ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку 👈

Crown & Constitution

Crown & Constitution

Открыть в Telegram

«تاج و مشروطه» پژوهش و واکاوی در میراث و تاریخ پادشاهی مطلقه، مشروطه و نهاد سلطنت، توسط کنش‌گرانی سنت‌گرا و آزاداندیش. سنت، سلطنت، سلوک گردانندگان: شاهین خطیبی، دانیال رفاعی، آرمان به‌نسب

Больше
768
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
—

«من فکر می‌کنم وقتی که [پادشاهان قاجار] اومدند و یه مقداری آرامش به ایران برگشت، هنری که در ایران و در دل ایرانی‌ها بود تونست
«من فکر می‌کنم وقتی که [پادشاهان قاجار] اومدند و یه مقداری آرامش به ایران برگشت، هنری که در ایران و در دل ایرانی‌ها بود تونست نمایان بشه. خود شاهان قاجار هم به هنر و ادب خیلی علاقه داشتند؛ خب فتحعلی‌شاه شاعر بود، ناصرالدین‌شاه شعر می‌گفت و طراحی می‌کرد، خودشون واقعاً علاقه‌مند بودند و به‌قول اروپایی‌ها انستَن‌های [شم و ذوق] خوبی داشتند؛ برای هنر پول خرج می‌کردند. این امکاناتی که در ایران بود و کمکی که دستگاه حکومت می‌کرد، باعث شد که هنر ایران یک‌دفعه توی این محیط از نو زنده بشه.» — سلطان‌علی‌میرزا قاجار؛ شاهزادۀ ارشد، پژوهشگر تاریخ و اقتصاددان؛ رئیس سابق ایل قاجار و صدر شورای خانوادگی قاجار در پاریس؛ فرزند شاهزاده سلطان‌مجید‌میرزا، نوهٔ محمدعلی‌شاه؛ در گفت‌وگو با رسانۀ بی‌بی‌سی @CrownAndConstitution

«رنسانس ادبی و هنری در دوران قاجاریه بود؛ آزادی قلم و آزادی فکر بود. زمان صفویه این موضوع نسبتاً سخت‌تر بود، اما در زمان قاجا
«رنسانس ادبی و هنری در دوران قاجاریه بود؛ آزادی قلم و آزادی فکر بود. زمان صفویه این موضوع نسبتاً سخت‌تر بود، اما در زمان قاجاریه شعرای خیلی مهمی به وجود اومدن، نویسنده‌های مهمی به وجود اومدن... نقاشی و همهٔ هنرها ترقی فوق‌العاده‌ای کرد. و می‌شه گفت آخرین فرم فرهنگ که واقعاً ایرانی باشه، مال فرهنگ دورهٔ قاجاریه‌ست. خب رنسانس بود دیگه! تو قرن هجدهم ایران اون‌قدر بلبشو شده بود که به‌کلی این موضوع از بین رفته بود.» — سلطان‌علی‌میرزا قاجار؛ شاهزادۀ ارشد، پژوهشگر تاریخ و اقتصاددان؛ رئیس سابق ایل قاجار و صدر شورای خانوادگی قاجار در پاریس؛ فرزند شاهزاده سلطان‌مجید‌میرزا، نوهٔ محمدعلی‌شاه؛ در گفت‌وگو با رسانۀ بی‌بی‌سی @CrownAndConstitution

«[من] گذرنامهٔ ایرانی دارم [و] گذرنامهٔ کشور دیگری ندارم [...] وقتی من ۱۸ سالم بود، توی فرانسه درس می‌خوندم و توی کلاس‌های آخ
«[من] گذرنامهٔ ایرانی دارم [و] گذرنامهٔ کشور دیگری ندارم [...] وقتی من ۱۸ سالم بود، توی فرانسه درس می‌خوندم و توی کلاس‌های آخر دورهٔ متوسطه بودم، یه استاد خیلی خوبی داشتم که استاد فلسفه بود. یه روز اومد من رو دید و گفت: «تو به‌کلی فرانسوی هستی، فرهنگ فرانسوی داری؛ حالا که ۱۸ سالته —اون موقع ما تو ۱۸ سالگی می‌تونستیم انتخاب بکنیم— بیا ملیت فرانسوی بگیر، اصلاً ایران برای تو معنایی نداره!» این موضوع رو که رفتم به پدرم گفتم، گفت: «این استاد بی‌خود این حرف رو زده! حق نداره این حرف رو بزنه. من میام اونجا معترض می‌شم و اگه بخواد ادامه بده، حتی حاضرم بهش توهین بکنم! شما ایرونی هستی و باید همیشه ایرونی بمونی.» از اون موقع حرف پدرم تو ذهنم موند و همیشه ایرانی موندم.» — سلطان‌علی‌میرزا قاجار؛ شاهزادۀ ارشد، پژوهشگر تاریخ و اقتصاددان؛ رئیس سابق ایل قاجار و صدر شورای خانوادگی قاجار در پاریس؛ فرزند شاهزاده سلطان‌مجید‌میرزا، نوهٔ محمدعلی‌شاه؛ در گفت‌وگو با رسانۀ بی‌بی‌سی @CrownAndConstitution

