𝄒🍷 ִ ۫ ּ血雨探花
Открыть в Telegram
“𝐈 𝐡𝖺𝗏𝖾 𝐧𝗈 𝐫𝖾𝗀𝗋𝖾𝗍𝗌.” @TheIllusionxBot
Больше270
Подписчики
Нет данных24 часа
-27 дней
-530 день
Загрузка данных...
Привлечение подписчиков
июнь '26
июнь '26
+23
в 8 каналах
май '26
+6
в 1 каналах
Get PRO
апрель '260
в 0 каналах
Get PRO
март '260
в 0 каналах
Get PRO
февраль '26
+5
в 0 каналах
Get PRO
январь '26
+3
в 2 каналах
Get PRO
декабрь '25
+14
в 10 каналах
Get PRO
ноябрь '25
+43
в 10 каналах
Get PRO
октябрь '25
+21
в 23 каналах
Get PRO
сентябрь '25
+34
в 42 каналах
Get PRO
август '25
+10
в 21 каналах
Get PRO
июль '25
+28
в 28 каналах
Get PRO
июнь '25
+43
в 25 каналах
Get PRO
май '25
+51
в 44 каналах
Get PRO
апрель '25
+45
в 43 каналах
Get PRO
март '25
+282
в 54 каналах
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 28 июня | 0 | |||
| 27 июня | +1 | |||
| 26 июня | 0 | |||
| 25 июня | +1 | |||
| 24 июня | 0 | |||
| 23 июня | 0 | |||
| 22 июня | 0 | |||
| 21 июня | +2 | |||
| 20 июня | 0 | |||
| 19 июня | 0 | |||
| 18 июня | 0 | |||
| 17 июня | 0 | |||
| 16 июня | 0 | |||
| 15 июня | +1 | |||
| 14 июня | +5 | |||
| 13 июня | +2 | |||
| 12 июня | +2 | |||
| 11 июня | +1 | |||
| 10 июня | +1 | |||
| 09 июня | +1 | |||
| 08 июня | +2 | |||
| 07 июня | 0 | |||
| 06 июня | 0 | |||
| 05 июня | 0 | |||
| 04 июня | 0 | |||
| 03 июня | +2 | |||
| 02 июня | +1 | |||
| 01 июня | +1 |
Посты канала
| 2 | 00:00 | 16 |
| 3 | Нет текста... | 23 |
| 4 | I've been running all this time
Trying to leave my past behind
Every road just felt the same
Till I heard you call my name
I was broken, I was lost
Paid my heart at every cost
Then you smiled and took my hand
Now I finally understand
You looked at me
Like I was enough
Without saying
You gave me your love
Hold me close
Don't let me go
You're the only home I know
Every laugh
Every tear
I just want you always here
If the stars fall from the sky
Stay with me until we die
Out of everyone I knew
I'm so glad I found you
I was hiding from the light
Scared to love, too scared to try
Then you walked into my life
Made my lonely heart feel right
Now the moon shines differently
Every dream feels real to me
When you hold me in your arms
I don't have to fear the dark
Every heartbeat
Leads to you
Every sunrise
Feels brand new
Hold me close
Don't let me go
You're the only home I know
Every laugh
Every tear
I just want you always here
If the stars fall from the sky
Stay with me until we die
Out of everyone I knew
I'm so glad I found you
If tomorrow fades away
I'd still choose you every day
Every lifetime
Every road
Would still lead me back home
If you ever lose your way
I'll be there, I'll always stay
Take my hand
Don't be afraid
Love like this will never fade
Hold me close
Look in my eyes
Love like this never dies
Side by side
Heart to heart
Nothing tears our souls apart
If I had another life
I'd still make you my whole world
Out of everyone I knew
I'd still fall in love with you
Oh...
I found home...
In you... | 23 |
| 5 | d9a33bb5.mp3 | 23 |
| 6 | Нет текста... | 23 |
| 7 | زد آرام پرسید: "همه اینا... برای چیه بوتهیل..."
بوتهیل جواب نداد و فقط نگاهش کرد و در همان لحظه صدای ساعت دوردستی در سکوت شب پیچید.
یک ضربه.
دو ضربه.
سه ضربه.
و ادامه پیدا کرد.
هر دو ناخودآگاه به صدا گوش دادند و ساعت دوازده شب شده بود... دقیقاً همان لحظه بوتهیل آرام به سمت او برگشت و چند قدم جلو آمد... آنقدر نزدیک که زد میتوانست انعکاس نور شمعها را در چشمانش ببیند. صدایش پایین و آرام بود... تقریباً مثل یک زمزمه. "سالگردمون مبارک، زد."
