𝒚𝒆𝒅𝒐𝒏𝒆 𝒕𝒂|روزمرگے
Открыть в Telegram
بَله آقایرَنگو، بَنده هَمون رَوانشِناسِ رَوانیم💅🏻 📌ناشناس: https://t.me/yektttta2005bot
БольшеИран135 518Категория не указана
952
Подписчики
-524 часа
-207 дней
-7430 дней
Архив постов
خود هفتم آبان جمعیت زیادی میاد و نمیتونم با خودم خلوت کنم به خاطر همین میخوام وسط هفته برم!
همین وسط که داشتم برای ازمون فردا میخوندم یهو یادم اومد این هفته ۷آبانه روز بزرگداشت کوروش و من پارسال این موقع به خودم قول داده بودم سال
بعد این تاریخ باید اونجا باشم...
استعداد عجیبی برای ریاضی و فیزیک داشتم و واقعا میترسم تا آخر عمرم دستنزده بمونه و حیف بشه!
طاها یه حرکتی زد بقیه زدن زیر خنده ولی
با جدیات برگشت گفت:
از اینکه منو مسخره میکنید خوشحالید؟!
و همه ساکت شدن...
اونجا بود فهمیدم تلاشهام نتیجه داده:)))
و فهمیدم شاید وقتی قراره از فداکاریش کمتر شه که مطمئن شه من یه فرد بزرگسال کامل مستقل شدم و دیگه هیچ دلیلی برای فداکاری نداشته باشه...
ولی نتونستم با اینکه ۸ونیم تا ۱۱ کلاس دوره
مهدکودک داشتم...
ولی ۶ صبح بیدار شدم و تا ساعت ۹ونیم که
مامانم اینا رسیدن ناهار رو آماده کردم.
و دیشب بعد کلی اشک ریختن گفتم بهدرک فقط خودم مهمم و میخواستم فقط یه فرد خودخواه بمونم...
و بابت دردی که داره گریه کردم...
اینکه من تموم تلاشمو دارم میکنم به خودش برگرده و همچنان حالت فداکاری رو داره...
بعد از تماس فقط زدم زیر گریه...
نه به خاطر اینکه مخاطب حرف مامانم من بودم نه، بیشتر به خاطر این بود مدام با خودم فکر میکردم مامان من که چیزی نمیگه الان تو چه شرایطی بوده
که همچین حرفی بهم زده...
در حالی که من با تموم دردی که داشتم بلند شده بودم وسایل ناهار امروز رو اماده کنم که اینا صبح رسیدن شیراز نیاز نباشه آشپزی کنه...