«من توی یک خونواده‌ای به دنیا اومدم و زندگی کردم که همیشه خیلی به ایران علاقه داشتند و خودشون رو ایرانی می‌شمردند. اینکه من ا
«من توی یک خونواده‌ای به دنیا اومدم و زندگی کردم که همیشه خیلی به ایران علاقه داشتند و خودشون رو ایرانی می‌شمردند. اینکه من الان فارسی رو نسبتاً خوب صحبت می‌کنم، به‌خاطر قدرت و فهم و پیش‌بینی مادربزرگم، مرحومه ملکه جهان بود؛ با اینکه من در فرانسه بودم، تا هفت سالگی نذاشت من فرانسه حرف بزنم و فقط با من فارسی صحبت می‌کرد [...] ایشون باغ بزرگی در سندکروز [سن‌کلو] با خدمتگزاران ایرانی داشت و تو اون محیط همه فارسی صحبت می‌کردند. تو اون محیط نسبتاً بسته، هیچ‌کس فرانسوی صحبت نمی‌کرد؛ برای همین وقتی من وارد مدرسه شدم، اصلاً یک لغت فرانسوی هم بلد نبودم و تازه توی مدرسه یاد گرفتم.» — سلطان‌علی‌میرزا قاجار؛ شاهزادۀ ارشد، پژوهشگر تاریخ و اقتصاددان؛ رئیس سابق ایل قاجار و صدر شورای خانوادگی قاجار در پاریس؛ فرزند شاهزاده سلطان‌مجید‌میرزا، نوهٔ محمدعلی‌شاه؛ در گفت‌وگو با رسانۀ بی‌بی‌سی @CrownAndConstitution

«[بعد از انقراض قاجاریه] تعداد زیادی از قاجارها در ایران باقی موندند و در جامعهٔ ایران، در دوران پهلوی هم مقامات مهمی داشتند
«[بعد از انقراض قاجاریه] تعداد زیادی از قاجارها در ایران باقی موندند و در جامعهٔ ایران، در دوران پهلوی هم مقامات مهمی داشتند و خدمت به مملکتشون رو ادامه دادند. اما اون‌هایی که در خارج و در اطراف احمدشاه بودند، خب از این موضوع صدمات زیادی دیدند؛ مثلاً مادربزرگ من، ملکه جهان، وقتی قاجاریه منقرض شد، ساعت ۴ صبح شبانه از کنسولگری ایران در بغداد بیرونش کردند! این موضوعی بود که هیچ‌وقت یادش نرفته بود و همیشه می‌گفت: «ساعت ۴ صبح منو بیدار کردند، گفتند برو بیرون! شما کسی نیستی که بتونی تو کنسولگری ایران بمونی.» اون موقع مقامات عراقی به کمک ایشون رسیدند و بردند و بهشون جا دادند. این صدمات شخصی همیشه روی خود شخص و اطرافیانش اثر می‌ذاره.» — سلطان‌علی‌میرزا قاجار؛ شاهزادۀ ارشد، پژوهشگر تاریخ و اقتصاددان؛ رئیس سابق ایل قاجار و صدر شورای خانوادگی قاجار در پاریس؛ فرزند شاهزاده سلطان‌مجید‌میرزا، نوهٔ محمدعلی‌شاه؛ در گفت‌وگو با رسانۀ بی‌بی‌سی @CrownAndConstitution

«تأسف من اینه که خاندان پهلوی کار احمدشاه رو ادامه ندادند، واقعاً ایران رو برای دموکراسی آماده نکردند و قانون مشروطه رو هم از
«تأسف من اینه که خاندان پهلوی کار احمدشاه رو ادامه ندادند، واقعاً ایران رو برای دموکراسی آماده نکردند و قانون مشروطه رو هم از اول قلابی اجرا کردند [...] همیشه توی رادیوهاشون و توی نوشته‌هاشون از قاجاریه بد می‌گفتند؛ در جریانید که قاجارها هم امکانی نداشتند که جواب بدند و به نظر من اصلاً کار صحیحی نبود. باید تاریخ رو گذاشت برای مورخین؛ مورخین هستند که با روش علمی می‌تونند تاریخ رو مطالعه کنند، واقعاً دربارش اطلاعات بدند و نظر بدند، در صورتی که اون‌ها [پهلوی‌ها] چنین سِمتی نداشتند و به این کار جنبۀ سیاسی می‌دادند، که به نظر من رفتار اشتباهی بود [...] البته اون‌قدری که من خودم دیدم، در زمان محمدرضاشاه این مسئله کمتر شد، اما باز هم ادامه داشت.» — سلطان‌علی‌میرزا قاجار؛ شاهزادۀ ارشد، پژوهشگر تاریخ و اقتصاددان؛ رئیس سابق ایل قاجار و صدر شورای خانوادگی قاجار در پاریس؛ فرزند شاهزاده سلطان‌مجید‌میرزا، نوهٔ محمدعلی‌شاه؛ در گفت‌وگو با رسانۀ بی‌بی‌سی @CrownAndConstitution

«قاجاریه تقریباً ۱۴۰ سال سلطنت کرده بود؛ دلیلی نیست که یک خانواده همیشه روی یک مملکت سلطنت بکنه، یک موقعی میاد و یک موقعی هم
«قاجاریه تقریباً ۱۴۰ سال سلطنت کرده بود؛ دلیلی نیست که یک خانواده همیشه روی یک مملکت سلطنت بکنه، یک موقعی میاد و یک موقعی هم میره. اما باید دید اون کسانی که جانشین می‌شند، کار رو بهتر می‌کنند یا بدتر. من از کسانی هستم که فکر می‌کنم خاندان پهلوی خدمتگزاری به ایران نکردند، اما در این‌باره صحبتی نمی‌خوام بکنم [...] برای اینکه الان هم اون‌ها منقرض‌اند، هم ما منقرضیم! وقتی هم اون‌ها سر کار بودند و ما منقرض بودیم، اون‌قدر به قاجاریه بد گفتند که من همیشه از این نظر ناراحت بودم و خودم نمی‌خوام اشتباه اون‌ها رو تکرار کنم.» — سلطان‌علی‌میرزا قاجار؛ شاهزادۀ ارشد، پژوهشگر تاریخ و اقتصاددان؛ رئیس سابق ایل قاجار و صدر شورای خانوادگی قاجار در پاریس؛ فرزند شاهزاده سلطان‌مجید‌میرزا، نوهٔ محمدعلی‌شاه؛ در گفت‌وگو با رسانۀ بی‌بی‌سی @CrownAndConstitution

