ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

چـکـامـهـ زار 🌘📜

چـکـامـهـ زار 🌘📜

Открыть в Telegram

سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2

Больше
434
Подписчики
Нет данных24 часа
-37 дней
-330 дней
Архив постов
Repost from N/a
و‌ من اگر انقدر وسواس که در ظرف شستن به خرج میدهم را در امور درس خواندن میدادم حالا انشتین بودم 😕😌

Repost from N/a
آنقدری که در اتو کردن پیراهن تنبان وسواس به خرج میتم اگر در امور زندگی خودم به خرج می‌دادم حالا دنیا گل و گلذار بود!

و این هم بود اخرین متن بنده !…🌚🔥

زنان وقتی عاشقمان هستند حتی بدترین اشتباهاتمان را هم می‌بخشند ، اما وقتی عشقی درمیان نباشد هیچ اعتباری به ما نمی‌دهند حتی به ویژگی‌های خوبمان ... ~ انوره دو بالزاک

از آدمایی که از خواب بیدارم کنند متنفرم.

می‌خواهم برگردم... کاش اصلاً وارد این راه نمی‌شدم، کاش در همین آغاز، قدم به این دنیا نمی‌گذاشتم. کاش هیچ‌گاه نوشته‌هایم را در هیچ‌جا به اشتراک نمی‌گذاشتم. از همان ابتدا می‌ترسیدم… می‌ترسیدم مسخره‌ام کنند، نکند کسی چیزی بگوید و دل نازکم ترک بردارد. من، همان آدمی‌ام که با یک جمله می‌شکند، اما لبخند می‌زند؛ همان که درد می‌کشد ولی سکوت می‌کند… از قضاوت‌ها همیشه هراسان بودم، حالا هم هستم. نمی‌دانم راهی برای برگشت دارم یا نه، اگر هم بروم، شاید دلی از من برنجد، کسی که وعده داده‌ام دیگر رهایش نمی‌کنم… اما یک چیز را خوب می‌دانم: از نوشتن دست نمی‌کشم! نوشتن برایم نفس است؛ تنها راهی‌ست که می‌توانم خودم را زنده نگه دارم. حتی اگر هزار قضاوت، هزار نگاه سنگین، هزار سکوت سرد سراغم بیاید… نوشتن، زخم‌هایم را تسکین می‌دهد؛ کلماتی که کسی نمی‌شنود، اما من برایشان زندگی می‌کنم. نه برای دیده شدن، نه برای لایک یا تشویق، فقط برای دلم. برای آن دختری که شب‌ها با قلمش می‌گرید، و روزها با همان دردها، می‌خندد. اگر هم برگردم، به دنیایی برمی‌گردم که ساکت است، امن است، و در آن کسی قضاوتم نمی‌کند. جایی که فقط منم و واژه‌هایم… و خدایی که همه‌چیز را می‌فهمد. #_صهراوی والسلام

Repost from N/a
https://t.me/HarfChatBot?start=bc48f8d208ea اگه بخواهید من‌را در یک جمله یا یک کلمه توصیف کنید، چی می‌نویسید؟ (بدون تعارف، بی‌پرده، چه‌تعریف چه‌نقد🌱) دوست دارم بدانم از نگاه شما، من چگونه آدمی‌ام؟ 🕊️

خلاصه رمان: روایتگر داستان دختری‌ست از همین جامعه؛ دختری زیبارو، رؤیاپرداز، از جنس آرامش و لطافتِ عشق.  و پسری از قوم پشتون، که تنها با یک نگاه، دلش به اسارت چشمان آن دختر درمی‌آید. اما آیا در سرنوشت این دو، وصالی نگاشته شده؟  یا تقدیر، مسیر دیگری را برایشان رقم خواهد زد؟ در لابه‌لای این داستان، با واقعیت‌هایی تلخ از جامعه، با نابرابری‌ها و حقوق پایمال‌شده دختران روبه‌رو خواهید شد.  لحظه‌لحظه‌اش حقیقت است؛ تلخ، اما آغشته به عطر حيات و عشق...  روایتی پر از درد، پر از امید، و پر از عاشقانه‌هایی که گاه اشکتان را جاری می‌سازد، گاه لبخندی پنهان بر لبتان می‌نشاند. 📚 نام: #حیات_عشق ✍️ نویسنده: #بهشت_ماندگار 📖 تعداد صفحات: 356 🗂 ترتیب‌کننده: عمر خان

