ru
Feedback
Both window and mirror

Both window and mirror

Открыть в Telegram
71
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
و خب این که دقیقا همون بخش‌های مغز که هنر رو زیبا می‌دونن فعال می‌کنه توضیح می‌ده چرا تعداد زیادی ریاضی‌دان ریاضیات رو به هنر تشبیه می‌کنن.

پشمام تا من در مورد زیبایی ریاضی نوشتم مثمتیکال میوزینگ هم نوشت =))) عجب اتفاق بامزه‌ای.

در باب زیبایی ریاضیات راسل اینطوری گفته: "Mathematics, rightly viewed, possesses not only truth, but supreme beauty — a beauty cold and austere, like that of sculpture, without appeal to any part of our weaker nature, without the gorgeous trappings of painting or music, yet sublimely pure, and capable of a stern perfection such as only the greatest art can show. The true spirit of delight, the exaltation, the sense of being more than Man, which is the touchstone of the highest excellence, is to be found in mathematics as surely as poetry."

زیبایی ریاضیات (و در یک تعمیم کلی زیبایی علم) پدیده عجیبیه. همه ریاضی‌ دوست‌ها بر وجودش اتفاق نظر دارن ولی شاید به ماهیتش آنچنان فکر نمی‌کنن. وقتی واقعا به کلمه‌ای که برای توصیف ریاضیات به کار می‌بریم دقت کنیم می‌شه دید که چقدر عجیبه. مسئله اینجاست اولین برخورد ما با مفهوم زیبایی یک چیز معمولا به تصاویر بر می‌گرده، و در حالت کلی زیبایی برای چیزهای عینی استفاده می‌شه. یک نقاشی زیبا، یک فرد زیبا، یک خانه زیبا. ولی ما اینجا داریم زیبایی رو به یک سری موجود انتزاعی ربط می‌دیم. در واقع در برخورد با این مفاهیم یک احساسی رو تجربه می‌کنیم که تنها کلمه قابل دسترس برای توصیفش «زیبایی»ئه. یکی از دم دستی‌ترین مثال‌های این زیبایی مرموز فرمول اویلره که از نظر خیلی از ریاضی‌دان‌ها یکی از زیباترین روابط ریاضیه. یا یک مثال جالبش خاطره‌ای که تینا ترکمن (تو هاروارد ریاضی می‌خونه) از ریاضی خوندنش در دوره دبیرستان می‌گه: «یادمه یه شب رسیده بودم به یک فصلی که توش یک قضیه بود که می گفت اعدادی که به شکل x^2+1 هستن همه اعداد اولش به شکل 4k+1 می‌شن و 4k+3 نداره. یادمه این رو من خونده بودم و یاد گرفته بودم و شب خوابیدم و صبح بلند شدم منتظر سرویس بودم انقدر تو ذهنم حک شده که داشتم به کوچه ها نگاه می‌کردم با خودم می‌گفتم خدایا چقدر قشنگه و یک حس خوشبختی می‌کردم.» احتمالا متوجه شدید واکنش خانم ترکمن و به طور کلی واکنش ریاضی دوست‌ها به ریاضیات جوریه که اگر آدمی که علاقه‌ای به ریاضی نداره بشنوه به نظرش دیوونگی به نظر می‌رسن. اگر موارد بالا رو به یه آدم رندوم تو خیابون بگید احتمالا با واکنش زیر مواجه می‌شید: «کجای فرمولی با کلی نماد عجیب زیباست؟ دیوونه‌ای؟» «خب عوامل اولشون به این شکل هستن. خب که چی؟» چیزی که می‌خوام بهش برسم اینه که اگر دیدی که نسبت به این روابط داریم رو بذاریم کنار با این سوال مواجه می‌شیم که چطور این حقیقت که عوامل اول یک مجموعه از اعداد خاص فرم خاصی دارن می‌تونه حامل صفت زیبا باشه؟ ولی یک عده هستند که باور دارن زیباست. پس این سوال پیش میاد که زیبایی ریاضیات چیست؟ آیا قابل مقایسه با درک اولیه ما از مفهوم زیباییه؟ یا توهم یه مشت نرد عاشق ریاضیه؟ من نمی‌تونم به این سوال پاسخ بدم، حتی شاید در پرسش سوال هم به خوبی عمل نکرده باشم. ولی شاید یک جواب نسبتا خوب این باشه که زیبایی ریاضیات (و در حالت کلی زیبایی علم) اشتیاقیه که از برخورد با پیچیدگی و الگوهایی که شدیدا غیر منتظره حاصل می‌شن هست. برای مثال فرمول اویلر زیبا تلقی می‌شه چون غیر منتظره است. زیباست چون تابع نمایی رو به اعداد مختلط و مثلثات وصل می‌کنه. اتصالی عجیب و شدیدا غیر منتظره.

