952
Подписчики
+324 часа
+57 дней
+1330 дней
Архив постов
952
در نامهای به مادرش نوشت:
<<حال خوبی ندارم و خستگی تمام تن و روحم را فرا گرفته است؛ مادر، من بودن تو را برای خودم بهانهای برای ادامه دادن کردهام.>>
952
گاهی باید پذیرفت که بعضی از درها قرار نیست باز شوند؛ نه به این دلیل که کلیدی نداریم، بلکه به این خاطر که آن طرفِ در، دیگر چیزی برای ما وجود ندارد. گذشتن، بزرگترین هنری است که یک انسان میتواند بیاموزد.
952
هیچوقت بخاطر از دست دادن کسی که بهتون میگفت خیلی براش مهمید ناراحت نشید، زمان میگذره و دوباره یکی پیدا میشه که دروغهای این مدلی بهتون بگه.
952
هر وقت اومدی یکاری واسه کسی بکنی از خودت بپرس اگه جامون عوض میشد، اون هم این لطف رو در حق من میکرد؟ عموما جوابش میشه نه.
952
یکی اومد و گفت :
- ولی عشق شیرین است.
گفتم:
- من هم مثل تو فکر می کردم، تا اینکه یکی آمد و هرچه زهر می شناخت توی احساسات شیرینم خالی کرد. حالا راه می روم و با خودم می گویم عشق تلخ است. عشق مزه ی زهرِ می دهد،عشق مسمومیت آور است. سردرد می آورد ، معده درد می آورد، آدمکش است.. حتی نزدیکش هم نشو.
مریم دولتیاری
