هوگا
Открыть в Telegram
مینویسم، کار دیگهای از دستم برنمیاد. «میخوام به یه جایی تعلق داشته باشم.» https://t.me/BluChtBot?start=67afa908bedda3888549
Больше119
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
119
🍂 کتابهایی که توی پاییز ۱۴۰۴ خوندم:
- امیلی و جستوجو ۵/۵
- پاسخ منفی است ۴/۵
- اتاق فرار ۳.۵/۵
- دوست مرحوم من ۳/۵
119
🍉🧚♀🕯
۲۴۴
معاشران گره از زلف یار باز کنید شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید حضور خلوت انس است و دوستان جمعند و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید رباب و چنگ به بانگ بلند میگویند که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید میان عاشق و معشوق فرق بسیار است چو یار ناز نماید شما نیاز کنید نخست موعظه پیر صحبت این حرف است که از مصاحب ناجنس احتراز کنید هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق بر او نمرده به فتوای من نماز کنید وگر طلب کند انعامی از شما حافظ حوالتش به لب یار دلنواز کنید
119
عاشق جشنم. عاشق بهونههایی واسهی خوشحالیام و عاشق اینم یک شب و روز از زندگیم با بقیهی شب و روزها متفاوت بشه. عاشق فالیام که امشب و به رسم یلدای سال پیش عزیزترینم واسهام میگیره. یلدا خیلی جالب و بامزه و خوشگله به نظرم، نظر شما چیه؟
119
بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست بهکاری زنم که غصّه سرآید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته درآید
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جوی بو که برآید
بر در ارباب بیمروت دنیا
چند نشینی که خواجه کی به درآید
ترک گدایی مکن که گنج بیابی
از نظر رهروی که در گذر آید
صالح و طالح متاع خویش نمودند
تا که قبول افتد و که در نظر آید
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و شاخ گل به برآید
غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست
هر که به میخانه رفت بیخبر آید
حافظ
119
Repost from Dear Reader
جهان را با تو تنها میشود چندی تحمل کرد
الهی بیتو چشمانم نبیند صبح فردا را.
-محمدسعید شاد.
119
من که نمیدونم چطوری باید توصیفش کنم اما همون شعر ابوسعید ابوالخیر که میگه:
«ای در دل من اصل تمنا همه تو
وی در سر من مایهی سودا همه تو
هرچند به روزگار در مینگرم
امروز همه تویی و فردا همه تو.»
119
درآ که در دل خسته توان درآید باز
بیا که در تن مرده روان درآید باز
بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست
که فتح باب وصالت مگر گشاید باز
حافظ
119
نمیخواهم حتی در مقابل رنجها و غمها و احساس پوچی و بیهودگی زندگیام هم لنگ بیندازم. من میخواهم همیشه قوی باشم، حتی در بدبختیها.
نامهی بهرام صادقی به ابوالحسن نجفی
119
عاشق این روزهام. عاشق دیدن برق شادی توی چشمهای آدمهام وقتی بارون میباره و سفیدی روی کوهها رو میبینن. انگار وسط همهی بدبختیها یه نور امید ببینی.
119
نمیدونم، یهو به خودم اومدم دیدم دارم طناب پارهای رو گره میزنم که تو خیلی وقته ولش کردی و رفتی.