بخشی از مصاحبۀ مصطفی ملکیان که در سال ۸۴ با وبسایت آفتاب نیوز انجام داده است و به نقد دیدگاه‌های تجدد ایرانی “سید جواد طباطبایی” پرداخته است و به شرح ذیل می‌باشد: «یکی از بزرگ‌ترین دروغ‌هایی که ما به تاریخ گفته‌ایم این است که ما فرهنگ و تمدن عظیمی داشته‌ایم. آخه عزیز من! فرهنگ و تمدن مدرک می‌خواهد. اگر یونانی‌ها یک کتاب از افلاطون، یک کتاب از ارسطو و... نداشتند، بنای پانتئون [پارتنون] و معماری‌های عظیم را هم نداشتند، و بعد می‌گفتند: «ما یونانی‌ها فرهنگی داشتیم که نمی‌دانید چه عظمتی داشت!» و آب از لب‌ولوچهٔ همهٔ ما هم راه می‌افتاد، ما انصافاً به آن‌ها نمی‌گفتیم هر چیزی مدرک می‌خواهد؟ انصافاً شما از آن چیزی که در قلمرو ایران می‌بینید، غیر از تعدادی بنا که آن‌ها را نیز همهٔ مورخان گفته‌اند رومی‌ها برای ما ساخته‌اند—مانند تخت جمشید که گفته‌اند هخامنشیان تعدادی از معماران رومی را آوردند تا این‌ها را بسازند—اگر این‌ها را بگذارید کنار، شما یک اثر فلسفی به من نشان بدهید؛ یک اثر دینی بلند، یا یک اثر هنری و عرفانی نشان بدهید. ممکن است عده‌ای بگویند همهٔ این‌ها سوخته است، ولی بار اثبات با کسی است که ادعا می‌کند ما چنین چیزهایی داشته‌ایم. آیا یک پزشک، فیلسوف یا هنرمند تراز اول ماقبل از اسلام داشته‌ایم؟ [...] تمام چیزی که ما از قبل از اسلام داریم سه چیز است: یکی تخت جمشید و معماری‌های آن قسمت است که آن را هم همهٔ مورخان گفته‌اند رومیان ساخته‌اند (که حالا فرض کنیم ایرانی‌ها ساخته‌اند)؛ یکی مانیِ نقاش است که نقاشی‌های او هم باقی نمانده، ولی به تواتر رسیده‌ایم که نقاش بزرگی بوده و ما او را پیامبر نیز تلقی می‌کنیم؛ و سومی هم دانشگاه جُندی‌شاپور (یا جَندی‌شاپور) است که می‌گفتند در آنجا رشتهٔ پزشکی خیلی قوی بوده است. البته این را هم می‌دانید که وقتی مسیحیان مورد حمله واقع شدند، به طرف شرق آمدند و جندی‌شاپور را ساختند [...] حالا این‌ها را با یونان مقایسه کنید؛ ما حتی پنج ورق نوشته نداریم که با فرهنگ یونان قابل مقایسه باشد [...] و اما مطلب بعدی: اصلاً ایران کجاست؟ شما که این‌قدر می‌گویید ایران فلان تاریخ را داشته، از کجا به بعد را می‌گویید ایران و از کجا به بعد را می‌گویید ایران نیست؟ از لحاظ جغرافیایی عرض می‌کنم. آیا افغانستان جزو ایران است؟ ماوراءالنهر جزو ایران است؟ در زمان هخامنشیان ایران یک وسعتی داشته، زمان ساسانیان وسعتی دیگر، زمان مادها یا اشکانیان یک وسعت، و زمان آل‌بویه وسعتی دیگر... روی هر کدام انگشت بگذارید و بگویید ملاک این است، می‌گوییم این ترجیحِ بلامرجح است و منطق ندارد. مثلاً فرض کنید الان ابن‌سینا را ایرانی به حساب می‌آوریم، ولی جالب اینجاست که در شوروی سابق نیز برای او بزرگداشت می‌گرفتند، چون معتقد بودند متعلق به آنهاست. چرا؟ می‌گفتند درست است که ابن‌سینا در همدان [بزرگ شده یا درگذشته]، ولی همه می‌دانند که تحصیلاتش را در بخارا انجام داده و بخارا هم متعلق به شوروی است. خوب، حالا ابن‌سینا بخارایی است یا ایرانی؟ بخارا که اکنون جزو ایران نیست؛ اصلاً این نزاع را با چه متدولوژی‌ای می‌توان فیصله داد؟ یا مثلاً ابوریحان بیرونی؛ «بیرون» کجاست؟ متعلق به خوارزم است. خوارزم کجاست؟ الان در ترکمنستان قرار دارد. حالا سؤال این است که ابوریحان بیرونی ایرانی است یا غیرایرانی؟ بله، ممکن است بگویید آن زمان جزو ایران بوده است؛ اما اگر آن زمان پادشاه زور داشته و توانسته آنجا را نگه دارد، آیا آنجا ایران می‌شود؟ و بعد که پادشاه ضعیفی آن را از دست داد، آنها ناایرانی شدند؟ یعنی وقتی ما قفقاز را در زمان قاجار از دست دادیم، قفقازی‌ها تا آن زمان ایرانی بودند، ولی بعد از آن ناایرانی شدند و از ایرانی‌بودن افتادند؟ ببینید، متدولوژی تحقیق آکادمیک این نیست؛ شما نمی‌توانید چیزی را که مرز جغرافیایی، تاریخی، روان‌شناختی و جامعه‌شناختی‌اش مشخص نیست، این‌چنین مورد تحقیق قرار دهید.» پی‌نوشت: به نظر لازم است چنین نظریاتی نیز مطرح شود تا ما ایرانیان به خود آمده و دست از خودستایی (حتی اگر راست باشد) برداریم. صفحۀ ۱۸ — مصطفی ملکیان؛ فیلسوف حوزه اخلاق @CrownAndConstitution

