͏ ͏ ͏hell's paradise
Открыть в Telegram
555
Подписчики
Нет данных24 часа
-107 дней
-1630 день
Архив постов
کلید رو آهسته از جیبش بیرون کشید. بعد از داخل شدن کفشهاش رو بی حوصله طرفی انداخت و سلانه سلانه به سمت اتاق خودش رفت. «سونو پسرم! کجا میری؟»بینیش رو بالا کشید و بعد با زدن لبخندی فیک به سمت مادرش برگشت.«خستم مامان من بیرون شام خوردم، پس میرم بخوابم» مادرش متعجب شد ولی چیز اضافهای نگفت. کل شب رو داخل اتاقش به فکر فرو رفته بود. اصلا موندنش با نیکی درست بود؟! اونا دیگه مثل قبل نبودن، با وجود این سونو هنوزم عاشقانه نیکی رو میپرستید. تو دنیای کوچیک سونو، نیکی قهرمانش بود. فقط اون بود که اذیتش نکرد و برعکس، از دست بقیه نجاتش داد...سونو حتی با جونگوون هم صحبت کرده بود، جونگوون بهش گفت فکر بهم زدن با نیکی رو دور بریزه... سونو با نیکی در امنیت بود، حتی اگه جونگوون از اون پسر خوشش نمیومد. اما همون صبح بود که اون پیام نحس روی گوشیش ظاهر شد. «سونو بیا تمومش کنیم! این برای هردومون بهتره، من تصمیم گرفتم برای ادامه تحصلیم برم خارج، پس دیگه بهم پیام نده...نمیدونم چطور ازت معذرت خواهی کنم» ××× «خیلی خب، پس تموم شد ها؟ هـاهـاهـا، کارت خوب بود همون مبلغ همیشگی آره؟»
niki pov: نیکی مقابل واحدی که هِرا براش مشخص کرده بود ایستاد اما تردید داشت نمیدونست پشت اون در چی انتظارشو میکشه! بالاخره تردید رو کنار گذاشت و زنگ در واحد رو فشرد.چیزی نگذشت که در با صدای ریزی باز شد با گرفتن دستیگره در رو تا انتها باز کرد. بدون اینکه وارد خونه بشه نگاهی به داخل انداخت اما تا جایی که دیده میشد کسی به چشمش نمیخورد! با قدم های آهسته وارد شد و بعد از طی کردن راهرو هِرا مقابلش ظاهر شد و باعث شد شونه هاش ناگهان بالا برن. «سلام رئیس.... لطفا بشینید حرف برای گفتن زیاده» پشت سر هِرا وارد خونه شد...از راهرو گذشت و وارد سالن اصلی شد.داخل خونه چیدمان ساده ولی لوکسی داشت. تم قهوهای و مشکی آرامش خاصی رو منتقل میکرد، گرچه نور زردِ لامپ هم کم تاثیر نداشت. دختر با دست به مبل راحتیِ چرمی اشاره کرد.« لطفا بشینید رئیس، من براتون قهوه میارم.» نیکی همچنان با تردید به اطرافش نگاه میکرد به سمت کاناپه رفت و آروم روش نشست. هرا به طرف آشپزخونه رفت تا برای رئیسش قهوهای که چند دقیقه پیش دم کرد رو بیاره. بعد از چند دقیقه با یک فنجون و پیش دستی پر کوکی برگشت و جلو نیکی، روی میز گذاشت. نیکی بلاخره سکوت رو شکست و سوالی که ذهنش رو درگیر کرده بود رو پرسید. «چخبر شده؟چرا خواستی بیام خونت؟ گمون نکنم پدرم از این دیدار باخبر باشه!» هرا بعد از یک مکث کوتاه و با خونسردی جواب داد.« متاسفم رئیس اما پدرتون نباید از این ملاقات مطلع میشدن پس خواستم که اینجا همو ببینیم، نگران نباشید.» نیکی ابرویی بالا انداخت. چهرهش چندتا حس رو باهم به نمایش میذاشت...«موضوع چیه تو هیچوقت چیزی رو از پدر مخفی نمیکنی!» «درسته این موضوع مربوط به شماست، خب دیشب کسی اومدن دیدن رئیس...گرچه فقط دیشب نبوده، مدتی میشه که پدرتون شمارو زیر نظر دارن!» «خب؟ دلیلش چیه!؟» «اولین بار که اومد بعد از رفتنش رئیس حسابی عصبی بودن انگار اون شخص پیش پدرتون اطلاعاتی از شما دادن، اما اینکه چی گفته رو نمیدونم...» اخم های نیکی با شنیدن حرف هرا تو هم رفت و صورتش از عصبانیت کم کم به سرخی میزد، ترس و اضطراب کل وجودش رو فرا گرفته بود اما نباید وا میداد. «منظورت از اطلاعات چیه؟ حرف بزن هرا منظورت چیه؟!» دلش میخواست اون اطلاعات هرچیزی باشن جز قرار نیکی و سونو. هرا با خونسردی گفت.«لطفا اروم باشین رئیس نباید کسی متوجه اینکه شما خبر دارین بشه تا بتونیم پیداش کنیم، و بفهمیم چه اطلاعاتی بوده...گرچه فکر میکنم مربوط به اون پسر"کیم سونو" هم باشه.» دستای نیکی مشت شد...نگاهش بالا اومد و با ترس روی دختر نشست. «من...منظورت چیه؟! کیم سونو..توسونورو-!» «من شمارو زیر نظر گرفتم چون فکر میکردم اون شخص باید یکی از اطرافیان شما باشه...