"I walked. I could do nothing but walk. And then, I saw me, walking in front of myself. But, it wasn't really me. Watch out. The gap in the door... it's a separate reality. The only me is me. Are you sure the only you is you?"

اسم چنل رفرنس به P.Tئه اگر برای کسی سواله.

Repost from A Math Book
The Story of Proof: Logic and the History of Mathematics ( John Stillwell ). Princeton University Press 2022

Repost from A Math Book
The Story of Proof: Logic and the History of Mathematics ( John Stillwell ). Princeton University Press 2022
The Story of Proof: Logic and the History of Mathematics ( John Stillwell ). Princeton University Press 2022

دستورالعمل یادگیری ریاضی-فیزیک با تکست بوک به این صورته که شما تکست بوک رو باز می‌کنی، شروع به خواندن صفحه مد نظر می‌کنی، بعدش نمی‌فهمی. بعدش دوباره می‌خونی، دوباره نمی‌فهمی. همینطوری چند ده دقیقه بهش خیره می‌شی بعدش در یک لحظه هیجان انگیز و زیبا می‌فهمی. همین برای تک تک صفحات تکرار می‌شه.

ساعت ۲ شب (صبح؟) در حال تلاش مذبوحانه برای خواب یادم افتاد من رو باید ببرن بذارن موزه به عنوان یک درس عبرت برای کنکوری ها. هر کاری من کردم، دیگران باید کاملا برعکسش رو انجام بدن. یکی از مهم‌ترین‌هاشون که نهایت حماقت و جو زدگی من رو نشون می‌ده ایزوله کردن خودم بود. تصویر بچه سخت‌کوشی که از هیچ تلاشی برای رسیدن به هدفش دریغ نمی‌کنه و حاضره هر هزینه‌ای براش بپردازه، حتی حبس کردن خودش تو چهاردیواری اتاقش و صحبت کردن با هیچکس برای مدت چندماه فوق‌العاده زیباست. ولی خودش نه. مسئله اینجاست که انسان به بقیه آدم ها نیاز داره. به هیچ جایی بر نمی‌خوره اگر وسط ۶ ساعت درس خوندن روزانه‌ات بری و به دوستت پیام بدی. یا چمیدونم یه چنل بزنی و دوستای صمیمیت رو اد کنی و تو کامنتاش چرت و پرت بگید. هر کاری که ارتباطت رو با بقیه آدم‌ها حفظ کنه. ولی نه امیر احمق‌تر از این حرفاست و انقدر ترسیده و گیج شده که میاد و رادیکال‌ترین انتخاب رو می‌کنه و فکر می‌کنه با آزار دادن به خودش داره موفقیتش رو تضمین می‌کنه. غیر از این من با ایزوله کردن خودم به روابط خودم آسیب زدم. رابطه‌ام با یکی از محبوب‌ترین آدم‌های زندگیم آسیب شدیدی دید و قبل از این بفهمم از دست دادمش و هنوزم برای اون رابطه عزاداری می‌کنم. رابطه‌ام با بقیه آدم‌های مورد علاقه‌ام هم آسیب دید و پیام دادن بهشون و باز کردن سر صحبت باهاشون سخته و روم نمی‌شه. خلاصه جو نگیرتتون.

متال گیر ۲ (منظورم متال گیر سالید ۲ نیست) یک بخش داره که بیگ باس داره به اسنیک‌ می‌گه که چطور اون‌ها برای جنگ‌ زاده شدن و زیس
متال گیر ۲ (منظورم متال گیر سالید ۲ نیست) یک بخش داره که بیگ باس داره به اسنیک‌ می‌گه که چطور اون‌ها برای جنگ‌ زاده شدن و زیستشون بدون جنگ معنایی نداره. من در اولین برخوردم با این سکانس، و به طور کلی با این ایده (اعتیاد به جنگ) آنچنان جدیش نگرفتم. چون زیادی برای دنیای واقعی فانتزی به نظر میاد. ولی با گذر زمان به نظرم منطقی‌تر و قابل باور تر شد.