زاد روزت مبارک! 🎉 برایت یک عمر آرامش، دلِ خوش، دعاهای مستجاب و لبخندهای بی‌دلیل آرزو دارم. باشد که سال پیشِ رو، پُر از برکت، موفقیت و عشق باشد. تولدت هزار بار مبارک بهشت عزیز! 💫❤️

قهر می‌کنیم تا بفهمانیم دوستش داریم، گریه می‌کنیم تا بگوییم دوستش داریم، می‌رویم تا بفهمد دوستش داریم! خیلی‌ها عاشقند، اما شاید مترجمان خوبی نباشند! کاش «دوستت دارم»، همان دوستت دارمِ ساده بود.

‌ ما  گناه را نمی بینیم مگر آنکه زنی مرتکب آن شود...!! -  غاده السمان

Repost from N/a
گه گاه ... من تنها در خود میمیرم و کسی نمی‌بیند چرا این چنین میمیرم ؟ هیچ نمیدانم! #عالم_افکارم

«مدت‌هاست که دیگر دلیلی برای گفتن نیست؛ همه چیز در سکوت افتاده و هیچ‌کس نفهمید چه چیزهایی نگفته ماند.»

شاه بیت امروز این باشد؟ هر‌ کجا‌ کردم‌ محبت، غرقِ‌ محنت‌ شد‌ دلم! یا‌ من‌ این‌ حکمت‌ ندانم، یا‌ محبت باب‌ نیست.

photo content

هیچ چیز ابدی نیست؛ نه لبخند های از ته دل و نه غم‌های نفس گیر. در لحظه ها زندگی کنیم اما به هیچ لحظه ای دل نبندیم.

هیچ وقت شخصی را آنقدر دوست نداشته باشید،که وقتی همراه تان سرد رویه و رفتار می‌کند، چشمان تان پر اشک بشود. #دوشیزه_سادات

Repost from N/a
باشد که نباشیم و بگویند که نبودیم…

موهایش را جمع کرد و آرام به‌سوی آیینه قدم برداشت. همین‌که چشمش به تصویر خود افتاد، لحظه‌ای از دیدن خویش ترسید… موهایی پریشان، چشمانی به لون سرخ‌ و رگ‌هایی برجسته تر که گویی از عصیان لبریز بودند و چشمانش را سرکش تر ترسناک تر کرده بود باز هم همان حالِ همیشگی... اعصابی به‌هم‌ریخته، روحی آشفته، و نگاهی که فریاد خاموشی را در خود پنهان کرده بود. انگار هر بار که اندکی آرامش می‌یافت، فردا کسی پیدا می‌شد تا آن آرامش را درهم بشکند و دوباره "وحشی"‌اش کند… #غایب_نویس 🖋

موهایش را جمع کرد و آرام به‌سوی آیینه قدم برداشت. همین‌که چشمش به تصویر خود افتاد، لحظه‌ای از دیدن خویش ترسید… موهایی پریشان، چشمانی به لون سرخ‌ و رگ‌هایی برجسته تر که گویی از عصیان لبریز بودند و چشمانش را سرکش تر ترسناک تر کرده بود باز هم همان حالِ همیشگی... اعصابی به‌هم‌ریخته، روحی آشفته، و نگاهی که فریاد خاموشی را در خود پنهان کرده بود. انگار هر بار که اندکی آرامش می‌یافت، فردا کسی پیدا می‌شد تا آن آرامش را درهم بشکند و دوباره "وحشی"‌اش کند… #غایب_نویس 🖋