ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

چـکـامـهـ زار 🌘📜

چـکـامـهـ زار 🌘📜

Открыть в Telegram

سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2

Больше
434
Подписчики
Нет данных24 часа
-37 дней
-430 дней
Архив постов
رنج ما را شکننده کرده بود، وزیدن هر بادی ترک‌های وجودمان را بیشتر میکرد، اما ما از سياه‌ترین شب به آفتاب رسیدیم، کاشته‌ایم نهال صبر در دل و جانمان، اگرچه خسته هستیم اما در دو چشممان امید فریاد میزند. #شب_بکام

Repost from N/a
از تنهایی‌ام پرسیدی هیچ را برایم تعریف کن تا جایگاه هر شَأنی را با هیچ بسنجم من نیز عدم را برایت بازگو میکنم تا خُنیای هیچ ساحره‌ای تو را از تو نگیرد. مترادف نانوشته هیچ و عدم در ادبیات زمینی ، تنهایی‌ست او که فکر میکند، تنهاست او که عمیقا تعمق میکند، تنهاست من تنهایم تو تنهایی جمع ما نیز مفردِ تنهایی‌ست ؛ انسان خواه در کثرت جمعیت خواه در کنجی خلوت، تنهاست تفاوت در کیفیت تنهایی‌مان است پس سوال این نیست که من چرا تنهایم سوال این است تو چگونه سرگرمی که فکر میکنی تنها نیستی... #عالم_افکارم...

می‌گفت آدم ها فقط موقع گریه کردن شبیه هم اند! #دوشیزه_سادات

سلام بر آنانی که فکر می‌کردیم بلد نیستند عشق بورزند، درحالی که بلد بودند و نمی‌خواستند به ما عشق بورزند.

این هم یک قسمت تقدیم شما منتظر قسمت های بعدی باشید حمایت بکنید ریکت از یادتان نرود 😊

#_رُمانِ: دِلبَرِ، پُشت دِیوَار سَنگي #نویسنده: بانو_بی‌نشان🌑🕯️ قسمت پنجم .، فضه جانمازش را جمع کرد، حدیر سر از زانوی فضه برداشته و به سجده رفت دیری گذشت شاید ده دقیقه اما حدیر هنوز سر از سجده برنداشته بود. او فقط از خالقش خواسته بود همان دختری را که هر شب در خواب می‌دید و با عفت و پاکی‌اش دلش را ربوده بود، نصیبش کند — و خدا کرده بود. اما حالا چه می‌خواست؟ فقط کمی محبت... محبتی از دل همسری که هر روز با بی‌مهری‌هایش دلش را به آتش می‌کشید. نیم ساعت گذشت و اما حدیر هنوز در سجده بود. فضه ؛ نزدیکش شدم، با پاهای لرزان به کنارش نشستم و آرام ضربه‌ای به بازویش زدم... هیچ واکنشی نشان نداد. کمی نزدیک‌تر رفتم و این‌بار محکم‌تر زدم. باز هم هیچ واکنشی... نه، حتماً مرده! ـ ای وای با هر بار صدا زدنش، صدای بغضم هم بلندتر می‌شد. ـ حدیر! بلند شو، حدیر... کم‌کم هق‌هق گریه‌ام بالا گرفت... نه نه چرا گریه مگر مهم است ! وجدان -او همسر تو هست کودن چطور مهم نیست با پاهای که نا نداشت با سرعت از جا برخاستم، می‌خواستم سمت درب رفته ، کسی خبر بکنم ، اما ناگهان دستی مرا در آغوش گرفت و حبس کرد. و صدای دم گوشم پیچید +ـ هیس... آرام باش دختر نکو... بیاب، ما ایش... _ـ حدیر؟ حدیر. ت +ـ هاها، هیش جانان حدیر، بس است دیگه... فقط یک مزاح بود! با دست آزادم محکم به شدت هلش دادم. + چی قسم مزاح است؟ هه؟ کم مانده بود نیمه جان هلاک شوم! به خدای پاک قسم، اگر باز هم یک‌چنین دیوانگی بکنی، خودم می‌دانم و تو! _ـ سیس سیس... خاتون حیله گر بیرون می‌روم، چیزی لازم داری؟ + نخیر... او رفت و باز هم من ماندم و این اتاق... باز هم نه از شهیر خبری شد، نه از مادر و پدرم، نه از خواهرهایم. فقط با قرآن مونس شده بودم، تنها همراهم، تنها آرامش‌بخش جان و دلم. نه تنها قلبم را آرام می‌کرد، بلکه روحم را هم شفا می‌داد. وقتی فهمیدم حدیر حافظ قرآنه، در دلم شوقی افتاد. اصلاً خاندان‌شان همه حافظ قرآن‌اند، عظیم‌ شأن و بزرگ‌دل. در این سه سال، موفق شدم یک سپاره را حفظ کنم. روان‌خواندنم هم عالی شده بود. حتی توانسته بودم در یک هفته، کل قرآن را ختم کنم. یادم است، دو ماه پیش، تنها در اتاق نشسته بودم و با صدای بلند قرآن می‌خواندم. اما خبر نداشتم که حدیر پنهانی صدایم را ضبط می‌کرده... با صدای تق‌تق در، خواندنم را قطع کردم. +ـ آمده می‌تانم، ینگه؟ __ بیا جان. آمد و کنارم، لب تخت نشست. +ـ چطور استی ینگه جان؟ _ـ شکر، الحمدلله خوبم. +ـ شکر، همیشه خوب باشی. _ـ شکر، به تو. حالا بگو ببینم، کارت چی بود؟ +ـ اهم... یک گپ می‌گویم، قبول کو سیس؟ ـ های خدا، امروز چه روزی‌ست؟ همه می‌گن «یک گپ می‌گم، قبول کو!» ادامه دارد…

