چـکـامـهـ زار 🌘📜
Открыть в Telegram
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2
Больше453
Подписчики
-524 часа
+57 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
تویی که این را میخوانی:
چندین روز تا عید باقی مانده؛ همین روزهایی که آرامآرام از پیشِ چشمانت میگذرند…
فرصت داری تا محبوبِ الله متعال شوی.
و آیا فکر میکنی محبوبِ الله شدن دشوار است؟
البته که نه؛ اگر خودت بخواهی، آسان است.
تا میتوانی اعمالِ صالح انجام بده؛ نماز بخوان، ذکر بگو، روزه بگیر و صدقه بده.
و این را بدان که صدقه تنها مادی نیست، بلکه صدقههای معنوی نیز وجود دارند؛
لبخندی صادقانه، دلی را آرام کردن، دستِ نیازمندی را گرفتن، یا حتی مهربانی با دیگران نیز صدقه است.
تو فقط بخواه…
آخر مگر مقامی بالاتر از این هم هست که انسان محبوبِ خالقِ عالمیان شود؟
گمان نمیکنم.
همان خدایی که آفرینندهی زمین و آسمانهاست، این فرصت را به تو داده تا به او نزدیک شوی و محبوبش گردی؛
پس تلاش کن این فرصتِ طلایی را از دست ندهی…!
گریه نمیکرد!
اصلاً دیگر مجالِ برای گریه کردن نداشت
گویا باران چشمانش به خشکی گراییده بود.
اندوهی نداشت زندگی اش را شاد و شادمان ادامه میداد با اینکه همیشه لبخند بر لبانش جاری بود اما اندوه نیز در چشمانش همانند رود آب جاری بود...
نگران آینده اش بود نگران جوانی که کم کم از دست اش در حال رفتن بود
نگران اینکه هیچ هدفِ برای زندگی اش برای آینده اش نداشت
نگران این بود که
قرار است آخر داستان او چگونه باشد چه پایانی خواهد داشت؟
آری نگران بود سخت نگران...
#دوشیزه_سادات