چیز مشکوکی ندیدم اما چیزی که فهمیدم همین بود، فکر نکنم موضوع دیگهای به این اندازه برای پدرتون مهم باشه...ایشون خیلی روی آبرو و مقامشدن حساسن، اگر کسی از این موضوع با خبر بشه مقام و منصب ایشون به خطر میفته» نیکی به نقطه نامعلومی خیره و به حرفای هرا گوش میکرد. بعد از پی بردن به موضوعی به سمت دختر برگشت.«مشخصات! تو دیدی اون چطور پوشیده بود؟ منظورم همون-» «تا جایی که من دیدم فقط یه هودی و شلوار مشکی پوشیده بود، ماسک زده بود و کلاهش تا روی پیشونیش کشیده شده بود...حتی نمیشد فهمید اون دختره یا پسر، پدرتون به من اجازه ندادن نزدیکتر برم» «صداش چی؟ شنیدی؟» هرا مایوس سرش رو به نشانه منفی تکون داد. «نگران نباشید رئیس، فقط باید سعی کنید رفت و آمداتون رو با اون پسر، کیم سونو، کمتر کنید. من درموردش تحقیق میکنم و نتایج رو به دستتون میرسونم» «چر اینارو بهم گفتی؟ این خیانت به پدرم محسوب میشه نه؟» هرا نفسی گرفت و لبخندِ ارومی زد.«شاید از نظر شما اینطور به باشه، اما از نظر من این خدمت و وفاداری به اربابمه...اینطور نیست ارباب؟» نیکی نگاه نامطمئنی به هرا انداخت.چاره ای جز قبول حرف های دختر نداشت، حتی اگر یک پدرش دراین مورد میفهمید امکان نداشت سونورو زنده بزاره.
ماشین رو روی پل متوقف کرد. با نگاه کردن به داشبورد سیگار و فندکشو پیداکرد. یک نخ سیگار از پاکت بیرون کشید و بعد از گذاشتنش بین لب های قلوه ایش با فندک نقره ای تو دستش روشنش کرد. بعد از اولین کام سرفه ای کرد و از ماشین پیاده شد «اه لعنتیی، پارک سونگهون عوضیی» به خاطر فشار عصبی ای که بهش وارد شده بود چند باری تلو تلو خورد اما تعادلش رو حفظ کرد. با زنگ خوردن گوشیش اسم «هِـرا » روی صفحه گوشیش ظاهر شد. کام دیگه ای از سیگارش گرفت و تماسرو وصل کرد. «رئیس باید راجب موضوعی باهاتون صحبت کنم، آدرس رو براتون میفرستم » باوجود اینکه حال بدی داشت اما اینکه هِرا چه کاری میتونه باهاش داشته باشه کنجکاوش میکرد و براش عجیب بود. مگر اینکه پدرش خواسته باشه که نیکی رو ببینه! «توراهم» سیگارش رو روی زمین سرد رها و با کف کفشش لهش کرد. بعد سوار شد و ماشین رو استارت زد. با دیدن نوتیف لوکیشن پاشو رو پدال گاز فشار داد و به سرعت به سمت مکان مورد نظر حرکت کرد. اما یکم عجیب بود که پدرش توی همچین مکانی قرار ملاقات بزاره. دیدار های نیکی و پدرش معمولا داخل شرکت یا اتاق کار پدرش بود پس احتمالا پدرش از این ملاقات بی خبر بود... ماشین رو کنار خیابون پارک و از شیشه نگاهی به آسمان خراش رو به روش کرد و با تردید از ماشین پیاده شد. یقه ی بافت مشکیش رو صاف کرد و تا روی بینیش بالا کشید و با قرار دادن دستاش داخل جیب کتش به سمت ورودی رفت. از لابی عبور کرد و بی توجه به نگاه های خیره ی نگهبان سمت آسانسور رفت و و با فشردن دکمه طبقه موردنظر مضطرب نفس کشید. «دینگ» در آسانسور کنار رفت، نیکی داخلش قرار گرفت و پس از فشردن دکمه آسانسور به راه افتاد. sunsum pov: «مطمئنی؟ من برم؟نمیخوای پیشت باشم؟» سونو سرش رو تکون داد «نه میتونی بری سونگهون، معذرت میخوام که روزت خراب شد» و بینیش رو بالا کشید. سونگهون با جلو بردن دستش تلاش کرد قطره اشک نیمه خشک شده ی روی صورت سونو رو پاک کنه. پسر کوچیکتر مانع برخورد دست سونگهون شد و صورتش رو سمت دیگه ای چرخوند سونگهون دستش رو به خاطر این حرکت سونو مشت کرد و سعی کرد بدون نشون دادن خشمش طبق خواسته پسر اون رو تنها بزاره. چند قدم به عقب برداشت «پس من دیگه میرم،مراقب خودت باش » سونو روی جدول، گوشه ی خیابون بیشتر داخل خودش فرو رفت. هوا کم کم داشت سرد میشد و لباس های سونو مناسب اونموقع شب نبودن گرچه که حالا دیگه منشا سرما درون خود پسرک بود. بعد از مدتی به سمت ایستگاه اتوبوس رفت و اونجا منتظر موند. ×××× سونگهون مشتی به هوا زد و سنگ های پیادهرو، رو به پاش شوت کرد. جای مشت نیکی روی صورتش هنوز درد داشت، سونو مال اون نبود و این مسئله درد چند براری رو به قلب سونگهون منتقل میکرد. کلاه هودیش رو روی سرش گذاشت و قدم زنان به سمت مقصد نامعلومی حرکت کرد.