در ادامه مسئله و بحث در مورد عقل‌گرایی مدرن که در صفحات ۱۲ و ۱۳ این مجموعه به آن پرداخته شد در صفحه ۱۶ این بار به تفکیک دو دانش تکنیکی و عملی از زبان مایکل اوکشات می‌پردازیم: 🔹 بحران بنیادین انسان متجدد، فروکاستن تمام ابعاد حیات به دستورالعمل، تکنیک و فرمول است؛ خطایی شناختی که مایکل اوکشات آن را قلب تپنده‌ی عقل‌گرایی مدرن می‌داند. در این دیدگاه مسخ‌شده، چنین پنداشته می‌شود که اگر خردی در قالب قواعد مکتوب، کتابچه‌های راهنما و روش‌های از پیش‌تعیین‌شده نگنجد، اساساً دانش به شمار نمی‌آید. این اشتباه بزرگ از خلط میان دو ساحت کاملاً مجزا از آگاهی سرچشمه می‌گیرد. نخست دانشی فنی و صوری که می‌توان آن را به شکل فرمول در کتاب‌ها ثبت کرد و آموخت، و دوم دانشی عملی و درون‌فهمیده که تنها از مجرای سال‌ها کار، ممارست، تجربه و نفس‌کشیدن در دل یک سنت به بار می‌نشیند. تمام گم‌گشتگی امروز از آنجا آغاز شد که مدرنیته توهم کرد می‌تواند حیاتِ سیال و زنده را بی‌نیاز از قضاوت شهودی، تنها با چیدن قواعد روی کاغذ مهندسی کند. 🔹 این تمایز در ساده‌ترین و ملموس‌ترین جلوه‌های زندگی ما هویداست. آشپزی که ده جلد کتاب راهنما خوانده و وزن نمک و دقایق پخت را حفظ کرده اما هرگز بر سر دیگ نایستاده، در برابر آشپزی که سال‌ها در کنار استادی کارکشته خاک مطبخ خورده و چشیده و سوخته و زبان آتش را دریافته، یک‌سره بی‌دفاع است. پزشک کارآزموده با یک نگاه به طرز راه رفتن، تن صدا و رنگ چهره‌ی بیمار به تشخیصی می‌رسد که در هیچ رساله‌ی پزشکی ثبت نشده است. تسلط بر پیچ خطرناک در یک جاده‌ی بارانی، توان درک سکوت و خشم در یک کلاس درس، یا دریافتن ظرایف اجرای یک قطعه موسیقی، دانشی نیست که در قالب متن ریخته شود. ذهن انسان لوحی خالی شبیه به دستگاه کامپیوتر نیست که کارخانه آن را بسازد و سپس با نصب نرم‌افزار اطلاعات بر آن، راهش بیندازد؛ بلکه خود ذهن در کوره عمل و در تماس مستقیم با واقعیت شکل می‌گیرد. 🔹 سیطره‌ی این تکنوکراسی، ساختار سیاست و کشورداری را نیز از درون تهی ساخته است. با اصالت بخشیدن به مدرک‌گرایی و اطلاعات عمومی، دیگر در صحنه‌ی جامعه شاهد دولتمردان اصیلی نیستیم که سیاست در پیشینه، منش و تاروپود وجودشان جریان داشته باشد؛ چهره‌هایی از سنخ قائم‌مقام‌ها، امیرکبیرها و وثوق‌ها که فن اداره‌ی کشور را در مکتب سخت واقعیت و در دل سنت‌ها آموخته بودند، جای خود را به فارغ‌التحصیلانی داده‌اند که توهم دانایی دارند چون رساله‌های علوم سیاسی را از بر کرده‌اند. سیاستمدار مدرن به مهندسی می‌ماند که پشت میز نشسته و می‌خواهد با نقشه‌ای انتزاعی جامعه را از نو بسازد، بی‌آنکه بداند جامعه ماشین قطعه‌بندی‌شده نیست، بلکه موجودی زنده و درهم‌پیوسته است. دولتمرد حقیقی به تعبیر اوکشات، به ناخدایی در دل دریایی بی‌پایان می‌ماند؛ او هرگز نمی‌تواند کشتی را در میانه‌ی طوفان متوقف کند، به خشکی ببرد و از نو طراحی کند، بلکه باید در کشاکش موج و باد، با تکیه بر هنر توازن و قضاوت عملی، شناور ماندن کشتی را تضمین نماید. 🔹 همین خطا در قلمرو اخلاق، فضیلت را به پرتگاه سقوط کشانده است. عقل‌گرایی نوین می‌کوشد رفتار درست را در کدهای رفتاری و بخش‌نامه‌های اداری خلاصه کند، غافل از آنکه اخلاق ماندگار پیش از آنکه امری تئوریک باشد، یک عادت زیسته‌شده است. فرزندی که در محیطی سالم، در کنش و واکنش روزمره‌ی خانواده و جامعه، حرمت نهادن به انسان‌ها را تنفس می‌کند، دست‌گیری از افتاده و گشودن در به روی کهنسال را درونی می‌سازد، بسیار اصیل‌تر از کسی است که در ذهن خود مکاتب اخلاقی را سبک‌سنگین می‌کند تا تصمیم بگیرد آیا اکنون باید کمکی روا دارد یا نه. تفکر آگاهانه و سنجش عقلانی البته برای گره‌گاه‌های پیچیده ناگزیر است، اما آن‌گاه که جایگزین شاکله‌ی روحی و عادات سالم شود، جامعه را پر از آدم‌هایی می‌کند که از تئوری‌های اخلاقی باخبرند اما در عمل از کمترین انسانیت و خرد بی‌بهره مانده‌اند. 🔹 نگاه دستوری و متمرکز به حیات بشری، همواره در برابر نیروی سرکش واقعیت شکست می‌خورد. درست همان‌گونه که در پارک‌ها، عابران سنگ‌فرش‌های بی‌قواره‌ی مهندسان را رها می‌کنند و از روی نیاز طبیعی، راه‌های میان‌بُرِ خاکی را با گام‌های خود پدید می‌آورند، زندگی واقعی نیز از الگوهای تحمیلی مرکزنشینان سر باز می‌زند. نمی‌توان با نسخه‌ای واحد، سرنوشت هزاران مدرسه، اقلیم‌های ناهمگون و ساختارهای فرهنگی متفاوت را رقم زد. رهایی از فریب مدرن، در گرو فروتنی در برابر رازوارگی و پیچیدگی زندگی و بازگشت به خرد سلیم است؛ باوری متین به اینکه عقلانیت فراتر از تکنیک است و هیچ جزوه‌ای نمی‌تواند جایگزین عمقِ تجربه، قضاوت عملی و عقلانیت برخاسته از بستر زیست آدمی گردد. صفحۀ ۱۷ — شاهین خطیبی @CrownAndConstitution

