678
Подписчики
Нет данных24 часа
-67 дней
-2530 дней
Архив постов
678
روزی مات و مبهوت در خودم مانده بودم آخر همیشه در زندگی ام غیب و گم میشدم در کلاس زبان بودم احساس کردم با وجود یک قدم یک پا یک جسم با ظرافت موهای موجی چشم های آهویی نزدیکم میشد آنقدر زیبا بود چشمم را انداختم و سریع به زمین خیره شدم کنارم نشست مرا خنداند با من حرف زد روحم را لمس کرد خواست مرا بشناسد منی که از ارتباط گرفتن خوشم نمی آمد از آن روز به بعد برایم یک دوست عادی نبود شبیه دختر کوچکی برایم بود که باید برایش همه کاری میکردم حس مالکیت حس خرج کردن حس اینکه باید دوستش داشته باشم اون به هرحال دختر کوچولوی من بود حتی برایش میلیون ها هم خرج میکردم برایم ضرری نداشت اسم اون آتنا بود:)🎀
678
در باغ خاطرات زندگی هر کس، گُلی هست که عطرش همیشه باقی است؛ و برای من، آن گل، دوستی است که با «آتنا» پیوند خورده است. آتنا نه تنها یک همصحبت، که تجسمی از زیبایی و طینت پاک است.
چشمان آهویی او، که گویی از اعماق جنگلهای خیال سرچشمه گرفته، نه تنها بینایی، بلکه روح بیننده را نوازش میدهد. هر نگاهش، حکایتی از مهر و آرامش را روایت میکند. موهای بلند و موجدارش، چونان ابریشم تیره که در نسیم صبحگاهی رقصان است، زیبایی او را دوچندان میسازد.
