نبراس | سطور اندیشه
Открыть в Telegram
حول أساسيات المشروع الاسلامي لنهضة الامة ✍️ پارسا دارابی، دانشآموختهی مهندسی برق و علاقمند به تاریخ اندیشهها و فلسفهی علم
Больше1 187
Подписчики
Нет данных24 часа
+197 дней
+7430 дней
Архив постов
1 187
Repost from N/a
الحمدلله برای نعمت شروعهای دوباره، و الحمدلله برای آنکه فاجعه را وقتی درونش هستیم، بسیار سبکتر از مردمی میبینیم که از بیرون تماشایش میکنند.
الحمدلله برای پایداریهای پنهانی، و الحمدلله برای نعمت دیدن همیشگی امید از زیر آوار ناامیدی.
الحمدلله برای نعمت تودار بودن و سکوت، حتی وقتی هزار وسوسه برای درددل کردن داریم.
و در پایان، الحمدلله برای همهٔ نعمتها و لمس حضورشان.
- شیخ بدر آل مرعی
1 187
ملاحظهی دوم به بخش اول
حتی اگر وحی را از بحث کنار بگذاریم و فقط به خود فلسفهی جدید غرب نگاه کنیم، مسئله پابرجاست. هابز، لاک، روسو، کانت و میل، هرکدام از تصویری خاص از انسان، آزادی، حق و خیر، به صورت خاصی از قانون و نظم سیاسی رسیدهاند و نیچه، با به پرسش کشیدن تبار و اعتبار ارزشهای اخلاقی، نشان داد که حتی «ارزش» نیز نمیتواند بدون بحث دربارهی منشأ اعتبارش مفروض گرفته شود. این اختلافات صرفاً نزاع میان فیلسوفان نیستند، هر تلقی از انسان، دیر یا زود به حقوق، قانون، تربیت و سیاست تبدیل میشود. بنابراین مسئله با کنار گذاشتن دین ناپدید نمیشود! فقط دشوارتر میشود: اگر وحی مرجع نیست، مبنای اعتبار این ارزشها و الزامها چیست؟ فلسفهی غرب قرنهاست با همین پرسش دستوپنجه نرم میکند و همین، کافی است تا روشن شود «دین پاسخگو نیست» پایان بحث نیست، بلکه تازه آغاز سنگینترین بخش آن است.
#سکولاریسم #مبانی_فکری #فلسفه_اجتماعی #انسان_شناسی #فلسفه_سیاسی #فلسفه_حقوق #نظم_اجتماعی #مرجعیت_فکری #دارابی
✍️ پارسا دارابی
@nebraase
1 187
ملاحظهای بسیار مهم در تکمیل پاسخ نخست
این پرسشها بازیهای ذهنی اهل فلسفه و سرگرمی خواص نیستند! اینها همان پرسشهاییاند که وقتی در سطح اندیشه پاسخ میگیرند، در سطح زندگی به قانون، نهاد، تربیت، سیاست و فرهنگ تبدیل میشوند.
تصور ما از انسان، دیر یا زود در شیوهی تربیت کودک خود را نشان میدهد...
تصور ما از غایت زندگی، در معنای آموزش و کار و خانواده...
تلقی ما از خیر و شر، در قانون و قضاوت...
تلقی ما از آزادی، در مرز دخالت دولت...
تلقی ما از عدالت، در توزیع قدرت و ثروت...
و تلقی ما از کرامت انسان، در رفتار ما با مخالف، اقلیت و حتی دشمن...
حتی روابط میان دولتها نیز از این مبانی بینیاز نیست، اینکه چه چیزی را حق، ظلم، تجاوز، دفاع، مصلحت یا جنایت بدانیم، پیش از آنکه در معاهده و قطعنامه نوشته شود، در تصوری که از انسان و حق او داریم شکل گرفته است.
به همین دلیل، بحران مبنا هرگز در سطح مبنا باقی نمیماند. مبنایی که دربارهی انسان میپذیری، سرانجام خود را در نهادی که برای او میسازی آشکار میکند:
آنچه دربارهی خیر و شر میگویی، روزی در قانونی ظاهر میشود که بر او حکم میراند.
و آنچه دربارهی آزادی میاندیشی، در مرزی مجسم میشود که میان حق فرد و قدرت جامعه میکشی.
بنابراین پشت هر نظام حقوقی، تصوری از انسان ایستاده .. پشت هر نظام تربیتی، تصوری از غایت انسان .. پشت هر نظم سیاسی، تصوری از حق و قدرت .. و پشت هر سیاست داخلی و خارجی، تصوری از آنچه میتوان بر انسان روا داشت و آنچه هرگز روا نیست.
از اینرو، نزاع بر سر مرجعیت دین و سکولاریسم نزاع بر سر دو نام یا دو شیوهی ادارهی دولت نیست، نزاع بر سر این است که وقتی دربارهی انسان حکم میکنیم، این حکم از کجا اعتبار میگیرد؟ چه چیزی میان «من این را میپسندم» و «این باید باشد» فاصله را پر میکند؟ چه چیزی یک ترجیح شخصی را به ارزش عمومی، یک ارزش را به قاعده، و یک قاعده را به الزام تبدیل میکند؟ و هنگامی که این الزام بر زندگی میلیونها انسان سایه میاندازد، چه کسی و بر اساس چه حقی میتواند بگوید: این را باید انجام دهید و آن را نباید انجام دهید؟
اینجا دیگر سخن از یک اختلاف فلسفی دور از زندگی نیست، سخن از همان مبنایی است که قرار است بر اساس آن، زندگی انسانها فهمیده، تنظیم و داوری شود.
#مبانی_فکری #فلسفه_اجتماعی #انسان_شناسی #فلسفه_سیاسی #فلسفه_حقوق #نظم_اجتماعی #مرجعیت_فکری #دارابی
✍️ پارسا دارابی
@nebraase
1 187
پاسخ را از کجا میآوری؟
(پاسخی به عبدالفتاح خدمتی و ادعای پاسخگو نبودن دین)
• بخش اول
«دین دیگر پاسخگو نیست»؟؛ بسیار خوب، پس پاسخ را از کجا میآوری؟
اگر میگویی «دین دیگر پاسخگو نیست»، من فعلاً از تو نمیخواهم از دین دفاع کنی. دین را کنار بگذار. آنچه را سالها دربارهی وحی، شریعت و مرجعیت دینی گفتهای، موقتاً از بحث خارج کن. سکولاریسم را جای آن بنشان و ببینیم آیا مسئله واقعاً حل شده است یا فقط مرجع پاسخ عوض شده است.