برای چند ثانیه زد فقط به او خیره ماند... تمام نگرانیهای آن شب... تمام ترسهایی که هنگام آمدن داشت... تمام فکرهایی که از سرش گذشته بود... همه در یک لحظه محو شدند... لبخند آرامی روی لبهایش نشست و پیش از اینکه چیزی بگوید خودش را در آغوش بوتهیل انداخت بازوهای بوتهیل فوراً دور او حلقه شدند. محکم. گرم. انگار نمیخواست رهایش کند. زد صورتش را در شانه او پنهان کرد و برای اولین بار آن شب واقعاً احساس آرامش کرد.
چند لحظه بعد صدای آرام بوتهیل را کنار گوشش شنید."ترسوندمت؟"
زد با خنده کوتاهی گفت:"خیلی."
بوتهیل:"ببخشید."
زد:"اه... فکر کردم اتفاقی برات افتاده."
بوتهیل برای چند ثانیه ساکت شد و بعد آرامتر از همیشه گفت: "تا وقتی تو کنارمی، هیچ اتفاقی نمیافته."
زد سرش را بلند کرد و قبل از اینکه بتواند جوابی بدهد، بوتهیل خم شد و لبهایش خیلی آرام روی پیشانی او نشستند... بوسهای کوتاه. ملایم و پر از احساسی که هیچکدامشان معمولاً به زبان نمیآوردند.
وقتی فاصله گرفت، هنوز دستهایش دور زد بودند...
نگاهش نرم شده بود... آن نگاه کمیاب و دوستداشتنی که فقط مخصوص او بود.
بوتهیل لبخند زد و گفت: "دو سال گذشت."
زد نیز لبخند زد."و هنوزم دست از دیوونهبازی برنمیداری."
بوتهیل خندید."اگه دست بردارم دیگه من نیستم."
زد سرش را روی سینه او گذاشت و صدای ضربان قلبش را شنید... هیجان زده. واقعی.
و همان لحظه فهمید هیچ هدیهای در دنیا نمیتوانست ارزشمندتر از این باشد که مردی که تمام شب نگرانش بود، حالا سالم و زنده در آغوشش ایستاده باشد؛ زیر آسمانی پر از ستاره، در مکانی که فقط برای آن دو نفر ساخته شده بود، درست در آغاز سومین سالی که قرار بود کنار هم سپری کنند. | 23 |
| 8 | شب تاریک و ساکت بود. عقربههای ساعت آرامآرام به دوازده شب نزدیک میشدند و تنها نوری که داخل مخفیگاه زد دیده میشد، نور آبی کمرنگ صفحه هولوگرافیکی روی میز کارش بود. بیرون، باران چند ساعت قبل بند آمده بود و صدای باد از لابهلای فلزهای فرسوده ساختمان عبور میکرد.
زد روی صندلی نشسته بود و مشغول بررسی چند گزارش قدیمی بود که ناگهان صدای دریافت پیام بلند شد و اخم کرد چون در آن ساعت از شب تقریباً هیچکس به او پیام نمیداد.
صفحه را باز کرد و فرستنده بوتهیل بود.
فقط همین یک جمله نوشته شده بود: "یه مأموریت دارم. باید بیای. تنهایی از پسش برنمیام."
زد فوراً صاف نشست و تمام خواب و خستگی از سرش پرید و چند ثانیه به پیام خیره ماند. "بوتهیل و کمک خواستن؟" این دو کلمه کنار هم جور درنمیآمدند.
بوتهیل کسی نبود که از دیگران کمک بخواهد. حتی وقتی زخمی میشد، حتی وقتی شرایطش بد بود، باز هم با همان لبخند همیشگی وانمود میکرد همه چیز تحت کنترل است.
قلب زد کمی فشرده شد و بدون معطلی بلند شد و کتش را پوشید، اسلحهاش را برداشت و تجهیزاتش را بررسی کرد. در ذهنش هزار فکر میچرخید که شاید گیر افتاده بود که شاید زخمی شده بود که شاید اتفاقی افتاده بود که حتی خودش هم نمیتوانست از پسش بربیاید... هرچه بود، او نمیتوانست معطل کند. کمتر از بیست دقیقه بعد از مخفیگاه خارج شد و به سمت مختصاتی که بوتهیل فرستاده بود حرکت کرد. تمام مسیر را با نگرانی طی کرد و وقتی بالاخره رسید، انتظار هر چیزی را داشت جز چیزی که دید. بوتهیل سالم و سرحال روی لبه یک صخره ایستاده بود. نه زخمی بود. نه خسته به نظر میرسید. نه حتی اثری از درگیری دیده میشد. زد همان لحظه نزدیک بود واقعاً عصبانی شود. به محض اینکه به بوتهیل رسید گفت: "کجاست؟"
بوتهیل ابرویی بالا انداخت و گفت: "چی کجاست؟"
زد با اخم جواب داد: "مأموریت."
بوتهیل چند ثانیه ساکت ماند و بعد گوشه لبش بالا رفت... دقیقا همان لبخند آشنایی که همیشه دردسر درست میکرد."آهان... اون."
زد دست به سینه ایستاد. "بوتهیل."