«حزب توده تنها یک ماه پس از آن که نیروهای متفقین به حکومت استبدادی رضا شاه پهلوی پایان دادند، تأسیس شد. در آغاز، اساسنامۀ حزب
«حزب توده تنها یک ماه پس از آن که نیروهای متفقین به حکومت استبدادی رضا شاه پهلوی پایان دادند، تأسیس شد. در آغاز، اساسنامۀ حزب به اساسنامۀ احزاب کمینترن شباهت چندانی نداشت. بدین ترتیب، در حالی که حزب توده خود را وارث به حق حزب کمونیست قدیم ایران (۱۳۱۰-۱۲۹۹) و گروه ۵۳ نفر (دهۀ ۱۳۱۰) قلمداد می‌کرد، واقعیت این است که این حزب در ابتدا به عنوان یک حزب کمونیست پایه‌گذاری نشد، یعنی هدف نهایی آن استقرار یک دولت سوسیالیستی نبود، بلکه به عنوان جبهۀ متحد نیروهای ضدفاشیستی و طرفدار قانون اساسی شکل گرفت، در واقع نام توده بازتابی از همین واقعیت بود. دبیر حزب در دو سال نخست، سلیمان میرزا اسکندری، یک شاهزادۀ قاجار بود که سوسیال دموکرات شده بود و به اتحاد شوروی دلبستگی داشت اما یقیناً کمونیست نبود.» — مازیار بهروز؛ مورخ آمریکایی ایرانی‌تبارِ ایران مدرن و استاد تاریخ در دانشگاه ایالتی سان فرانسیسکو؛ کتاب شورشیان آرمانخواه: ناکامی چپ در ایران، شکست و احیا: شکست بزرگ چپ (۴۹-۱۳۳۲)؛ مازیار بهروز، ترجمۀ مهدی پرتوی آملی، صفحۀ‌ی ۳۶ @CrownAndConstitution

«آمیزه‌ای از عوامل فوق، ناتوانی زیرساخت روستایی و پیش - صنعتی را در فایق آمدن بر مشکلات جدید اجتماعی - اقتصادی تشدید کرد و پی
«آمیزه‌ای از عوامل فوق، ناتوانی زیرساخت روستایی و پیش - صنعتی را در فایق آمدن بر مشکلات جدید اجتماعی - اقتصادی تشدید کرد و پیدایش ناآرامی‌های سیاسی و اجتماعی در اوایل دهۀ ۱۳۴۰ انجامید. در نتیجه، تعداد اعتصاب‌های بزرگ از تنها سه مورد در سال‌های ۱۳۳۴ تا ۱۳۳۶ به بیش از بیست مورد در سال‌های ۱۳۳۶ تا ۱۳۴۰ افزایش یافت. از این رو، هفت سال پس از کودتا، هنگامی که رژیم شاه هم از پشتیبانی بین‌المللی و هم از پشت‌گرمی داخلی برخوردار بود، با یک بحران بزرگ اجتماعی مواجه شد. شاید تنها تفاوتی که این زمان با دورۀ پیش از کودتای ۱۳۳۲ داشت، این بود که مخالفان کمونیست و ملی‌گرای شاه چنان سرکوب شده بودند که هیچ سازمانی در گسترۀ ملی وجود نداشت که بتواند از این اوضاع سیاسی بهره‌برداری کند.» — مازیار بهروز؛ مورخ آمریکایی ایرانی‌تبارِ ایران مدرن و استاد تاریخ در دانشگاه ایالتی سان فرانسیسکو؛ کتاب شورشیان آرمانخواه: ناکامی چپ در ایران، شکست و احیا: شکست بزرگ چپ (۴۹-۱۳۳۲)؛ مازیار بهروز، ترجمۀ مهدی پرتوی آملی، صفحۀ‌ی ۳۵ @CrownAndConstitution