۱. حالا از ابتداییترین نقطه آغاز کنیم: انسان چیست؟
اگر انسان موجودی است که غایتش را خودش تعیین میکند، این اختیار را از کجا آورده است؟ و اگر هیچ غایت واقعی و مستقلی برای او وجود ندارد، چرا باید معنایی که برای زندگی خود ساخته، چیزی بیش از یک ترجیح شخصی باشد؟ اگر پاسخ بدهی «معنا را خود انسان میسازد»، سؤال بعدی بیرحمانه است: چرا معنای ساختهی من باید برای تو محترم باشد، وقتی معنای من با معنای تو تعارض دارد؟
اگر بگویی انسان غایتی واقعی دارد، مسئله پیچیدهتر میشود! این غایت را چه کسی تعیین کرده و تو از کجا آن را شناختهای؟ چون همین که برای انسان غایتی مستقل از میل او قائل شدی، دیگر نمیتوانی صرفاً به خودبنیادی انسان تکیه کنی.
۲. حالا برویم سراغ اخلاق! چرا ظلم واقعاً بد است؟
نه اینکه «ما ظلم را بد میدانیم». این فقط گزارشی از یک نگرش است. سؤال این است که آیا ظلم پیش از رأی ما بد بوده است یا نه؟ اگر بوده، مبنای این بدی چیست؟ اگر نبوده و صرفاً جامعه آن را بد دانسته، جامعه دقیقاً چه چیزی تولید کرده است: حقیقت اخلاقی یا فقط یک توافق؟
اگر اکثریت جامعه فردا شکنجهی گروهی را مجاز دانست، آیا شکنجه اخلاقاً مجاز میشود؟ اگر نه، پس اکثریت خالق اخلاق نیست. اگر بگویی «حقوق بشر مانع میشود»، سؤال فقط یک پله عقب رفته است: حقوق بشر چرا الزامآور است؟
اگر بگویی «چون انسان کرامت ذاتی دارد»، باز میپرسم: ذاتی بودن کرامت یعنی چه؟ این کرامت یک حقیقت مستقل از قرارداد است یا قراردادی است که انسانها دربارهاش توافق کردهاند؟ اگر مستقل است، مبنای استقلالش چیست؟ اگر قراردادی است، چرا جامعهای دیگر حق ندارد قرارداد دیگری ببندد؟
۳. حالا به آزادی برسیم! جایی که مسئله حتی دشوارتر میشود.
آزادی تا کجا؟
اگر انسان آزاد است، چرا آزاد نیست هر کاری که میخواهد انجام دهد؟ اگر آزادی تا جایی است که به دیگری آسیب نزند، «آسیب» را چه کسی تعریف میکند؟ آیا آسیب فقط جسمانی است؟ تحقیر و آسیب روانی چه؟ آسیب اخلاقی چه؟ آسیب به خانواده و نسل آینده چه؟ و اگر گفتی «جامعه باید این مرز را تعیین کند»، دوباره همان سؤال بازمیگردد: جامعه بر اساس چه حقیقتی مرز آزادی را تعیین میکند؟
اگر گفتی «قانون»، به قانون رسیدیم...
چرا قانون حق الزام دارد؟
اگر قانون محصول رأی اکثریت است، اکثریت چه زمانی از شمارش رأیها به مقام تولید حقیقت اخلاقی ارتقا پیدا کرد؟ اگر فردا اکثریت قانونی ظالمانه تصویب کرد، آیا ظلم فقط به دلیل قانونی شدن، اخلاقی میشود؟ اگر نمیشود، پس چیزی فراتر از قانون وجود دارد که قانون را داوری میکند.
اگر آن چیز «حقوق» است، حقوق را چه کسی وضع کرده؟
اگر «عقل» است، کدام عقل؟
اگر «وجدان» است، وجدان چگونه داور اختلاف وجدانهاست؟
اگر «فرهنگ» است، فرهنگها وقتی متعارضاند، کدام فرهنگ داور دیگری است؟
و اینجا به جایی میرسی که دیگر هیچیک از پاسخهای سطحی نجاتت نمیدهد:
معیار خود معیارها چیست؟
تو میگویی عقل...
من میپرسم: چرا عقل؟
میگویی آزادی...
میپرسم: چرا آزادی؟
میگویی کرامت...
میپرسم: چرا کرامت؟
میگویی رضایت...
میپرسم: چرا رضایت؟
میگویی اکثریت...
میپرسم: چرا اکثریت؟
و اگر برای هرکدام دلیلی آوردی، همان دلیل را دوباره میپرسم: اعتبار این دلیل از کجا آمده است؟
این پرسشها را اگر جدی بگیری، متوجه میشوی مسئله اصلاً این نیست که «آیا میتوان بدون دین زندگی کرد؟» البته که میتوان. انسان میتواند با هر چیزی زندگی کند. مسئله این است:
👈 آیا میتوان بدون وحی، میان «آنچه هست» و «آنچه باید باشد» پلی معتبر ساخت؟
👈 آیا میتوان از واقعیت، الزام استخراج کرد؟
از میل، حق ساخت؟
از قرارداد، حقیقت ساخت؟
از قدرت، عدالت ساخت؟
از رأی اکثریت، اخلاق ساخت؟
• اگر نمیتوانی؛ سکولاریسم هنوز جایگزین دین نشده است، فقط دین را از جایگاه پاسخگویی پایین کشیدهای، بیآنکه برای جای خالی آن مبنای دیگری آورده باشی.
• و اگر میتوانی، مسئله تازه آغاز میشود: تمام این مبانی را اثبات کن.
نه با شعار!
نه با تکرار واژههایی مثل آزادی و حقوق و کرامت!
نه با اشاره به تجربهی تاریخی غرب!
بلکه با استدلالی که بتواند توضیح دهد چرا این ارزشها حقیقتاً ارزشاند، چرا این حقوق حقیقتاً حقاند، چرا این حدود حقیقتاً الزامآورند و چرا انسان باید خود را تابع آنها بداند؟
آن وقت میتوانیم دربارهی این ادعا بحث کنیم که «دین پاسخگو نیست».
اما تا آن زمان، این جمله فقط یک کار کرده است:
یک دستگاه پاسخگو را متهم کردهای، بیآنکه هنوز دستگاه پاسخگوی خودت را ساخته باشی.
و این دو یکی نیستند:
«دین پاسخ ندارد» و «من پاسخ دین را نمیپذیرم».
فاصلهی میان این دو، فاصلهی میان نقد یک حقیقت و عجز از پذیرش آن است.
✍️ پارسا دارابی
@nebraase
1 187
اگر اختلاف دو فقیه در فروع و مسائل ظنّی اجتهادی، برخاسته از فهم متفاوت ادلهی معتبر باشد، نزد جمهور اصولیان، حق در نفسالأمر واحد است؛ یکی به آن اصابت کرده و دیگری در طلب آن خطا کرده، اما خطایش (در صورت برخورداری از اهلیت اجتهاد) معذور و مأجور است. این دیدگاه، که به مُخطّئه (قائلان به وجود حق واحد در نفسالأمر و امکان خطای مجتهد) منسوب است، دیدگاه غالب اصولیان و مشهور ائمهی مذاهب است.
