چـکـامـهـ زار 🌘📜
Открыть в Telegram
سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانیست که نمیدانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2
Больше435
Подписчики
-224 часа
-47 дней
-930 дней
Архив постов
مثل آن چایی که میچسبد به سرما بیشتر با همه گرمیم با دلهای تنها بیشتر درد را با جان پذیراییم و با غمها خوشیم قالی کرمان که باشی، میخوری پا بیشتر بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار زخم غربت بر دلم آورد اینجا بیشتر هر شبِ عمرم به یادت اشک میریزم ولی بعدِ حافظخوانیِ شبهای یلدا بیشتر رفتهای اما گذشتِ عمر تأثیری نداشت من که دلتنگ توأم امروز، فردا بیشتر زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلختر بغض جانکاه است هنگام تماشا بیشتر هیچکس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید هرقدر یعقوب تنها شد، زلیخا بیشتر بر بخارِ پنجره یک شب نوشتی "عاشقم" خون شد انگشتم بر آجر حک کنم "ما بیشتر" -حامدعسکری
Repost from منارة الهدی
اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَیٰ سَیِّدِنٰا مُحَمَّدٍ وَعَلَیٰ آلِهِ وَصَحْبِهِ وَسَلِّم♥️✨
#_رُمانِ: دِلبَرِ، پُشت دِیوَار سَنگي
#نویسنده: بانو_بینشان🌑🕯️
قسمت ؛سیزدهم
به ساعت نگاهی انداختم، نزدیک به پنج صبح بود. هوا هنوز کمی تاریک بود. من هم که ترساندوک (کمی ترسیده) بودم، تا روشن شدن هوا، مشغول دستکاری اتاق شدم. که ناگهان، اوهو! آفتاب از آنسوی آسمان از خواب بیدار شد.
با عجله سمت مطبخ (آشپزخانه) رفتم.
با خودم گفتم: "خوب، حالا چی بپزم که خان صاحب ما کمی جان بگیرد؟"
اول یک آب قند برایش آماده کردم.
بعد شروع به پختن جگر کردم. گرچه خودم از جگر خوشم نمیآمد، البته ناشکری خدا نشود، اما دوستش نداشتم.
با زحمت و دلناخواهی پختم. بعد، آن را همراه چند مخلفاتی در پتنوس (سینی) جابهجا کرده، بهطرف اتاق رفتم.
جناب مکتبی هنوز هم مثل یک خرس در خواب بود!
— حدیر! حدیررر!
- اممم؟
— بلای "اممم"! برخیز، چاشت شده!
که یکباره، انگار کسی نیشاش زده باشد، از جا پرید:
- چی؟ چی؟ چاشت؟ چی شده؟!
من هم که از خنده گردههایم گرفته بود، فقط میخندیدم:
— ههههههه، وی وی! ههههههه یا… یا خدا! هههههههههه
- چیزی خندهدار بود؟ بگو، ما هم بخندیم.
— عه! تو و خنده؟ اوهوهو! صد قرن باهم فاصله دارین!
با حرفم، چشمانش چنان از تعجب باز مانده بود که فکر کردم الان از کاسه بیرون میزنند.
— چرا مثل مرغان ماکی نگاه میکنی؟
- صبحبهاینزودی چی خوردی که هنوز هضمش نکردی؟
— هیچی! حالا هم هرچی آماده کردم، باید تو نوش جان کنی.
- یک حمام کنم، بعد میآیم.
او رفت سمت حمام و من هم تخت را منظم کرده، غذایش را روی میز کوچک غذاخوری گذاشتم.
نزدیک در حمام شده، با صدای کمی بلند گفتم:
— جناب مکتبی، من میروم پایین. غذا که خوردی، تشریف بیار.
- نرو، کارت دارم!
اوففف! رفتم و روی کوچ نشستم.
چند دقیقه بعد، جناب مثل همیشه با حولهای دورش پیچیده بیرون آمد و نزدیکم شد.
- سرت را پایین کن!
— بفرما، قُدو خانم!
- حدیررر...
— بله، خاتون حیلهگر!
- موهایت را کم بکن !
— چشم! اما چرا؟
- نمیبینی به زحمت میافتم؟ چرا کم نمیکنی موهای طالبمانندت را؟
فکر کنم حرفم به دلش ننشست. با عصبانیت حوله را از دستم کشید و گفت:
— هیچ نکو! نیازی ندارم!
— خب، قهر کن. کی به قصه قهرت است…
قبل از اینکه دوباره بحث بالا بگیره، سریع از اتاق بیرون زدم و رفتم پایین.
در سالن، فقط بیبی حاجی (مادر حدیر) حضور داشت. خاله لیلی نبود.
با صدای بلند سلام دادم و پهلویشان نشستم.
رو به بیبی حاجی گفتم:
— بیبی جان، چطور هستید؟ حالت خوب است
- چی گفتی، بچم؟
انگار تازه متوجه حضورم شده بود. گویا به دنیای دیگری فکر میکرد.
— هیچ، بیبی جان. گفتم حالتان خوب است؟
ادامه دارد …..
تو دیر سین میکنی که تظاهر کنی اهمیت نمیدهی،
من زود جواب میدم چون واقعا اهمیت نمیدم.
نمیدانم مثلاً مسج را سین میکنید و جواب نمیدهید فکر میکنید خیلی مهم استین
یا خوده مهم جلوه میتین👩🦯😐
باور کنید جواب هم نتین بر من یکی اصلاً مهم نیست!👩🦯
Repost from N/a
مه دختر کاکایم یک عادت دارم باز یگان محفل که میریم به زور سوته کار ما ریشخندی است🤓….
هر چی میکنم سر هر چیز خنده ما میکره
اخر امروز خنده کرده کرده ام درد کرفت
دلم ست همینجه یک مضریت کنم مار پلاستیکی بخرم
ده جان دخترا بندازم 🤣🤣🤣