«ایران اساساً [تا سال ۱۳۴۱] جامعه‌ای عقب‌مانده و پیش - صنعتی باقی ماند. اکثریت جمعیت کشور در مناطق روستایی با بی‌سوادی و نادانی زندگی می‌کردند. حکومت شاه بیش‌تر در پی گرفتن کمک نظامی از غرب، به ویژه ایالات متحده، بود تا پرداختن به هرگونه اصلاحات. قرارداد جدید با کنسرسیوم بین‌المللی نفت، به اضافۀ کمک یک میلیارد دلاری اقتصادی و نظامی آمریکا در دهۀ ۱۳۳۰، پول زیادی را در اختیار حکومت قرار داد. اما فقدان یک راهبرد هدفمند برای اصلاح، و فساد گسترده باعث شد هیچ بهبود درازمدتی حاصل نشود. با توجه به دورنمای وحشتناک اقتصادی، راه‌کارهای سیاسی شاه تنها اوضاع تیره و نگران‌کنندۀ اجتماعی را بدتر می‌کرد. سرکوب تمام احزاب سیاسی مستقل، تقلب و دستکاری در انتخابات مجلس، و کابینه‌های بی‌کفایت در دهۀ ۱۳۳۰ مشخصۀ روز بود.» — مازیار بهروز؛ مورخ آمریکایی ایرانی‌تبارِ ایران مدرن و استاد تاریخ در دانشگاه ایالتی سان فرانسیسکو؛ کتاب شورشیان آرمانخواه: ناکامی چپ در ایران، شکست و احیا: شکست بزرگ چپ (۴۹-۱۳۳۲)؛ مازیار بهروز، ترجمۀ مهدی پرتوی آملی، صفحات ۳۴ و ۳۵ پی‌نوشت: آنچه بهروز فقدان راهبرد هدفمند می‌نامد، از منظری دیگر چیزی است. دولتی که اساساً برای اصلاح ساخته نشده بود، بلکه برای بقا ساخته شده بود. درآمد نفت و کمک نظامی آمریکا به جای منابع توسعه، منابعِ تداوم سلطه بودند — و در این کارکرد اصلی‌شان کاملاً موفق عمل کردند. فسادی که بهروز از آن یاد می‌کند. منطقِ درونیِ چنین دولتی است. رانت‌خواری ساختاری در دولت‌هایی که مشروعیتشان از منابع خارجی می‌آید، گریزناپذیر است. سرکوب احزاب و تقلب در انتخابات نیز در این چارچوب معنا می‌یابد و در کل دولتی که پاسخگوی مالیات‌دهنده‌ای که به اجبار مالیات می‌پردازد؛ نیست. نیازی به رأی واقعی او هم ندارد، دقیقاً همان اتفاقی که در رژیم جمهوری اسلامی در حال رخ دادن است! @CrownAndConstitution

«باید خاطر نشان کرد که این جنبش [کمونیسم] پیش از عصر اصلاحات گورباچف در اتحاد شوروی فرومُرد و به همین جهت افول آن با فروپاشی
«باید خاطر نشان کرد که این جنبش [کمونیسم] پیش از عصر اصلاحات گورباچف در اتحاد شوروی فرومُرد و به همین جهت افول آن با فروپاشی اتحاد شوروی ارتباط چندانی نداشت. این موضوع از آن جهت حایز اهمیت است که شکست مارکسیسم در ایران نه به واسطۀ بحران ایدئولوژیکی که کمونیسم بین‌المللی را در کام خود فرو بُرد، بلکه ناشی از ناتوانی آن در درک و پذیرش پویه‌شناسی درونی انقلاب ۱۳۵۷ در ایران بود.» — مازیار بهروز؛ مورخ آمریکایی ایرانی‌تبارِ ایران مدرن و استاد تاریخ در دانشگاه ایالتی سان فرانسیسکو؛ کتاب شورشیان آرمانخواه: ناکامی چپ در ایران، مقدمه؛ مازیار بهروز، ترجمۀ مهدی پرتوی آملی، صفحۀ‌ی ۳۰ @CrownAndConstitution

«گروه‌های چریکی اواخر دهۀ ۱۳۴۰ و اوایل دهۀ ۱۳۵۰ هم راهی برای رویارویی با رژیم سلطنتی شاه بودند و هم نتیجۀ سال‌ها ارزیابی و تجربه در صحنۀ سیاسی. هدف اصلی گروه‌های چریکی کسب قدرت دولتی از طریق بسیج توده‌ها در یک انقلاب مسلحانۀ توده‌ای بود. البته جنبش به این هدف خود دست نیافت و انقلاب ۱۳۵۷ از طریق نهضتی که اسلام‌گرایان آن را رهبری می‌کردند به پیروزی رسید. اما جنبش کمونیستی در کل و به ویژه گروه‌های چریکی، در نتیجۀ یک دوره مبارزۀ مسلحانه با رژیم شاه (۵۷-۱۳۵۰) و توانایی برخی از گروه‌های چریکی در ایفای نقشی قابل توجه در سرنگونی نهایی رژیم سلطنتی، پس از انقلاب وجهه و پشتیبانی مردمی یافتند. این رشد و بالندگی، جنبش کمونیستی را در خلال دو سال پس از انقلاب ۱۳۵۷ به نیرویی تبدیل کرد که می‌بایست به حساب می‌آمد و رهبری جدید اسلامی بر آن شد تا جاذبۀ مارکسیسم را در گیر و دار مشکلات رو به افزایش سیاسی و اجتماعی خنثی کند.» — مازیار بهروز؛ مورخ آمریکایی ایرانی‌تبارِ ایران مدرن و استاد تاریخ در دانشگاه ایالتی سان فرانسیسکو؛ کتاب شورشیان آرمانخواه: ناکامی چپ در ایران، مقدمه؛ مازیار بهروز، ترجمۀ مهدی پرتوی آملی، صفحۀ‌ی ۳۰ @CrownAndConstitution

