𝖿𝖺𝗅𝗅𝖾𝗇 𝗌𝗍𝖺𝗋
Открыть в Telegram
214
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
214
+4
the sky was dark
and no little star were there
214
آرام آرام به سمت دریا قدم برداشتم و با تردید درِش قدم گذاشتم. از مرگ ھراس داشتم، اما در این زمان نیازمند مرگ بودم.. نمیتوانستم تحمل کنم پسری که به زندگےام رنگوامید بخشید حال دیگر به من اهمیتے نمیدهد و اهمیتش روی اوست. اما چطور آن شخص توانست تمام توجهی را که بر من بود از من بگیرد و او را سمت خودش جذب کند؟! حال آب دریا تا بالاے زانوهایم رسیده بود و من کمکم درحال فرو رفتن در دریا بودم .. ! الآن که به صورت کامل زیر آب بودم واقعا آرامشے عمیق را حس میکردم .. صدا هاے داخل سرم ساکت شدند و دیگر دردے را حس نمیکردم .. اما ناگهان دستے دور کمرم حلقه شد و مرا از آب بیرون کشاند .. -دارے چیکار میکنے .. ؟! بازهم معشوقهے قبلیہ من که صدمههاے جبران ناپذیرے به من زد .. اما چرا من هنوز احساس میکنم این سنجاب احمق را دوست دارم ؟! مرا در آغوش خودَش فشرد و زیرِلب زمزمه کرد: میکشمش.. هرکی که باعثوبانیِ اینه که بومیه شیرینم به فکر خودکشے باشہ رو میکشم .. ! او باعث شد احساس امنیت کنم و در بغلش فرو بروم ..
214
+4
It was raining and
I was looking at a stranger
I once knew
214
+1
،، your always there to help me ..
when i'm down ،،
214
شبے پر از ستارھ
شاید بپرسید چرا عاشق شب هایے هستے که آسمان پر از ستارست .. و خب .. شب هاے ستارھاے بسیار زیبا و دلنشیناند؛ و اما اتفاق افتادن آن اتفاق در شب ستارهاے حتی آن را زیباتر ہم کرد! در یکے از شب هایے که آسمان تاریک پر از نور هاے کوچک بود درحال قدم زدن در کوچهھا بودم که ناگہان وقتے به پارک رسیدم شخصے را با جثھاے کوچک دیدم که درحال نوازش کردن یک گربہ بود. ھرچقدر نزدیکتر میرفتم چهرهے آن شخص را واضحتر میدیدم. ناگہان سرش را بالا گرفت و با آن چشمان تیلھایه ستارھایش روبهرو شدم. علاوه بر آسمان شب چشمان او ہم تاریک و پر ستاره بود! ای لعنت به من! کسے که به عشق در نگاھ اول باور نداشت در اولین نگاھ عاشق او شد ..
214
برگشت و درحالی که لبخندی کوچک بر لبهایش بود به من نگاهی انداخت؛ سپس با جدیت گفت: تا ابد نگهت میدارم.. پیش خودم و برای خودم! نزدیکتر به من شد و درحالی که دستش را نوازشوار بر روی موهایم میکشید زمزمه کرد: از آسیب دیده شدن دور نگهت میدارم .. و همینطور که نگهت داشتم میبوسمت.. آهسته به من نزدیکتر شد و لبهایش را بر لبهایم گذاشت.. و این بوسهای بود در زیر نور مهتابی که بر ما میتابید.