بر این مبنا، اجتهاد تلاشی است برای اصابت به حکم معین الهی در هر واقعه. در برابر، مُصوّبه از متکلمان و اصولیان (کسانی که هر مجتهد واجد شرایط را در اجتهاد خود مصیب میدانند)، در تقریرهای مختلف، حکم الهی در حق مجتهد را تابع اجتهاد او دانسته و هر مجتهد واجد شرایط را مصیب شمردهاند.
جمهور در نقد این دیدگاه، به حدیث «إذا حكم الحاكم فاجتهد فأصاب...» و نیز به تفکیک میان حکم الهی در نفسالأمر و آنچه مجتهد بر اساس اجتهاد خود به آن میرسد، استناد کردهاند. بنا بر قول جمهور، اختلاف معتبر در فروع اجتهادی به معنای تعدد حق در نفسالأمر نیست! حق واحد است، اما مجتهد واجد شرایط که در اجتهاد خود خطا کند، گنهکار نیست و خطایش معذور و مأجور است.
با این حال، این قاعده را نباید بیتفصیل به اصول اعتقادی و مسائل قطعی سرایت داد؛ زیرا معیار حجیت، امکان اجتهاد و حکم خطا در این دو حوزه یکسان نیست و میان متکلمان و اصولیان در حدود عذر، تضلیل و تکفیر نیز تفصیلهای مهمی وجود دارد.
به عنوان مثال مسئلهی ستر وجه، از آنجا که ادلهی آن در دلالت محل اجتهاد و اختلاف است، از فروع ظنّی اجتهادی به شمار میآید؛ ازاینرو اختلاف در آن، تا هنگامی که در چارچوب اجتهاد معتبر باشد، مجوز اتهام، تفسیق یا تحقیر مخالف نیست.
#اختلاف_فقهی ، #ادب_اختلاف ، #دارابی
@nebraase
1 187
به عبارت دیگر، در مسائلِ ظنّیالدلاله، اختلاف ما در فهم حق، حق را متعدد نمیکند! حق یکی است، اما فهم ما از آن، انسانی و محدود است. از همین جاست که یقین به حق، نباید به یقین به خویشتن تبدیل شود. انسان میتواند قولی را درست بداند، بر آن بایستد و از آن دفاع کند، اما نباید چنان با رأی خود یکی شود که نقد رأی را اهانت به خویش و مخالفت با خویش را مخالفت با حق بپندارد.
#اختلاف_فقهی ، #ادب_اختلاف ، #دارابی
@nebraase
1 187
در مسائل ظنّیالدلاله، حق یکی است و با اختلاف آرای ما متعدد نمیشود! آنچه متفاوت است، فهم ما از حق و میزان نزدیکشدن ما به آن است. حقیقت آنقدر بزرگ است که در فهم هیچکس محصور نمیشود، و آنقدر عزیز است که نباید فهم خود از آن را عین حقیقت دانست. از همینجاست که میتوان با اطمینان به آنچه از دلیل، حقتر میدانیم پایبند ماند، و در همان حال، برای مجتهدی که از همان نص به فهمی دیگر رسیده، حق اجتهاد و حرمت دیانت را محفوظ داشت.
#اختلاف_فقهی ، #ادب_اختلاف ، #دارابی
@nebraase
1 187
اختلاف در فقه، اگر در مدار دلیل بماند، نشانهی وسعت میراثی است که قرنها عقلانیتهای بزرگ در آن به جستجوی حق پرداختهاند. آنچه این میراث را از فرسودگی حفظ میکند، اخلاقی است که به ما میآموزد در دفاع از حقیقت، از انصاف دست نکشیم و در مخالفت با یک رأی، حق حقیقتجویی صاحب آن رأی را انکار نکنیم.
عظمت سنت فقهی ما در این است که در آن، هم برای قوت دلیل جا هست و هم برای ادب اختلاف! و انسان میتواند بر درستی قول خود استوار بماند، بیآنکه دیگری را از دایرهی دیانت و کرامت بیرون براند.
@nebraase
1 187
مسئله، در نهایت، این است که با چه میزان از علم، انصاف و اخلاق با قول مخالف خود مواجه میشویم. اختلاف فقهی، وقتی در مرزهای اجتهاد معتبر رخ میدهد، مجالی برای تحقیر دیگری نیست، فرصتی است برای اینکه هم در فهم دین دقیقتر شویم و هم در اختلاف، اخلاق دین را از یاد نبریم.
@nebraase
1 187
فقه، میدان یکسانسازی همهی فهمها نیست! بلکه میدان التزام به دلیل و آداب اختلاف است. ممکن است راهها متفاوت باشند، اما انصاف میتواند مشترک بماند. وحدت چیزی جز این است؟ متاسفانه تلاش بیرحمانهی ما در یکسان کردن آرا، باعث شد بسیار آسیب ببینیم.
@nebraase
1 187
استاد، دوست و برادر گرامی...
دریافت گواهینامهی دکتری علوم قرآن و حدیث را صمیمانه تبریک عرض میکنم!
بارک الله فی جهودکم...
برایم، مسیر علمی شما از این جهت بیشتر ارزشمند است که پس از تحصیل در مهندسی نرمافزار و پس از هشت سال و در سیسالگی راه دیگری را برگزیدید و با زبان و ادبیات عربی آغاز کردید، به فقه شافعی رسیدید و سرانجام در علوم قرآن و حدیث به این مرحله دست یافتید. این مسیر، اراده و علاقهای جدی به دانش دینی را نشان میدهد.
میدانم که این نه سال نیز، تنها سالهای تحصیل و پژوهش نبوده و دشواریهایی داشته که از چشم دیگران پنهان مانده است. گمان میکنم اگر آن موانع نبود، این مسیر میتوانست سالها پیش به پایان برسد.
بااینهمه، امروز ثمرهی سالها تلاش پیش روی شماست و امیدوارم از این پس، فرصت بیشتری برای آنچه در پیاش بودهاید فراهم باشد.
این نگاه شما به علم، که آن را تعهدی در برابر حقیقت، انسان و جامعه میدانید، برایم بسیار قابل احترام و الهامبخش است. امیدوارم دانشتان بیش از پیش در خدمت دین و مردم قرار گیرد و آنچه در این سالها آموختهاید، منشأ خیر و برکت باشد.
از خداوند متعال میخواهم زحماتتان را بپذیرد، بر علم و توفیقتان بیفزاید و در ادامهی این راه یاریتان کند. ربّ زدني علماً.
وفّقكم الله وسدّد خطاكم...
1 187
اعتبار مآلات
(پیوند نص، مقصد و واقعیت در اجتهاد)
اعتبار مآلات، یعنی لحاظکردن پیامدها و فرجام افعال در استنباط و اجرای احکام شرعی و سنجیدن نسبت آنها با مقاصد شارع، در کشاکش میان نص و مقصد، نه بهانهای برای تسهیل بیضابطهی احکام است و نه مجوزی برای کنارگذاشتن نصوص! بلکه از ارکان اجتهاد مقاصدمحور است.