«مارکسیست‌های ایرانی، که به شدت تحت تأثیر تجربۀ انقلاب ۱۹۱۷ روسیه قرار داشتند، در سال ۱۲۹۹ حزب کمونیست ایران را، مطابق الگوی حزب بلشویک، تأسیس کردند. در نتیجه، اکثر مارکسیست‌های ایرانی با سوسیالیسم مبتنی بر بین‌الملل دومِ سوسیالیست — که از الگوی سوسیال دموکراسی اروپای غربی برای سازماندهی طبقۀ کارگر طرفداری می‌کرد — به مخالفت برخاستند و به جای آن الگوی انقلاب اکتبر را، که بر پایۀ یک حزب انقلابی حرفه‌ای بنا شده بود، برگزیدند. شبح بلشویسم از این زمان تا پایان دهه ۱۹۸۰ (۱۳۶۰) به نقش تعیین‌کنندۀ خود در مارکسیسم ایرانی ادامه داد.» — مازیار بهروز؛ مورخ آمریکایی ایرانی‌تبارِ ایران مدرن و استاد تاریخ در دانشگاه ایالتی سان فرانسیسکو؛ کتاب شورشیان آرمانخواه: ناکامی چپ در ایران، مقدمه؛ مازیار بهروز، ترجمۀ مهدی پرتوی آملی، صفحۀ‌ی ۲۷ پی‌نوشت: انتخاب الگوی بلشویک بر سوسیال‌دموکراسی اروپایی پیامدی داشت که کمتر به آن پرداخته می‌شود. مارکسیسم ایرانی از همان آغاز حزب‌محور شد. یعنی به جای آنکه از دل سازمان‌یابی واقعی کارگران و صنف‌ها (طبق نظریات مارکسیسم) برخیزد، از بالا و بر اساس نظریه‌ای وارداتی (و بدون بومی‌سازی نظریه مارکسیسم) طراحی شد. این ساختار دو نتیجه داشت. نخست، وابستگی ساختاری حزب کمونیست ایران و حزب توده به مسکو که هرگز قطع نشد؛ دوم، بیگانگی مزمن چپ ایرانی از بدنه‌ی اجتماعی واقعی — بازاری، صنف‌گر، مذهبی — که اکثریت جامعه را می‌ساخت. شکست چپ در ۱۳۵۷ تا حد زیادی میوه‌ی همین بیگانگی بنیادین، وابستگی و بی‌وطنی‌ای بود که از انترناسیونالیسم در دکترین چپ کلاسیک ایرانی نشأت می‌گرفت و هنوز هم این جزم‌اندیشی تأثیر بسزایی در چپ‌های مستقل ایرانی دارد. @CrownAndConstitution

«نیروهای مذهبی، که عمدتاً روحانیت پیشتاز آن‌ها بوده، همواره در صحنۀ سیاسی ایران قرن بیستم حضور داشته‌اند. در دوران انقلاب مشروطه، روحانیت به دو گروه تقسیم شد: کسانی که با انقلاب مخالف بودند و از سلطنت مبتنی بر شریعت حمایت می‌کردند، و کسانی که طرفدار پشتیبانی از یک قانون اساسی عرفی‌تر بودند. در دهۀ ۱۳۰۰، برخی از نیروهای مذهبی به رهبری آیت‌الله حسن مدرس با رضاشاه و اصلاحات او به مخالفت برخاستند. در دهۀ ۱۳۲۰ و اوایل دهۀ ۱۳۳۰، اقلیتی از نیروهای مذهبی به رهبری آیت‌الله ابوالقاسم کاشانی و فداییان اسلام، و باز هم در دهۀ ۱۳۴۰، عمدتاً تحت رهبری آیت‌الله خمینی و نهضت آزادی، ثابت کردند که یک نیروی سیاسی جدی هستند. از ۱۳۵۷ تا کنون، فعالان مذهبی حکومت را در اختیار گرفته و جمهوری اسلامی ایران را بنیان گذاشته‌اند.» — مازیار بهروز؛ مورخ آمریکایی ایرانی‌تبارِ ایران مدرن و استاد تاریخ در دانشگاه ایالتی سان فرانسیسکو؛ کتاب شورشیان آرمانخواه: ناکامی چپ در ایران، مقدمه؛ مازیار بهروز، ترجمۀ مهدی پرتوی آملی، صفحات ۲۶ و ۲۷ پی‌نوشت: در ادامه باید گفت مدرس در برابر رضاشاه نه به نام حکومت اسلامی مانند حکومت جمهوری اسلامی یا امارت اسلامی طالبان و لارستان — که مفهومی مدرن و ایدئولوژیک است — بلکه به نام ساختارهای سنتی جامعه ایستاد یعنی در دفاع از بازار، وقف، مرجعیت محلی، و چندگانگی نهادی که دولت متمرکز پهلوی همه را در کام بروکراسی ملی‌گرا می‌بلعید، ایستاد. مخالفت او تمرکززدایانه بود، حتی اگر زبانش زبان فقه بود. خمینی اما پروژه‌ای کاملاً متفاوت داشت و آن بازگشت به جامعه‌ی سنتی چندگانه نبود، بلکه ساختن دولت ایدئولوژیک جدید با ابزارهای مدرن — قانون اساسی، بروکراسی، ارتش ملی، رسانه‌ی دولتی، و آموزش یکسان‌ساز — اما این بار با نمادشناسی شیعی به جای نمادشناسی آریایی رضاشاه، جمهوری اسلامی در این خوانش نقیض دولت پهلوی نیست، بلکه وارث ساختاری آن است؛ همان تمرکز، همان مهندسی اجتماعی، همان ضدیت با نهادهای خودانتظام جامعه، ولی این بار با ایدئولوژی متفاوت ادامه می‌دهد. اما آنچه در این میان از دست رفت روحانیتی بود که از درون جامعه کار می‌کرد و وقف را به جای وزارتخانه اداره می‌کرد. @CrownAndConstitution

