262
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
262
ﺑﻴﺎ ﺩﺭ ﻻﺑﻼی ﻭﺭﻗﻪ ﻫﺎی ﺍﻳﻦ ﻛﺘﺎﺏ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﺒﻮﺳﻴﻢ.
ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺁﺑﺮﻭ ﻫﻢ ﻧﺒﺎﺵ؛ ﺍﻳﻨﺠﺎ هیچﻛﺲﻛﺘﺎﺏ نمیﺧﻮﺍﻧﺪ.
262
رؤياهات كجا هستن؟ سرتو تكون مىدى ومىگى: سالها جه زود مى گذرن! وبازهم از خودت مىپرسى: توبا زندگيت چیکار كردى؟ بهترين سالهاى عمرتو كجا به خاك سپردى؟ زندگى كردى يا نه؟ ببين، به خودت میگى، دنيا حقدر داره سرد مى شه. سالهاى بيشترى میگذرن و با خودشون تنهایى ملال آورى رو ميارن و بعد بيرى تكيه زده به يك جوب زير بغل لرزان لرزان مى ياد و درست بعدش بدبختى وخرد شدن. دنياى خيالى تو تاريك مى شه، رؤياهات يوسيده میشن و مثل برگهاى زرد مى افتن. اوه ناستنكا، آيا تنها ماندن، تنهاى تنها، بدون اينكه جيزى براى تأسّف خوردن داشته باشى، دردناك نيست؟ حون هرجا كه من از دست مى دم، همه، چيزهائى هستن كه يه روزى «هيج) میشن، يه هيج حرف احمقانه، هيج جى به جز رؤياها !
شب های روشن
262
به هیچکس از جانب من سلام نرسان. کسی را از جانب من نبوس. این نامه فقط برای توست. کاش فقط می توانستی خودت را از جانب من ببوسی.
پشت درخت توت
احمد پوری