مسئله، انتخاب میان نص و مقصد نیست، بلکه فهم دلالت نص و چگونگی تنزیل آن بر واقع است. از آنجا که احکام شرعی در راستای جلب مصالح و دفع مفاسد تشریع شدهاند، اجرای حکمی که در شرایطی معین به نتیجهای مغایر با مقصود معتبر شارع بینجامد، مستلزم بازنگری در تشخیص موضوع، شرایط اجرا یا نحوهی تنزیل آن است! نه لزوماً عدول از حکم یا کنارگذاشتن دلالت نص.
شاطبی در الموافقات بر اعتبار ملاحظهی مآلات تأکید میکند و آن را از لوازم اجتهاد میشمارد! به این معنا که مجتهد در ارزیابی فعل یا ترک آن، نباید تنها به ظاهر فعل بسنده کند، بلکه باید پیامدهای آن را نیز در نسبت با مقاصد شارع بسنجد. [۱]
سدّ ذرایع و منع حیل نامشروع، هر یک با مبانی و ضوابط خاص خود، از جلوههای توجه به پیامدهای افعالاند. استحسان نیز در برخی تقریرهای اصولی با ملاحظهی مصلحت در اجتهاد پیوند دارد. وجه مشترک این مباحث آن است که صورت ظاهری عمل، بدون بررسی سایر جهات معتبر شرعی، همیشه برای ارزیابی نهایی آن کافی نیست.
اهمیت اعتبار مآلات در تنزیل احکام بر وقایع آشکارتر میشود؛ زیرا شناخت موضوع، عرف و شرایط مؤثر در اجرای حکم، در ارزیابی پیامدهای آن نقش دارد. مجتهد باید واقع موجود را بشناسد و آثار محتمل اجرای حکم را در همان واقعیت بسنجد! بیآنکه تغییر شرایط را بهانهای برای نادیدهگرفتن حکم شرعی قرار دهد.
البته اعتبار مآلات ضابطهمند است: پیشبینی پیامدها باید بر شناخت دقیق واقع و قرائن متناسب با درجهی اطمینان مورد نیاز استوار باشد، نه بر احتمالات موهوم یا ترجیحات شخصی. این اصل مجوز تعطیل نصوص یا عدول از احکام ثابت نیست. مرز اجتهاد مقاصدمحور و مصلحتاندیشی بیضابطه، در رعایت ضوابط شرعی استنباط و ضوابط تشخیص مآلات آشکار میشود.
#اعتبار_مآلات ، #فقه_مقاصدی ، #مقاصد_شریعت ، #اصول_فقه ، #اجتهاد ، #شاطبی ، #الموافقات ، #سد_ذرایع ، #تنزیل_احکام ، #فقه_اسلامی ، #روششناسی_اجتهاد ، #نص_و_مقصد
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
۱. الشاطبي، أبو إسحاق إبراهيم بن موسى اللخمي، الموافقات، تحقيق: أبو عبيدة مشهور بن حسن آل سلمان، تقديم: بكر بن عبد الله أبو زيد، دار ابن عفان، ط. ۱، ۱۴۱۷هـ/۱۹۹۷م، ج ۵، ص ۱۷۷.
✍️ تأليف و پژوهش: پارسا دارابی
@nebraase
1 187
بنیاد و اساس شریعت بر حکمتها و مصالح بندگان در دنیا و آخرت استوار است. شریعت سراسر عدل است، سراسر رحمت، سراسر مصلحت و سراسر حکمت.
پس هر مسئلهای که از عدل به ستم، از رحمت به ضدّ آن، از مصلحت به مفسده و از حکمت به بیهودگی بگراید، از شریعت نیست، هرچند با تأویل در آن داخل شده باشد.
شریعت، عدل خداوند در میان بندگان، رحمت او در میان آفریدگان و سایهی او بر زمین است. شریعت حکمت اوست که با کاملترین و راستترین دلالت، هم بر خود او و هم بر راستی پیامبرش صَلَّىاللَّهُعَلَيْهِوَسَلَّمَ گواهی میدهد.
شریعت نور اوست که بینایان با آن میبینند، هدایت اوست که هدایتیافتگان با آن راه مییابند، و شفای کامل اوست که درمان هر بیماری در آن است.
شریعت راه راست اوست که هر که بر آن استوار بماند، بر میانهی راه ایستاده است.
#مقاصد_شریعت ، #مصلحت ، #ابن_قیم ، #اعلام_الموقعین
• ابنقیِّم، إعلامالموقعین، تحقیق: محمد عبدالسلام ابراهیم (بیروت، دار الکتب العلمیة، ۱۹۹۱)، ج ۳، ص ۱۱.
@nebraase
1 187
دیدگاه نجمالدین طوفی دربارهی تقدم مصلحت بر نص، دیدگاهی مشهور در بحث مقاصد شریعت و اصول فقه است، اما در میان اصولیان، دیدگاهی غالب و مورد اتفاق نیست، بلکه دیدگاهی استثنایی و محل مناقشه به شمار میرود.
نکته مهم این است که باید میان دو چیز فرق گذاشت:
شهرت نظریه: نظریه طوفی بهدلیل موضع خاصش درباره مصلحت، نص و حدیث «لا ضرر ولا ضرار» در ادبیات اصول فقه شناختهشده است.
پذیرش نظریه: این شهرت به معنای پذیرش عمومی آن از سوی اصولیان نیست. بهویژه برداشت گسترده از تقدم مصلحت بر نص، با انتقادها و مناقشات جدی روبهرو بوده است.
برای همین، دقیقترین تعبیر دربارهی نظریهی طوفی این است:
نظریهای مشهور از حیث شهرت و مناقشه، اما غیرغالب از حیث پذیرش اصولی.
#مصلحت_شرعی ، #نجمالدین_طوفی ، #دارابی
✍ تألیف و پژوهش؛ پارسا دارابی
@nebraase
1 187
این نوشته را بینیاز از نقد و بازنگری نمیدانم. از هر نظر، نقد و گفتگوی علمی که به روشنتر شدن بهتر مسئله و پختهتر شدن اندیشه و قلم حقیر کمک کند، صمیمانه استقبال میکنم.
1 187
بااینحال، این محدودیتها، هرچند بخشی از صورتبندی خود طوفیاند، بهتنهایی معیار اعتبار مصلحت در قلمرو معاملات را روشن نمیکنند. پرسشی که همچنان باقی است، این است که در همین قلمرو که مصلحت میتواند بر دلالت نص مقدم شود، چه ضابطهای مصلحت معتبر را از مصلحت ادعایی جدا میکند؟ اگر عرف و تجربه انسانی در این تشخیص نقش داشته باشند، چه چیزی از تغییر معیار با تغییر ترجیحات فردی یا جمعی جلوگیری میکند؟
در روش شاطبی، بررسی مجموع ادله و کشف جهتگیری کلی شریعت مسیری برای پاسخ به این پرسش فراهم میکند! اما صرف معرفی این مسیر برای اثبات کفایت آن کافی نیست. باید نشان داد که این روش در عمل چگونه مصلحت را اعتبارسنجی میکند و چه محدودیتهایی برای تشخیص فردی مجتهد پدید میآورد. در تقریری که اینجا از نظریه طوفی بررسی میکنم، معیارهای اعتبارسنجی مصلحت در قلمرو معاملات به همان اندازه روشن و صورتبندیشده نیستند. ازاینرو، به نظرم این بخش از نظریه او به توضیح بیشتری نیاز دارد.