بوتهیل با تک خنده ای کمی جلو تر آمد."جانم؟"
زد:"داشتم کمکم از نگرانی میمیردم... و میبینم زندهای که."
بوتهیل چشماشو از حس رضایتی بست."اره.. فعلاً."
خنده کوتاهی از گلوی بوتهیل خارج شد و بعد بدون اینکه توضیحی بدهد از کنارش رد شد."بیا دنبالم."
زد چند لحظه متعجب نگاهش کرد اما راه افتاد. آن دو مسیر باریکی را میان درختان و صخرهها طی کردند. هرچه جلوتر میرفتند، محیط ناشناختهتر میشد. زد مطمئن بود قبلاً هرگز آن منطقه را ندیده است. بعد از حدود ده دقیقه پیادهروی، بوتهیل ناگهان ایستاد. برگشت سمت او... و گفت: "چشمات رو ببند."
زد پلک زد."چی؟"
بوتهیل با همون لبخند ادامه داد:"چشمات رو ببند."
زد:"چرا؟"
بوتهیل"چون من گفتم."
زد:"این جواب سؤال من نبود."
بوتهیل خندید."فقط چند دقیقه بهم اعتماد کن."
زد با تردید نگاهش کرد اما در نهایت آهی کشید."اگه اینم یکی از شوخیهات باشه..."
بوتهیل:"نیست."
زد چشمهایش را بست و چند لحظه بعد گرمای دستهای بوتهیل را روی چشمانش حس کرد. ضربان قلبش بیاختیار کمی تندتر شد. دستهای بوتهیل همیشه عجیب بودند. با اینکه ظاهرشان سرد و فلزی به نظر میرسید، اما لمسشان برای او همیشه حس امنیت داشت.
بوتهیل آرام گفت: "مواظب پاهات باش."
زد"دارم سعی میکنم."
بوتهیل"نمیخوام بیفتی."
زد:"و من نمیخوام از روی صخره پرت بشم."
بوتهیل با خنده ای جواب داد:"قول میدم پرتت نکنم."
زد با هه ای از ته گلو و نیشخندی گفت:"خیلی لطف کردی."
خنده آرام بوتهیل نزدیک گوشش پیچید و درحالیکه دستهایش هنوز روی چشمان زد قرار داشتند، او را به آرامی جلو میبرد... صدای باد میان شاخهها میپیچید. صدای قدمهایشان روی خاک شنیده میشد و هر لحظه کنجکاوی زد بیشتر میشد... بعد از چند دقیقه بوتهیل ایستاد و برای چند ثانیه هیچچیز نگفت.
انگار فقط ایستاده بود و به چیزی نگاه میکرد... سپس آرام زمزمه کرد:"حاضری؟"
زد:"بالاخره."
بوتهیل لبخند زد و دستهایش را از روی چشمان او برداشت."حالا میتونی ببینی."
زد آرام چشمهایش را باز کرد و برای چند لحظه هیچ حرفی نزد... تمام فضای مقابلش با صدها چراغ کوچک طلایی روشن شده بود... نورهای گرم میان شاخههای درختان آویزان بودند. در مرکز آن فضا میز کوچکی قرار داشت... شمعها میسوختند و گلهای وحشی اطراف را پوشانده بودند... آسمان بالای سرشان پر از ستاره بود و همه چیز آنقدر زیبا بود که انگار بخشی از یک رؤیا باشد... نفس زد در سینه حبس شد."بوتهیل..."
برای اولین بار کلمهای پیدا نکرد و تمام نگرانی مسیر ناگهان جایش را به گرمایی عجیب در قلبش داد... بوتهیل با لبخند نگاهش میکرد... لبخندی واقعی... بدون شوخی... بدون نقاب...فقط خودش. | 22 |
| 9 | Нет текста... | 22 |
| 10 | sticker.webp | 17 |
| 11 | زیبا بود | 16 |
| 12 | NEW CHALLENGE
࿚⃜࿙ྀི⃜࿚⃜ ࿙⃜
این پیامو تو دیلی/چنلتون ارسال کنید تا بگم چنل یا دیلیتون وایب کدوم یکی از کرکتر های ناد کرای رو میده.
Limite: خط میزنم
اونایی که چنلشون خصوصی یا چنل ندارن میتونن از طریق این ربات ایدی اکانت و آیدی چنلشون رو بهم بدن.
@Crishcebot | 21 |
| 13 | Нет текста... | 35 |
| 14 | جذابه | 35 |
| 15 | به به... نوی | 34 |
| 16 | 𝖥𝗈𝗋 𝗍𝗁𝖾 𝗆𝗈𝗌𝗍 𝖽𝖾𝖺𝗋 | 30 |
| 17 | Нет текста... | 33 |
| 18 | sticker.webp | 39 |
| 19 | Нет текста... | 38 |
| 20 | Нет текста... | 27 |
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
