مریخ
Открыть в Telegram
☄️آنچه در مدار مریخ بر من میگذرد، در میان این اوضاع زمینی هر چه میخواهد دل تنگت بگو 😁من اینجام : http://t.me/meriiikh_bot
Больше476
Подписчики
-124 часа
-37 дней
-930 дней
Архив постов
476
بابابزرگ!
همین ساعتها بود که داشتی درد میکشیدی، نفس های آخرت بود، خیلی آروم تو چشمام نگاه میکردی، نمیتونستی چیزی بگی اما با اون چشمای معصومت ازم خداحافظی کردی! برای همیشه...
بابابزرگ من نبودنتو دوست ندارم! من دلم میخواد مثل بچگیام، کفشامو قایم کنی، دلم میخواد مثل بچگیام کلاهتو بذاری سرم!
بابابزرگ یادته بچه بودم بهم میگفتی مامان جون تا حرصم بدی! یادته چقدر جیغ میزدم میگفتم بهم نگو!
توروخدا برگرد بابابزرگ! برگرد و هرچی دلت میخواد بهم بگو...
بابابزرگ بخدا که من دیگه طاقت ندارم...
همه بهم میگن داری زیادهروی میکنی تو عزاداری، باید بپذیری و کنار بیای باهاش!
من بلد نیستم! آخه بیست ساله هر روز که چشم باز کردم تو پیشم بودی، چشم بستم تو پیشم بودی! بابابزرگ یادته چقدر مراقبم بودی! یادته چیا بهم یاد داده بودی!
بابابزرگ! شبا با صدات بیدار میشم و میبینم نیستی...
نبودنت سخته، خیلی سخت!
هیچوقت فکرشم نمیکردم مرگ کسی بتونه اینطور زمینم بزنه.
476
اصن بابابزرگ حواست هست چیکار کردی باهام؟! همه فهمیدن که از زندگی بریدم!
از راه دور مهمون اومده برامون، برگشته به بابام گفته بیا بریم پیش فاطمه خانم، باید به اون اول تسلیت بگیم! فاطمه خیلی به عمو سیفالله وابسته بود!
همسایه برگشته میگه هروقت در خونهتون باز میشد میفهمیدیم فاطمه است، آخه بلند بلند بابابزرگشو صدا میزد و باهاش حرف میزد تا برسه کنار بابابزرگش! این روزا که عمو سیفالله فوت شده، انگار دیگه فاطمه هم تو این خونه نیست...
تو مراسمت همه به هم دیگه میگفتن تاحالا انقدر تو مراسم هیچ پیرمردی غصه نخوردیم،گریه نکردیم، حرفای فاطمه و اون حال فاطمه جیگرمون رو میسوزوند.
دیدی بابابزرگ!! تو هیچوقت دوست نداشتی ناراحت شم، غصه بخورم، ولی ببین خودت باهام چیکار کردی...
من دوست ندارم صاحب عزا باشم، من دوست ندارم بقیه بیان بهم بگن خدا صبرت بده! من فقط میخوام تو باشی!
476
بابابزرگ! این روزا همه مهمون خونهات هستن! همه شام و ناهار رو میان خونهات تا جای خالیتو برامون پر کنن، اما من نمیرم پیششون! دیدن اینکه یکی جای تو نشسته باشه عذابم میده! شنیدن اینکه برات فاتحه بخونن زجرم میده...
تو پیشمی! تو مراقبمی! اینا دارن حرفای الکی میزنن...
میشینم کنار قاب عکست و تو چشمای معصوم و آرومت نگاه میکنم و اشک میریزم و غذا میخورم!
همه میگن دارم دیوونه میشم، میگن دارم زیادهروی میکنم!
اما من طاقت نبودنتو،جای خالیتو ندارم!
مگه من تاحالا چند تا عزیز از دست دادم؟! خدا فقط تورو ازم گرفت، خدا که میدونست من بدون تو نمیتونم! پس چرا اینطور کرد باهام؟!
476
متنفرم از این جمله که میگن: غصه نخور! بنده خدا مریض بود، درد میکشید، مرد راحت شد!
مریض بود، اما نفسش یه کوه بود پشتم.
بابام یتیم شد، اما من بیپناه شدم! من ذوق زندگیمو از دست دادم، من کل دنیام سیاه شده...