دوم، نسبت مصلحت با نص. طوفی برای حل تعارض میان مصلحت و نص، از تخصیص و بیان سخن میگوید. اما حتی اگر تعارض در موردی مشخص محقق فرض شود، مسئله اعتبار مصلحت همچنان باقی است. تخصیص نص به کمک مصلحت، زمانی موجه خواهد بود که اعتبار مصلحت مورد ادعا و حدود اثرگذاری آن بر دلالت نص، بر مبانی قابل دفاعی استوار باشد.
استدلال طوفی مبنی بر اینکه اصل رعایت مصلحت مورد اختلاف نیست، درحالیکه درباره حجیت اجماع اختلاف نظر وجود دارد، بهتنهایی این مسئله را حل نمیکند؛ زیرا اعتبار اصل مصلحت با اعتبار یک مصلحت مشخص که مجتهد در مسئلهای معین تشخیص داده است، یکسان نیست. آنچه در مقام استنباط با نص تعارض پیدا میکند، مصداق مشخص مصلحت است، نه صرف اصل کلی رعایت مصلحت. اتفاق بر اصل، بهخودیخود، به معنای اتفاق بر اعتبار هر مصداقی نیست.
افزون بر این، صحت سند یک روایت بهتنهایی به معنای قطعی بودن دلالت آن نیست و درباره معنای نص یا شیوهی جمع آن با دیگر ادله ممکن است اختلاف وجود داشته باشد. مقصود این نیست که هر نصی در هر شرایطی و بدون توجه به قرائن فهمیده شود! سخن این است که صرف تشخیص عقلانی یا اجتماعی یک مصلحت برای کنار گذاشتن دلالت نص کفایت نمیکند و هرگونه ترجیح، تخصیص یا تفسیر باید بر مبانی معتبر اصولی استوار باشد. همچنین، همه موارد تعارض ظاهری را نمیتوان صرفاً با ارجاع به خطای فهم یا تشخیص حل کرد. گاهی ریشه اختلاف در مبانی اصولی یا روش جمع میان ادله است و داوری درباره آن به بررسی جداگانه نیاز دارد.
ارجاعات:
_ __ _ _ _ _ _ _ _
۱. نجمالدین سلیمان بن عبدالقوی الطوفی، التعيين في شرح الأربعين، تحقیق احمد حاج محمد عثمان، ص ۲۳۸.
۲. همان، مقدمه محقق، ص ۲۱؛ به نقل از متن اصلی، ص ۲۵۹ و ص ۲۷۴–۲۷۷.
۳. ابواسحاق ابراهیم بن موسی الشاطبی، الموافقات، ج ۲، ص ۸۱ (نسخه مکتبة الشاملة، با تعلیقات عبدالله دراز).
۴. الطوفی، التعيين في شرح الأربعين، ص ۲۳۸.
#مصلحت_شرعی ، #مقاصد_شریعت ، #نجمالدین_طوفی ، #شاطبی ، #نص_شرعی ، #اصول_فقه ، #فقه_اسلامی ، #اجتهاد ، #فقه_المقاصد ، #مصلحت_و_نص ، #اندیشهی_اسلامی ، #تأملات_فقهی ، #دارابی
✍ تألیف و پژوهش؛ پارسا دارابی
@nebraase
1 187
مصلحت در ترازوی نص
(تأملی در دیدگاه طوفی و شاطبی)
در بحث از نسبت مصلحت و نص شرعی، مسئله صرفاً این نیست که آیا شریعت به مصالح انسانها توجه دارد! اصل این توجه، محل انکار نیست. پرسش دشوارتر آنجاست که اگر فقیهی در یک مسئله، مصلحتی را تشخیص دهد که به نظر او با دلالت یک نص شرعی ناسازگار است، بر چه اساسی میتواند تشخیص خود را معتبر بداند و چه معیاری تعیین میکند که این مصلحت تا کجا در فهم یا اجرای نص اثر بگذارد؟ اختلاف اصلی دقیقاً در همین نقطه شکل میگیرد: آیا مصلحتی که اعتبار آن از دلیل خاصی به دست نیامده، میتواند در برابر دلالت نص نقشی تعیینکننده پیدا کند؟ و اگر چنین امکانی پذیرفته شود، چگونه میتوان میان مصلحت معتبر شرعی و داوری شخصی فقیه دربارهی سود و زیان تمایز گذاشت؟ دیدگاه نجمالدین طوفی و روش مقاصدی شاطبی، هرچند هر دو به جایگاه مصلحت در فهم شریعت توجه دارند، در پاسخ به این پرسشها یکسان نیستند.
نجمالدین طوفی، فقیه و اصولی حنبلیمذهب، در شرح حدیث «لا ضرر ولا ضرار» جایگاه ویژهای برای مصلحت در استنباط احکام شرعی قائل است.[۱] او معتقد است در حوزههایی مانند معاملات، برای معتبر دانستن یک مصلحت، لازم نیست شرع همان مصلحت یا جنس و نوع آن را بهطور خاص تأیید کرده باشد. این سخن به معنای بینیازی از هرگونه ضابطه شرعی نیست! طوفی میکوشد با تکیه بر قاعدهی نفی ضرر، جایگاهی گستردهتر برای مصلحت در استنباط فقهی تعریف کند.
او احکام شرعی را از این جهت به سه دسته تقسیم میکند: عبادات، مقدّرات و معاملات. مقدّرات، احکامیاند که شرع برای آنها اندازه و مقدار مشخصی تعیین کرده است، مانند نصابها و کفارهها. در عبادات و مقدّرات، نص و اجماع همچنان معیارند! اما در معاملات و حوزههای مشابه، مصلحت مردم جایگاهی ویژه در استنباط دارد. به نقل محقق کتاب، طوفی روش خود را صرفاً همان نظریه «مصالح مرسله» نزد مالک نمیداند و آن را گستردهتر از آن میشمارد.[۲]
نکته مهمتر، دیدگاه او درباره تعارض مصلحت با نص و اجماع است. طوفی این دو را از قویترین ادله شرعی میداند، اما در معاملات و امور مشابه، هرگاه با مصلحت تعارض کنند، مصلحت را مقدم میدارد. او این تقدم را کنار گذاشتن یا بیاعتبار کردن نص نمیداند و آن را «تخصیص و بیان» میخواند، نه «افتیات و تعطیل»؛ یعنی نه دستاندازی بر نص و نه از کار انداختن آن. مقصودش این است که مصلحت، بهجای آنکه نص را از اعتبار بیندازد، دامنه دلالت آن را در مواردی خاص محدود میکند همانگونه که سنت میتواند در مقام بیان، معنای قرآن را روشنتر سازد.[۱]
طوفی این قاعده را بیاستثنا به کار نمیگیرد. اگر تمام مفاد یک نص یا اجماع متضمن ضرر باشد، مانند احکام حدود و مجازاتها، آن را از مواردی میداند که قاعده «لا ضرر ولا ضرار» به شیوه معمول در آنها اعمال نمیشود. اگر ضرر تنها بخشی از مفاد دلیل باشد و دلیل خاصی آن را اقتضا کند، باید از همان دلیل خاص پیروی کرد. اما اگر چنین دلیل خاصی وجود نداشته باشد، تخصیص نص یا اجماع به کمک قاعده نفی ضرر، راهی برای جمع میان ادله است. از جمله استدلالهای او برای تقدم مصلحت این است که اصل رعایت مصلحت مورد اختلاف نیست، درحالیکه درباره حجیت اجماع اختلاف نظر وجود دارد.