«ملی‌گرایان، چه افراد روشنفکر و چه احزابی که به طبقات زمین‌دار و بورژوازی وابسته بودند، در مواقعی دولت را در اختیار گرفته‌اند. برخی که با تمام وجود در انقلاب مشروطۀ ۱۲۸۵ و جنگ داخلی پس از آن شرکت داشتند، در رژیم رضاشاه پهلوی (۲۰-۱۳۰۴) مجال عملی ساختن بسیاری از آن تغییراتی را می‌دیدند که به هنگام مخالفت با دربار قاجار در پی‌اش بودند. بر این سیاق، شخصیت‌هایی چون حسن تقی‌زاده و علی‌اکبر داور به منظور اصلاح نظام از درون به رژیم تازه پیوستند. اما بسیاری دیگر در موضع مخالفت با رضاشاه باقی ماندند و حاضر به همکاری با رژیمی که به نظر آن‌ها فاقد استقلال ملی بود نشدند. دکتر محمد مصدق، نخست‌وزیر سال‌های ۳۲-۱۳۲۰، جزو گروه اخیر بود. نهضت ملی کردن نفت به رهبری مصدق نمود آرمان‌های سیاسی این گروه بود.» — مازیار بهروز؛ مورخ آمریکایی ایرانی‌تبارِ ایران مدرن و استاد تاریخ در دانشگاه ایالتی سان فرانسیسکو؛ کتاب شورشیان آرمانخواه: ناکامی چپ در ایران، مقدمه؛ مازیار بهروز، ترجمۀ مهدی پرتوی آملی، صفحه‌ی ۲۶ پی‌نوشت: گروه اول — تقی‌زاده، داور، و همراهانشان — از منظر قجرتارینیسم بدترین گزینه هستند. اینان ملی‌گرایانی بودند که برای اصلاح از درون با رضاشاه همکاری کردند و در واقع مشروعیت فکری و اجرایی به پروژه‌ی تمرکزگراترین دولت تاریخ ایران دادند. داور معماری حقوقی دولت مدرن پهلوی است. یعنی معمار دقیقاً آن چیزی که قجرتاریانیسم با آن مخالف است. گروه دوم — مصدق و جبهه‌ی ملی — موضع پیچیده‌تری دارند. مخالفتشان با رضاشاه از منظر ما به دلایلِ درست بود، اما به دلایلِ اشتباه. آنان به خاطر تمرکز قدرت با رضاشاه مخالف نبودند، بلکه به خاطر وابستگی خارجی، و این تفاوت بنیادینی است. مصدق خودش پروژه‌ی دولت مدرن متمرکز را رد نمی‌کرد؛ می‌خواست همان دولت را ملی‌تر کند. نهضت ملی‌شدن نفت اوج این تفکر است که دولت باید منابع را متمرکزاً در دست بگیرد، اما این بار به نام «ملت» نه «بیگانه». @CrownAndConstitution

«کمونیسم ایرانی، به عنوان بخشی از تاریخ ایران در قرن بیستم، نقشی برجسته، و گاه تعیین‌کننده، در تاریخ کشور ایفا کرده است. در و
«کمونیسم ایرانی، به عنوان بخشی از تاریخ ایران در قرن بیستم، نقشی برجسته، و گاه تعیین‌کننده، در تاریخ کشور ایفا کرده است. در واقع، با این که مارکسیست‌های ایرانی سرانجام در کسب قدرت دولتی یا باقی ماندن به صورت یک نیروی کارآمد ناکام ماندند، تأثیر خود را بر هر رویداد عمده‌ای در تاریخ قرن بیستم ایران بر جای نهادند. می‌توان گفت که با این که مارکسیست‌های ایرانی سرانجام از نظر سیاسی شکست خوردند، اما موفق شدند بسیاری از نظریات جدید را به صحنۀ اجتماعی و حتی نهضت اسلامی وارد کنند.» — مازیار بهروز؛ مورخ آمریکایی ایرانی‌تبارِ ایران مدرن و استاد تاریخ در دانشگاه ایالتی سان فرانسیسکو؛ کتاب شورشیان آرمانخواه: ناکامی چپ در ایران، مقدمه؛ مازیار بهروز، ترجمۀ مهدی پرتوی آملی، صفحه‌ی ۲۵ @CrownAndConstitution

«پس از شکست خردکنندۀ دهۀ ۱۹۸۰ و فروپاشی نظام شوروی به عنوان یک الگو، معنای چپ، مطابق تعریف دوم آن، به سرعت در حال تغییر است و
«پس از شکست خردکنندۀ دهۀ ۱۹۸۰ و فروپاشی نظام شوروی به عنوان یک الگو، معنای چپ، مطابق تعریف دوم آن، به سرعت در حال تغییر است و بیش‌تر به سوی چیزی شبیه سوسیال دموکراسی گرایش دارد. همزمان با آن، معنای مارکسیسم نیز در گسترۀ جهانی در حال تغییر است، و این امر به ناگزیر بر برداشت‌های سوسیال دموکراسی تأثیر می‌گذارد. در آستانۀ قرن جدید، و در حالی که جهان در پی آن است که تعریفی تازه، و شاید نرمش‌پذیرتر، از آنچه می‌تواند چپ باشد به دست دهد، ایران نیز به نظر می‌رسد در همین مسیر گام بر می‌دارد*.» — مازیار بهروز؛ مورخ آمریکایی ایرانی‌تبارِ ایران مدرن و استاد تاریخ در دانشگاه ایالتی سان فرانسیسکو؛ کتاب شورشیان آرمانخواه: ناکامی چپ در ایران، پیشگفتار نویسنده؛ مازیار بهروز، ترجمۀ مهدی پرتوی آملی، صفحه‌ی ۲۰ پی‌نوشت: مسیر دگرگونی و استحاله مفهوم مارکسیسم در چپ‌گرایی با فعالیت‌های مدنی و نویسندگی علی شریعتی مزینانی شیاد در ایران آغاز و در این دهه با مصاحبه‌های اقتصادی-اجتماعی و فعالیت‌های اشخاصی مانند میلاد دخانچی همچنان این مسیر؛ ادامه دارد. @CrownAndConstitution