Lullaby Writer
Открыть в Telegram
517
Подписчики
+124 часа
Нет данных7 дней
-530 дней
Архив постов
دیگر تو را صدا نمیزنم. به سختی میتوان گفت که هنوز انتظارت را میکشم.
قلبم درد میکند.
دردی حقیقی. ماهیچه قلبم، همین که در بدنم، سمت چپ قفسه سینه ام با بیمیلی به کارش ادامه میدهد. درد میکند. تیر میکشد.
من پر شدم از ناهماهنگی ها. پر از چیز هایی که میخواستم و به دست نیاوردم و چیز هایی که نمیخواستم و متحمل شدم.
دیگر انتظارت را نمیکشم اما دردت را چرا.
هنوز باورش سخت است. وحشتناک است. نمیخواستم اینطور باشد...
هر اتفاق، ضربه دیگری به پیکر بیجانم میزند.
تو نیستی.
دیدن دیگران، غمآلودم میکند. از خود میپرسم: "چرا من نه؟"
هزاران پاسخ بیرحمانه آماده میکنم. تو نیستی.
هیچگاه مرا پیدا نمیکنی. چون حتی جستجو نیز نکردی. نگشتی چرا که میلی به آن نداشتی. میلی نداشتی زیرا تو وجود نداری. تو از تخیل منی. از وجود و درد من. از غم و کمبود من.
من آرام آرام آب میشوم و تو نیستی.
چه کسی میفهمد من چه چیز هایی گذراندم و آرزو کردم یک بار، تنها یک بار چیزی متفاوت پیش برود. تنها یک بار پیدا شوم. تنها یک بار آن کسی باشم که دیگر نمیپرسد: "چرا من نه؟"
از تو دیگر نه امیدی در من مانده و نه شوقی.
تو دیگر تنها یک صبوریِ بی پایان و تخیلی و درد آور هستی.
حتی اگر روزی بیایی، تو را نخواهم شناخت. به تو اعتماد نخواهم کرد. تو را باور نخواهم داشت.
میبینی؟ ما قبل از آغاز، به پایان رسیده ایم.
به درود. خدانگهدار تویی که هیچگاه نیامدی.
چند روز پیش هنگام پیاده روی به این فکر کردم که شاید کسانی که از زندگی و مشغله کناره گیری کرده و به کوه و دشت پناه میبردن تا به بُعد روحانی خودشون رسیدگی کنن، حق داشتن. اما لجبازی و مخالفت همیشگیم با این قشر اجازه نداد این فکر به باور تبدیل بشه.
درک میکنم. هر کسی خونه خودش رو درون چیزی پیدا میکنه و قرار نیست اون خونه توسط دیگران حتما پذیرفته بشه.
خوشحالم که یک روزی خیلی رندوم بیالآن دیدن رو شروع کردم واقعا حالمو خوب میکنه و این موضوع انقدر جدیه که همه اطرافیانم متوجه شدن چقدر رو روحیهام تاثیر مثبت داره و حتی مامانم اخیرا وقتی در اوج غمم میگه مادر برو سریال ببین
حالم خوبه درکل امیدوارم تو هم برای خودت یه چنین چیزی پیدا کنی
رام نمیشود و نمیخواهد آزادانه، وحشی بماند.
گویی تکه گِلی است که تنها دستانی خاص توانایی رفتار با آن را دارند.
اگر توسط دیگران لمس شود، ضربه دیده و تَرَک میخورَد. آسیب میبیند و درون خود جمع میشود.
این گِل از آن گُلِ سرخ نیز حساس تر است، ولیکن انگشتانِ درست میتوانند او را تسکین دهند.
اما او نمیداند...
آن دست ها، لحظه ای که لمسش کنند، جزوی از همان گِل میشوند. نجات هیچگاه میسر نخواهد بود.