رشخند آدم خنده شه سیل کو

‍ از مهربانی دم مزن، وقتی حرف هایت زهر دارد ‍

یک‌ شخصِ بود میگفت: اگر دوران جمهوریت ادامه پیدا می‌کرد حالا افغانستان هم ایران دوم جور میشد!👩‍🦯

‌ ‍ کوزه‌ی سفالین که پنجاه بار بر سنگلاخ زد و نشکست، بر ریگِ نرم افتاد و بشکست. عجب است. قصه این است، که آن کوزه منم! ‍

شب ترسناک نیست !

یعنی میگم ؛ در شب شما چی نهفته است که شب را دوست دارید !

برای شما که با علم صرف آشنایی دارید😁 گفت استادم: ڪه فعل خواستن را صرف ڪن... گفتمش: میخواهمش، میخواهمش، میخواهمش...! 😐 #ارسالی_شما

تلفن همراهمان را که بر میداریم و تلگرام را باز می کنیم فضای روشن فکری و حرف از انسانیت و ارزش های انسانی چه پررنگ میشود ؛ کاش این شخصیت های بکر، رنگ و لعاب نقابهایمان نبودند این بار نت تلفن همراهت را که خاموش کردی به تمام متن‌ها و حرف‌هایی که خودت برای دیگران به اشتراک گذاشتی فکر کن ؛ دنیای بیرون از نت غم انگیز است در این میدان به پا خیز...

ما زن‌ها رسم خوبی داریم. زمان سختی شروع می‌کنیم به کوتاه کردن؛ کوتاه کردن ناخن‌ها، موها، حرف‌ها و رابطه‌ها.

باران، در تابستان خود، خود خوشبختی است!🫧

سکوت 🔥

‌ بعضی وقتا بهتر است هیچی نگی، فقط یادت بماند چی شنیدی !

بی حوصله گی ! نهایتش بحث رخ میدهد عصبانیت نهایت اش زخمی شدن وحشی درون زنده شدن .. هردو بد است