Repost from N/a
مفهوم اعتیاد به جنگ (Combat addiction) نوعی وابستگی روانی-زیستی به هیجان و تجربیات میدان نبرد است که در بعضی از کهنه‌سربازان و کسانی که تجربه‌ای فعال در جنگ داشته‌اند مشاهده شده است. این سربازان پس از بازگشت از میدان جنگ، زندگی عادی را «کسل‌کننده» خطاب می‌کنند و برایشان راضی‌کننده نیست و مشتاق تجربه روزهای میدان نبرد هستند. مفهوم اعتیاد به نبرد (CA) سندرومی‌ست که در خوشه چهارم از علائم PTSD یعنی تغییرات بیش‌انگیختگی رخ می‌دهد و چنانچه هنوز به عنوان یک اختلال در راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی (DSM-5-TR) طبقه‌بندی نشده، اما مفهومی‌ست که بسیاری از روانشناسان و روانپزشکان نظامی و محققان این حوزه با آن درگیر هستند. فرد زمانی که پایش را در میدان نبردی شدید می‌گذارد، درگیر تغییرات فیزیولوژیایی بسیار شدیدی می‌شود که در مواردی این حالت تفاوت آن‌چنانی با مصرف مواد مخدر یا آرام‌بخش‌ها و مسکن‌های بسیار قوی ندارد. در چنین حالت روانی‌ای که شخص در اوج خود قرار می‌گیرد، همه اطراف خود را فراموش کرده و سرخوشی مطلقی را تجربه می‌کند، گویی که واقعا در حال زیستن یکی از بهترین لحظات عمر خود است. زمانی که شخص چنین تجربه‌ای را پشت سر می‌گذارد و بدن تحت چنین تغییرات فیزیولوژیکی شدیدی قرار می‌گیرد، رها کردن میدان جنگ همانقدر سخت می‌شود که یک معتاد مواد را. با در نظر گرفتن جنبه‌های ملی، فرهنگی و زمینه‌ای چنین مقوله‌ای و پدید آمدن ارزش‌ها و هنجارهای منحصر به فرد در این بستر، و همبستگی‌اش با شرایط مذکور، شخص تمام معنا، هویت و غایت را در میدان نبرد می‌بیند و دل کندن از آن او و زندگی‌اش را به پوچی مطلق می‌رساند. در دنیای پاره پاره‌ی دث استرندینگ و در میان قصه‌ی مردمانی جدا افتاده، روایت‌هایی به همان اندازه پاره پاره از روزهای جنگ داریم. سکانس‌هایی از جنگ جهانی اول، جنگ جهانی دوم و جنگ ویتنام را در بازی شاهد هستیم که به‌مثابه آینه‌ای پدیدار می‌شوند برای بازتاب تجارب انسانی از خشونت و تراژدی‌های بزرگ تاریخ. این سکانس‌ها درست است که در نهایت وظیفه‌ای در روایت دارند که کارشان را هم به خوبی انجام می‌دهند اما این طرحواره‌های انتزاعی و لایه‌لایه به یک روایت صرف بسنده نمی‌کنند و بیش از آنچه که باید در لایه فرامتنی خود، حرف برای گفتن دارند.

یک‌ دوره‌ای از زندگی من هستش که خیلی رویایی بود. پر از آشنایی با آدم‌های تازه و هیجان انگیز. پر از صحبت‌‌های طولانی با رفقای جدیدی که پیدا کرده بودم یادگیری چیزهای جدید بود. یک دوره چند ماهه بود که تموم شد. ارتباطم تقریبا با تمام اون افراد قطع شده و من هر روز در خطر romanticize کردن اتفاقات اون دورانم. آدم‌های زیادی هستن که نوستالژی یک دوره خاص از زندگیشون جلوی پیشرفتشون رو گرفته. نوستالژی دوستای دوران دبیرستان، یا آدم‌هایی که ۱۰ سال پیش باهاشون صمیمی بودن. و خب همه در مورد غیرقابل اعتماد بودن خاطرات آدم ها می‌دونیم. و می‌دونم نوستالژی چقدر خطرناک و نادقیقه. مسئله اینجاست که زندگی یک عقربه ساعته که رو به جلو حرکت می‌کنه، باید رو به جلو حرکت کنه. دست کردن داخلش و تغییر جهت گردش عقربه‌هاش خرابش می‌کنه.