همه این توضیحات پرسشی را باز میگذارند که کل بحث پیرامون آن میچرخد: وقتی برای یک مصلحت دلیل خاص شرعی وجود ندارد، چه معیاری اعتبار آن را احراز میکند؟ و چه چیزی مانع میشود که برداشت مجتهد از سود و زیان به معیاری برای محدود کردن دلالت نص تبدیل شود؟
برای روشنتر شدن این پرسش، دیدگاه شاطبی را نیز بررسی میکنیم؛ زیرا او نیز برای مصلحت و مقاصد شریعت اهمیت فراوانی قائل است، اما راه شناخت آنها را بهگونهای دیگر توضیح میدهد.
شاطبی در الموافقات، مقاصد شریعت را از راه بررسی و استقرای مجموع ادله و احکام شرعی میشناسد.[۳] او برای اثبات برخی اصول کلی شریعت به استقرای معنوی تکیه میکند: ادلهای گوناگون با اغراض متفاوت کنار هم قرار میگیرند و از مجموع آنها معنایی مشترک به دست میآید که ممکن است هیچیک از آن ادله بهتنهایی، با همان صورت کلی، آن را اثبات نکند. مجتهد به یک آیه، حدیث یا حکم منفرد بسنده نمیکند، بلکه نسبت میان مجموعهای از ادله را بررسی میکند تا جهتگیری کلی شریعت را بشناسد. از این منظر، مقاصد شریعت نه صرفاً محصول داوری مستقل عقل درباره سود و زیاناند و نه اموری بیارتباط با نصوص.
شاطبی در برابر مصلحت بسته نیست. او مصالح مرسله و استحسان را در چارچوب مبانی فقهی خود میپذیرد و در بحث مآلات نیز به پیامدهای اعمال در تطبیق حکم توجه میکند. تفاوت او با طوفی در اصل توجه به مصلحت نیست، بلکه در جایگاه مقاصد نسبت به نص است: مقاصد کلی باید به فهم بهتر احکام جزئی و شناخت نسبت میان آنها کمک کنند، نه اینکه به بهانهی آنها هر نصی را که با برداشت ما از مصلحت سازگار نیست، کنار بگذاریم. عقل در روش او نقشی اساسی دارد، اما این نقش به معنای استقلال عقل از مرجعیت شرع نیست.
این روش نیز پرسشهای خاص خود را دارد. چه کسی تعیین میکند کدام ادله وارد استقرا شوند، کدام معنای مشترکی از آنها استخراج شود و هر دلیل چه وزنی داشته باشد؟ استقرای معنوی راهحلی خودکار نیست و تطبیق مقاصد بر مسائل جزئی همچنان به بررسی نسبت مقصد با ادله خاص، موضوع حکم و شرایط مسئله نیاز دارد. ذهنیت مجتهد در این روش نیز حذف نمیشود. تفاوت در شکل پاسخگویی است: ادعای مقصد باید با مجموعهای از ادله مشخص و قابل بررسی همراه شود و دیگران بتوانند همان مجموعه را بازبینی کنند و دربارهی هر یک از شواهد با مدعی مناقشه کنند. این تفاوت در میزان قابلیت نقد است، نه رفع کامل ذهنیت. اینکه مصلحت از این راه شناخته شود نیز ادعایی است که باید در عمل آزموده شود.
بر این اساس، هر آنچه در نگاه انسان سودمند باشد، لزوماً مصلحت معتبر شرعی نیست. تصمیمی ممکن است در کوتاهمدت سودمند باشد، اما با جهتگیری کلی شریعت ناسازگار درآید؛ پس صرف تشخیص سودمندی کافی نیست و باید نسبت مصلحت با مجموع ادله و مقاصد روشن شود.
در اینجا باید میان دیدگاه خود شاطبی و برخی برداشتهای معاصر از مقاصد نیز تفاوت گذاشت. اینکه نویسندهای برای بازتفسیر یک حکم به مقاصد، عقل یا مصالح اجتماعی استناد کند، بهخودیخود ثابت نمیکند که روش او همان روش شاطبی است! برای چنین انتسابی باید آثار و استدلالهای مشخص او بررسی شود. اختلاف اصلی نیز تقابل ساده مصلحتگرایی و نصگرایی نیست؛ زیرا هر دو به مصلحت جایگاه میدهند و میکوشند آن را با ادله شرعی سازگار کنند. اختلاف در روش اعتبارسنجی مصلحت، چگونگی کشف مقاصد و نحوه حل تعارض میان مصلحت و دلالت نص است.
بنابراین بر مبنای آنچه دریافت نمودهام در اصل اهمیت مصلحت و ضرورت توجه به آن در معاملات با طوفی همنظرم. اختلاف من در دو نقطه است؛
نخست، معیار اعتبار مصلحت. اعتبار اصل مصلحت در شریعت، با اعتبار تشخیص مجتهد از مصلحت در مقام تعارض با دلالت نص یکسان نیست؛ پذیرش اصل نخست، بهتنهایی، اعتبار ترجیحی تشخیص مجتهد را اثبات نمیکند. طوفی اعتبار مصلحت را به تأیید شرعی خاص برای جنس یا نوع آن وابسته نمیداند، اما این به معنای فقدان هرگونه ضابطه در نظریه او نیست. او برای نظریهاش محدودیتهایی در نظر میگیرد: عبادات و مقدّرات را از قلمرو این روش خارج میکند، حدود و عقوبات را از مواردی میشمارد که قاعده نفی ضرر به شیوه معمول در آنها اعمال نمیشود، در صورت وجود دلیل خاص پیروی از آن را لازم میداند و تقدم مصلحت را در قالب «تخصیص و بیان» توضیح میدهد.[۴] بنابراین، نسبت دادن این ادعا به او که مصلحت را در همه شرایط بر هر نصی مقدم میدارد، دقیق نیست.
1 187
کجا تغییر میکنیم و کجا نه!
