513
Подписчики
Нет данных24 часа
-437 дней
-18830 дней
Архив постов
در آغوشش،دنبال ذره ای گرما بود اما تنها چیزی که نصیبش شد دل تنگش بود .
اما شعله وجودش گویی سالهاست خاموش شده جز سرمای تنش چیزه دیگری آشکار نبود، روحش در تلاش بود که برخیزد و تکه های شکسته اش را به هم باز گرداند .
به چیزی بیشتر از فقط لمس تن نیاز داشت
به فهمی لطیف و بی کلام که می تواند در این دنیای سردوپرازفاصله ها دوروح را به بهم پیوند دهد .
در آغوشش دنبال ذره ای گرما بود اما نمی دانست اون جان داده است .
جنازه اش را لمس کرد اطراف تاریک بود، او بود و او...
تنها نشسته بر سر جسم بی جان خودش و تنها سکوت مرگباری بود در فضا .!
Repost from Ominous
بعد فکر کنداشتم درستش میکردم به مواد غذایی شک داشتمممم فکر میکردم اینا نیستن اینطوری بودم که نه من کی اینو استفاده کردم نه این اون نیس
Repost from Ominous
یعنی از حافظه خودم متنفرم لامصب اخه چرا باید دستور غذاهایی که هزار بار درستش کردیو یادت بره در این حد فراموشی عادی نیستت
Repost from everyone obsessed with song lyric's
استری کیدز عزیز، من هم اصلا حوصله زندگی مدرسه ای رو ندارم