آخه یادم میوفته چقدر زودتر میومد مهدکودک دنبالم که یه وقت تنها نمونم؛یادم میوفته اولین بار بابابزرگ بهم یاد داد چطور ستاره بکشم،تا قبل اون آسمونام تو نقاشی خالی از ستاره بود؛ یادم میوفته وقتی صبح بیدار شدم و دیدم بادکنکم ترکیده، قبل اینکه صبحونه بخوره، دستمو گرفت برد همه مغازه هارو با صبر و حوصله گشتیم تا اون بادکنکی که دوست دارمو برام بخره، یه کلام نگفت بچه آخه بادکنک با بادکنک چه فرقی داره؛ یادم میوفته وقتی خواهرم برچسبم رو برداشته بود، دستمو گرفت برد برام کلی برچسب خرید؛ یادم میوفته هرکاری میکردم، اولین دعای خیری که برام میکرد این بود: قزم نامرده محتاج اولمییه ایشالا(دخترم الهی که هیچوقت محتاج آدمای نامرد نشی)؛ یادم میوفته هر روز اول صبح میرفت شیر تازه میخرید، زیادم میخرید، هرکی میگفت حاج آقا چرا آخه انقدر شیر میخری؟! میگفت آخه فاطمه صبح بیدار شه، شیر نباشه هیچی نمیخوره...
همه اینا یه تیر رو قلبمه!
476
دم دمای غروب تسبیح بابابزرگ رو گرفتم دستم، یکم آروم شدم و کم کم خوابم برد؛ یه لحظه دیدم دارن صدام میزنن و بیدارم میکنن که "فاطمه! بیدار شو!! خوبی؟ چته؟"
نه! خوب نیستم! بند بند جونم پر بغضه...
تیکه تیکه وجودم درد میکنه از دلتنگی...
همه چی مثل یه فیلم جلو چشمامه...
بابابزرگ رفته اما با رفتنش تمون دنیا خراب شده رو سرم و موندم زیر یه آوار بزرگ...
نمیرم حیاط چون جای خالیش داغونم میکنه،نمیرم بیرون چون جایی که جلوی در مینشست عذابم میده...
بابابزرگ رفت ولی کل زندگیمو با خودش برد!
476
دیروز همین موقع ها بود که برای آخرین بار اومدم دیدمت و برای همیشه به دستای سرد خاک سپردمت🖤
وقتی اومدم سردخونه دیدنت،وقتی برای آخرین بار آوردنت خونهات،وقتی برای همیشه از پیشمون رفتی، همه میگفتن چرا نوهاش انقدر بیتابه؟! چرا حال نوهاش انقدر بده؟!
هیچکدوم نمیدونستن که برای آخرین بار داشتی مظلومانه تو چشمام نگاه میکردی و آروم چشماتو بستی! هیچکدوم نمیدونستن چقدر برای برگشتنت و احیات جنگیدم! وقتی که نیروهای اورژانس داشتن بهت دارو تزریق میکردن، قلب مهربون و رنجدیدهات رو ماساژ میدادم تا برگردی!
چقدر سخت بود و چقدر امیدوار شدم اون لحظه که گفتن: ضربان قلبش برگشت،اما ضعیفه!
امیدوار بودم به برگشتنت، اما ناامیدم کردی و همون لحظه،وقتی که دیدی چقدر دارم برای موندنت میجنگم، وقتی که هنوز دستم روی قلبت بود، رفتی...
لحظبهلحظه خاطراتی که باهات داشتم از جلو چشمام میگذشت! وقتی میومدی مدرسه دنبالم، وقتی باهام نقاشی میکشیدی، وقتی آلزایمرت تازه شروع شده بود و ازم میخواستی کنارت بشینم و کمکت کنم تا نماز بخونی!
اما حالا دیگه صدایی نمونده برام! دیگه نمیتونم حرف بزنم، آخه دیروز خیلی صدات زدم که تنهامون نذاری، ولی رفتی...
476
طبیعتا الان باید مثل دخترای ناز یه استایل خوب بزنم و کلی عکس ادایی بندازم، ولی الان در خسته ترین و داغون ترین حالت ممکنم🦦
476
چند روزی هست سرماخوردم و دیگه یکی دو روزه حالم خیلی بده؛ خلاصه خواب بودم که دیدم مامان و بابا با ایشون سوپرایزم کردن😍
476
انقدر من برای عروسی عطیه و ریز به ریز کاراش ذوق دارم، انگار عروسی یکی از نزدیکترین دوستامه😭💞