(وقتی زمانه تغییر میکند، شریعت به چه چیزی وفادار میماند؟)
یک سوءتفاهم قدیمی هست که هر چند وقت یکبار از نو سر برمیآورد: اینکه شریعت یا باید با زمانه بسازد یا با اصولش، و هر که یکی را بگیرد دیگری را باخته است.
من فکر میکنم صورتبندی خود مسئله از اساس غلط است، و غلط بودنش را از نزدیکترین جا میشود دید، یعنی از خود آدم.
آدم امروز با آدم هزار سال پیش در بسیاری چیزها فرق دارد: اینکه چطور کار میکند، چطور با غریبه معامله میکند، به چه کسی اعتماد میکند، خبر را از کجا میگیرد. ولی اگر کسی بخواهد از این فرقها نتیجه بگیرد که ترس از مرگ، میل به اینکه حقش خورده نشود، حسادت به همسایه، یا نیاز به اینکه کسی او را جدی بگیرد هم عوض شده، باید دلیلی بیاورد، و تا امروز کسی نیاورده است.
آنچه عوض شده بیشتر راههای رسیدن است، نه چیزی که آدم میخواهد برسد.
حالا فقیه را بگذارید جایی که این دو لایه به هم میرسند. نمونهای که همیشه برایم عجیب بوده روایت «نواس بن سمعان» است که در صحیح مسلم آمده است؛
پیامبر از روزی میآورد که به اندازهی یک سال طول میکشد، و از ایشان میپرسند نماز یک روز در آن روز کافی است؟ میفرمایند نه، برایش اندازه بگیرید.
تعجب من از این نیست که پاسخ پیشبینیپذیر نبود. از این است که پاسخ نه حکم را میشکند و نه واقع غریب را انکار میکند. نماز سر جایش میماند و چیزی که تغییر میکند راه تشخیص وقت است.
بعدها که قطب و ایستگاه فضایی مسئله شد، فقیهان لازم نبود چیزی از خودشان بسازند. فقط باید همان منطق را ادامه میدادند.
اما اگر همینجا بایستیم تصویر ناقص میماند، چون این نمونه آسانترین حالت است: جایی که ابزار عوض میشود و حکم دستنخورده میماند. دشوارتر آنجاست که خود حکم به نظر میرسد جابهجا شده باشد.
عمر رضیاللهعنه در عامالرماده (سال قحطی) حد سرقت را اجرا نکرد، و شما میتوانید این را به دو شکل بخوانید؛
یا او نص را کنار گذاشت چون شرایط سخت بود، که خوانشی است بیشتر به نفع کسانی که میخواهند هر چیزی را با «شرایط» توجیه کنند.
یا او دید شرطی که حد بر آن بنا شده، یعنی دزدی از سر طمع، در آن وضع اصلاً برقرار نیست و حکم را جایی که موضوعش نبود اجرا نکرد.
تفاوت این دو خوانش ظریف است ولی تعیینکننده: اولی واقع را بر نص حاکم میکند و دومی واقع را به نص میشناساند.
من دومی را درستتر میدانم، هرچند اذعان میکنم مرزش همیشه روشن نیست و فقیهان بر سر همین مرز قرنها با هم بحث کردهاند.
و این تردید را باید جدی گرفت. اینکه چه چیزی «مناط» است و چه چیزی فقط حاشیه، پاسخ آمادهای ندارد. کسی که ادعا کند همیشه میداند، یا سادهلوح است یا میخواهد چیزی را بقبولاند. چیزی که هست یک انضباط فکری است: هر تغییری در حکم باید بتواند توضیح بدهد کدام عنصر موضوع عوض شده، نه صرفاً اینکه جامعه دیگر آن را نمیپسندد. اگر پاسخ فقط دومی باشد، آنچه رخ داده اجتهاد نیست.
یک نکتهی دیگر هم هست که به نظرم کمتر به آن توجه میشود: اینکه خود شناخت واقع کار سادهای نیست و فقیه معمولاً در آن متخصص نیست. وقتی از بیمه یا بازار مالی یا فناوریهای نوین میپرسند، پاسخ فقهی به اندازهی دقت توصیفی که از واقع گرفته معتبر است. اگر اقتصاددان و پزشک و مهندس درست توضیح ندهند، فقیه حکمی درست را بر مسئلهای نادرست مینشاند. بخش بزرگی از خطاهای فقهی معاصر به نظرم از اینجاست، نه از ضعف اصول.
پس آنچه از اجتهاد میماند چیست؟ نه فرمولی که واقع را به حکم تبدیل کند و نه اختیاری که حکم را به واقع. چیزی است شبیه قضاوت یک پزشک باتجربه: اصولی دارد که سرسری کنارشان نمیگذارد، و بیمار جلوی چشمش را هم با کتاب اشتباه نمیگیرد. این نوع قضاوت را نمیشود کامل صورتبندی کرد، و به همین دلیل شاطبی اجتهاد تطبیق را هرگز پایانیافتنی نمیدانست. نصوص هماناند که هستند و چیزی بر آنها افزوده نمیشود، اما زندگی هر روز موردی تازه پیش میآورد که هیچ نصی نام آن را نبرده است. حکم کلی است و واقعه جزئی! حکم یک بار گفته شده و زندگی هر روز تازه است. از همینجا روشن میشود که رساندن حکم به زندگی، کاری یکبارمصرف نیست و همیشه کسی باید پیش از اجرا بسنجد که این حکم، در این مورد و با این آدمها، همان مقصودی را برآورده میکند که صاحب حکم در نظر داشت.
#شریعت_و_زمانه ، #ثابت_و_متغیر ، #فقه_واقع ، #اجتهاد_تطبیقی ، #مقاصد_شریعت ، #شاطبی ، #عامالرماده ، #اصول_فقه ، #عمرفاروق ، #دارابی
✍️ پارسا دارابی
@nebraase
1 187
سکوت آگاهانه
(معرفتشناسی موضع سلف در برابر آنچه میان صحابه گذشت)
فرض کنید پروندهای قضایی را که هزار صفحه سند دارد، بخشی صحیح، بخشی مشکوک، بخشی جعلی، به کسی بدهند که نه آیین دادرسی میداند، نه سابقهی شهود پرونده را، و از پیش هم نسبت به یکی از طرفین دلبستگی یا کینه دارد. حکمی که صادر میکند چه ارزشی دارد؟ هیچ دادگاه عاقلی چنین کاری را «شجاعت علمی» نمینامد. این، همان منطقی است که در پس توصیهی بزرگان ما به خودداری از ورود در آنچه میان صحابه رضیاللهعنهم رخ داد، نهفته است. این سفارش، حکمی دربارهی شرایط ورود به معرف است، نه ممنوعیت معرفت.
هر معرفتی دو شرط دارد:
۱. صحت روش
۲. صلاحیت پرسنده
دانستن، برای همه و در هر حال، به یک اندازه سودمند نیست، ارزش یک معرفت نیز تنها به راستی گزارههای آن نیست، به نسبتی هم هست که میان آن دانش و ظرفیت دریافتکنندهاش برقرار میشود. گزارهای راست، اگر در ظرفی ناآماده نشانده شود، میتواند اثری وارونه بیافریند.