میز کار ما.
میز کار ما.

Repost from N/a
photo content

Repost from N/a
از این به بعد میتونم بگم زمان جنگ فلان، زمان جنگ بیسار و کلی حال کنم.

کودک بودم به یه دختره یه چیزی راجع به بدنش گفتم که واقعا قصد توهین نداشتم، یک‌ اظهار نظر ساده بود. بعدش چند روز با من صحبت نکرد و سرد شد و بعد از کلی پاچه خواری و طومار نوشتن بالاخره بهم توضیح داد چرا. گفت من نسبت به فلان ویژگی بدنم حساسم و فلان. منم معذرت خواهی کردم و کاملا از بیشعوری من بود. حالا این داستان رو نگفتم تا صرفا تجربه امیرِ ۱۵-۱۶ ساله رو باهاتون به اشتراک بذارم. می‌خواستم در مورد ناامنی‌هایی که در مورد بدن‌هامون داریم صحبت کنم. نکته‌ای که تو داستان بالا وجود داره اینه که من اون ویژگی بدن طرف رو به عنوان یک ویژگی منفی نمی‌دیدم. در واقع حتی به ذهنم هم خطور نکرد دلیل سرد شدنش با من به خاطر اظهار نظر من باشه. چون که اون ویژگی بدنش نه به چشم من می‌اومد و نه فکر می‌کردم یه نفر ممکنه به خاطر همچین مسئله‌ای از من انقدر ناراحت بشه. شاید واکنش طرف بچگانه به‌نظر برسه، ولی مسئله اینجاست که نیست. ناامنی‌هایی راجع به بدن‌هامون داریم همینقدر عجیبن. چون به چشم خودمون بزرگ میان، دیگران حتی ممکنه متوجهش نشن، و اگر هم بشن صرفا به عنوان یک صفت منحصر به فرد که وقتی می‌خوان بهت اشاره کنن به کار می‌برنش. «کدوم پسره؟ همون پسر قد بلنده منظورته؟» ولی مشکل اینجاست که با تمام تاثیر کوچیکی که دارن اگر یه نفر با لکه‌های روی صورتت شوخی کنه تو اونجا می‌خندی ولی شب قبل خواب گریه‌ می‌کنی. پس چه غلطی در مقابلشون می‌شه کرد؟ بدیهی‌ترین جواب تشویق به قبول کردن بدنمون و دوست داشتن خودمونه. ولی راستش، من فکر می‌کنم قابل انجام نیست. چون که یکی رو می‌بینی ۵۰ سالشه و حاضره کلی پول بابت جراحی بده تا لکه‌های روی صورتش حذف شن. بعضی از این ناامنی‌ها رو هم نمی‌‌شه با جراحی و این چیزها درست کرد. ولی هنوز هم همون حرفی که بالا زدم صادقه. آدم ها اونقدر که ما درگیر این مسائلیم درگیر نیستن. ممکنه در یک جمع کلا ۵ دقیقه در مورد فلان مشکل تو صحبت کنن ولی ۵ دقیقه است. و باید دور و بر آدم‌هایی بود که قبولمون می‌کنن، و هر کی حاضره با یه نفر به خاطر مثلا قد کوتاهش ارتباط نداشته باشه ریتارده و مشکل داره. تا می‌شه نباید به مسائل مربوط به بدن فکر‌ کرد. بعدش متوجه یه چیزی که شدم اینه که کاربرد اکثر این ویژگی‌ها تو دعواست. مثلا این یارو اشکان کاگانه آهنگ ساز هیپ هاپولوژیست کوتاهه. تو توییتر هر بار می‌خوان بهش فحش بدن رو قد کوتاهش دست می‌‌ذارن. کلا هم دقت کنید هر بار یه جا دعوا می‌شه طرف رو بدن طرف دست می‌ذاره، حتی بامزه اینجاست که یه نفر زیاد بلند باشه با قد بلندش بهش تیکه می‌ندازن. دقیقا همون قضیه که هر کاری کنی مردم پشت سرت صحبت می‌کنن. در کل فکر نکنید(نکنیم) به این چیزها.

فکر کنم تو این ویدیو یه جا می‌گه من نمی‌دارم یه مسئله زیادی درگیرم کنه و زندگیم رو مختل کنه. که خب خیلی حرکت بالغانه‌ایه.