281
Подписчики
Нет данных24 часа
-27 дней
-2630 день
Архив постов
281
من در اوّلین روز رفتنت گم شدهام...
از آن روز هرچه گشتم،
خودم را پیدا نکردهام.
انگار،
هر آنچه در من زنده بود،
با تو رفت.
تو رفتی...
و من هیچوقت به خودم برنگشتم.
«رُواء» #دگرنوشتها
281
من در اوّلین روز رفتنت گم شدهام...
از آن روز هرچه گشتم،
خودم را پیدا نکردهام.
انگار،
هر آنچه در من زنده بود،
با تو رفت.
تو رفتی...
و من هیچوقت به خودم برنگشتم.
«رُواء» #دگرنوشتها
281
سلام بر آنانی که،
خاک را در آغوش گرفتند؛
حال آن که ما،
به آغوش آنان بسیار محتاجتریم... .
281
این زخمها بستهشدنی نیست.
میشنوی؟
کهنه است ولی مرهم ناشدنیست،
هر روز خون تازه از آن بیرون میآید.
«بهرام بیضایی» #دگرنوشتها
281
آدم نباید نظر هیچکس را رد کند.
بلکه باید بداند،
اگر بخواهد همهی مهملاتی را که دیگران،
به آن معتقدند از ذهنشان بیرون کند،
عمر نوح هم کافی نخواهد بود.
«آرتور شوپنهاور» #دگرنوشتها
281
بعضی چیزها را نمیشود با حرف گفت؛
نه از آنرو که واژهها کماند،
بلکه چون دل، وقتی به اوج میرسد،
دیگر زبان را تابِ همراهی نیست.
بعضی چیزها را باید دربارهشان نگاهت کنم…
باید در سکوتِ چشمهایم بگذارم تا بفهمی،
که دوست داشتن، همیشه جملهی کامل نمیخواهد؛
گاهی یک مکث است،
گاهی لرزشِ نامحسوسِ پلک،
و گاهی نوری که از تهِ جان میدود و در نگاه مینشیند.
من اگر از عشق حرف بزنم،
کلمات، آنقدر کوچکاند
که حقِ تو را ادا نمیکنند.
اما وقتی نگاهت میکنم،
تمام آنچه نگفتهام
در فاصلهی کوتاهِ میانِ چشمهایمان اتفاق میافتد؛
جایی که قلب، بیواسطه سخن میگوید
و حقیقت، بینیاز از ترجمه فهمیده میشود.
نگاه، صادقترین زبانِ من است.
در آن، ترسی از اغراق نیست،
دروغی راه ندارد،
و هیچ واژهای نمیتواند خودش را پنهان کند.
نگاه که میکنم،
تمامِ دوست داشتنم
بیاجازه بیرون میریزد.
و تو، دقیقاً همانجایی آن را میبینی
که باید دیده شود.
پس بگذار کمتر بگویم
و بیشتر نگاهت کنم.
«خوابْگَرد» #خودنوشتها
281
شفا از فراموشی حاصل نمیشود،
از یادآوری، بدون احساس درد حاصل میشود.
«زیگموند فروید» #دگرنوشتها
281
وقتی خدا میخواست تو را خلق کند، چه حالِ خوشی داشت؛ چه حوصلهای! این موها، این چشمها... خودت میفهمی؟ من همهی اینها را دوست دارم.
281
پرسیدند آیا او را در حد مرگ دوست داری؟!
گفتم: بالای قبرم از او صحبت کن،
و ببین چطور مرا زنده میکند.
«محمود درویش» #دگرنوشتها