نخستین بنیاد، سلامت قلب است. در نگاه ما، قلب صرفاً انبار داده نیست، جایگاه محبت، تعظیم و داوری هم هست و معرفت در آن، فقط ذخیره نمیشود، بلکه رنگ میگیرد و رنگ میدهد.
رویدادهای فتنه، رویدادهایی پیچیدهاند، روایتهایشان متعارض است، نیتها در آن پنهان است، و فهمشان به شناخت ژرف زمینه و قرائن نیاز دارد. خوانندهی ناآمادهای که با برداشتی ناقص به سراغ آنها میرود، چهبسا از دل آنها کینه و بدگمانی نسبت به کسانی بپروراند که خداوند در قرآن به نیکی از ایشان یاد کرده و رسول اوﷺ آنان را ستوده است. این سفارش از جهت پاسداشت تاریخ نیست، بلکه پاسداشت قلب است و در سنجش ارزشها، سلامت انسانی که قرار است بفهمد، بر شتاب فهمیدن مقدم است.
بنیاد دوم، اصل تقدم یقین بر ظن است. فضل، سابقه و عدالت صحابه با شهادت نصوص و تواتر نقل از استوارترین دانستههای دین است. اما جزئیات آنچه میان ایشان گذشت، بسته به گوناگونی روایتها، آمیختهای است از یقین و ظن و گاه اخبار ضعیف و ساختگی.
معرفتشناسی سالم اقتضا میکند که یقینیات به سبب ظنیات از بین نرود؛ یعنی هرگاه میان پایهی استوار و جزئیات نااستوار تعارضی نمود، ظن جزئی نباید معیار ارزیابی یقین کلی شود، بلکه یقین کلی باید چارچوب فهم ظن جزئی باشد. وارونهکردن این ترتیب، تجلی عقلانیت نبوده و نقض آن است.
بنیاد سوم، «مسئولیت زبان» است. سخن در این باب هرگز خنثی نیست! هر گفتار، یا به شناخت میرسد یا به زباندرازی، یا به فهم درست میانجامد یا به فساد فهم و سوءظن. از اینرو سلف این مسئله را نه از باب تحریم معرفت، بلکه از باب مدیریت پیامدهای آن طرح کردند، با همان منطقی که در «سد ذرایع» میشناسیم: مسیری که با احتمال نیرومند به مفسده میانجامد، حکم مآل خود را در شرایط ورود میگیرد، و صیانت از انسان بر آزادی بیقید در پیمودن آن مقدم است.
این منطق در همهی دانشهای جدی شناختهشده است. پزشکی که بدون آموزش و صلاحیت پای میز جراحی بایستد، به علم خدمت نکرده است. و مهندسی که بیصلاحیت به محاسبهی سازهی یک پل دست بزند، گرچه سخنش شاید در نگاه اول آزادی پژوهش به نظر برسد، هیچ مجمع علمی آن را نمیپذیرد. در هیچیک از این حوزهها، تعیین شرایط ورود، دشمنی با دانش شمرده نمیشود، چون همه میدانند که اعتبار یک نتیجه به صلاحیت کسی که آن را به دست میآورد گره خورده است.
موضع سلف نیز بر همین اصل بنا شده است. دانش، آنگاه که به دست اهلش میرسد، روشنایی راه است و آنگاه که به دست کسی بیفتد که ابزارش را ندارد، چهبسا بهجای کشف حقیقت، خود سرچشمهی آشوب شود.
روش نادرست، هر قدر هم نتیجه را استوار بنمایاند، آن را اعتبار نمیبخشد! چنانکه در علم منطق، استدلالی که از مقدمات مخدوش آغاز شود، هرچند ظاهرش منسجم باشد، یقین نمیآفریند. روش درست نیز از خود دانش جدا نیست: آن را ممارست در علم و تربیت در اصول میپروراند، و کسی که از این دو بیبهره باشد، حتی با نیت پاک هم در معرض خطای روشی است.
اما باید این موضع را درست فهمید. این سفارش، نه بستن باب علم است و نه حذف واقعیت رویدادهای فتنه از تاریخ اسلام. علما دربارهی آن سخن گفتهاند، جزئیاتش را بررسی کردهاند، روایتها را سنجیدهاند و به اشکالات پاسخ دادهاند. آنچه نکوهیده شده «ورود بیشرط» است، نه «ورود مشروط». و شرطهای آن سه است؛
نخست علم، که فهم روایتها و قرائن را ممکن کند و میان صحیح و سقیم تمییز دهد.
دوم عدل، که داوری را از هواهای نفسانی و کششهای گروهی برهاند.
سوم حفظ جایگاه، که ادب با صحابه را در عین نقد روایتها از دست ندهد.
هر بحثی که این سه را فراهم آورد، در دایرهی مشروع علم است و هر بحثی که فاقد آنها باشد، هرچند نام پژوهش بر خود نهد، از روش علمی بیرون است.
از همینجا ساختار آن توهم رایج آشکار میشود که «سلف میخواهند حقیقت را پنهان کنند». این توهمی مرکب است: لایهی نخست آن، از واقعیت موضع سلف بیخبر است، زیرا علمای ایشان خود در این باب سخن گفته و کتاب نوشتهاند. و لایهی دوم، از انگیزههای عقلی ژرف این موضع غافل است، چون آن را به ترس از حقیقت تعبیر میکند، حال آنکه ریشهی آن، تمییز میان «دانستن» و «چگونه دانستن» است.
میان پنهانکردن حقیقت و تنظیم راه رسیدن به آن تفاوتی هست که جز با خلط مفاهیم نادیده نمیماند.
در نهایت، این موضع نمونهای از «اخلاق معرفت» است: دانش بیادب و بیابزار، بیطرف نیست؛ بر قلب اثر میگذارد، بر زبان جاری میشود و در رفتار تجلی مییابد. هر که میخواهد در این وادی گام بگذارد، باید پیشتر قلب و ذهن و زبان خود را آماده ساخته باشد و آنکه آماده نیست، سکوتش نشانهی خردمندی است، نه ضعف.
برخی پژوهشگران معاصر، با تأکید بر ضرورت نقد تاریخی آزاد، این رویکرد را بیش از حد محتاطانه میدانند و معتقدند پژوهش علمی نباید با قید و شرط پیشینی همراه شود. پاسخ مدافعان این موضع آن است که قیدها اخلاقی و روشیاند و مانع پژوهش نیستند، بلکه معیار پژوهش سالماند.
#سکوت_آگاهانه ، #صحابه ، #سلف_صالح ، #مقام_صحابه ، #معرفتشناسی ، #اخلاق_معرفت ، #فهم_تاریخ_اسلام ، #سد_ذرایع ، #عدالت_صحابه ، #روششناسی_فهم_دین ، #معرفت_دینی ، #ادب_علمی ، #دارابی
✍️ پارسا دارابی
@nebraase
