بقایای مغز یک پشت کنکوری
Открыть в Telegram
گل سرخم چرا پژمرده حالی؟ بیا قسمت کنیم دردی که داری بیا قسمت کنیم،بیشش به من ده که تو کوچک دلی،طاقت نداری https://t.me/HarfinoBot?start=711e42779738d9a در هر کلمهای که اینجاست،تکهای از وجودم را پیدا میکنی!
Больше1 134
Подписчики
Нет данных24 часа
-197 дней
-13330 дней
Архив постов
یادم باشه یادت باشهتا زمانی که یاد نگیریم از لحظات کوچیک لذت ببریم، لحظات بزرگی وجود نخواهند داشت.
این روزها برای بار صدم بهم ثابت شده که هر وقت از ادبیات و نوشتن دور میشوم، جهان برایم بیرنگ و بیروح میشود. انگار رشتههای عصبیام گره میخورند و هیچ چیزی سر جای درستش نمینشیند.
اما به همان اندازه که دوری از ادبیات دردناک و آزاردهنده است، وقتی دوباره کتابها، شعرها، افکار نویسندههای محبوبم و آهنگهایم را در آغوش میگیرم، جهانم رنگ میگیرد، دردهایم کمتر میشوند و دلتنگیهایم آرام میشود.
شاید حق با رومن گاری باشد که میگفت ادبیات پناه است.
«سرانجام به ادبیات روی آوردیم؛ پناهگاه کسانی که نمیدانند سر پرشور خود را کجا بر زمین بگذارند.»
این چند وقت بهم ثابت شده که هروقت از ادبیات و نوشتن دور میشم زندگی برام جهنم محض میشه.
انگار سیستم عصبیم کلا قاطی میکنه،هیچ چیز سر جای درستش قرار نمیگیره.
ولی به همون اندازه که وقتی ازش دورم دقیقا به همون اندازه وقتی شعرا،کتابا،نویسندههای مورد علاقه و آهنگامو بغل میکنم دنیا برام جذابتر میشه،دردا و دلتنگی هام کمتر میشه.
شایدم واقعا ادبیات پناه باشه؛به قول رومن گاری که میگه:
°سرانجام به ادبیات روی آوردیم که در این دنیا آخرین پناهگاه کسانی است که نمیدانند سرِ پرشور خورد را کجا زمین بگذراند°
برای خندههات که قشنگیشون بیانتهان ولی از همه مخفیشون میکنی مینویسم.
برای چشمای تیره و درشتت که هنوزم وقتی پلک روی هم میذارم اولین تصویری که میبینم برق شیطنت بیپایانشه.
دوست داشتم برات از شدنها،بودنها و رسیدنها بگم ولی خب نه شدیم،نه بودیم و نه رسیدیم.
نمیدونم باید بگم در عین دوری بهم نزدیکی یا در عین نزدیکی ازم دوری.
به هرحال برای تو نوشتم،مینویسم و خواهم نوشت برای تویی که هیچوقت معمولی نبودی و من هیچوقت بعد از تو معمولی نخواهم بود.
زمانیکه پوستهات ضخیم شود، ارتباطت با دنیای بیرون قطع میشود؛ دیگر نمیتوانی تنهی زمخت هیچ درختی را با پوستت لمس کنی، چون خودت هم همانند او، سد بزرگی داری. نمیتوانی بفهمی که باد از کدام سمت میوزد یا گرمای آفتاب تابستان دقیقاً کجای صورتت نشسته. لامسهات به خاطر وجود لایههای انباشتهای که مثل ابر روی خورشید را پوشاندهاند کند میشود. دیدههایت هم دیگر درست نمیبینند، همهچیز تهمایهای از خاکستری دارد؛ نه رنگها شفافاند و نه فرمها واضح؛ هیچچیز آنقدر زنده نیست که احساسی را در تو متولد کند. نمیتوانی بخندی، اخم کنی و اشک بریزی، چرا که هزاران لایه از سلولهای مرده به روی وجودت قبرستان برپا کردهاند؛ جسدهایی که روی صورت، تن و روحت تلنبار شدهاند، هرکدام خاطرهای هستند از زخمی که پیشتر دیدهای، آنها تصمیمیاند که برای محافظت از خودت صلاح دیدی، برای اینکه دیگر آن درد المبار را تجربه نکنی. اما همین نگهبانهای کوچک بر وجودت که قرار بود روزی نجاتت دهند، راه نفس کشیدنت را هم بستهاند؛ شاید مثل پتوهای سنگینی که زمستان سرد را قابل تحمل کرده، اما حالا در بهار، نمیگذارند رها شوی و جوانه بزنی. پوستهات ضخیم شده و این یعنی نه زخمی به تو میرسد و نه لمسی. نه خراشی، نه نوازشی. نه آسیبی، نه عشقی. تو حالا یک وجود کمرنگی، در فضایی که زمانی خانهی روح تو بود.
What if I said I'm tryin' to save your love from dyin'? Baby, I'm too far gone Don't wanna see you cryin', but I just know who I am And, baby, that's the hardest part of Baby, you can't fix me I was born with a broken heart
از یه سنی به بعد همین که فروغ فرخزاد میگه: تازگی ها در برابر بی مهری آدم ها هیچ نمیگویم. سکوت و سکوت و سکوت! انگار که لال شده باشم شاید هم کور و کر! دیگر نه انرژی توضیح دادن دارم و نه حتی حوصله اش را. می دانی؟! دیر دریافتم که مسئول طرز فکر آدم ها نیستم. بگذار هر که هرچه خواست بگوید! چه اهمیتی دارد؟ من در لاک خود راحت ترم. آن جا می شود آرام و بی دغدغه زندگی کرد.
آرزو میکنم تا روزی برسد که تو من را، و من تو را فراموش کنم. آرزو میکنم آثار تو تا همیشه گلوی پارهپاره و جگر شرحهشرحهام را رها کند. آن روز که مرا فراموش کردی، آبهای جاری در رودخانهها من را خواهند شناخت، سنگها با خراشیدن پوست نازک و یخزدهی پاهایم بر من اثرگذار خواهند بود، باران به جای تو موهایم را نوازش کرده، نغمهی پرندهها تنها نوایی خواهند شد که گوشهایم میپذیرند و آهوان، تنها بینندهی من. آرزو میکنم که دیگر نتوانیم بیشاز این یکدیگر را بیازاریم و روزی رها باشیم.
دقیقا همونجا که آقای قربانی میگه؛
دوری و دلتنگ تو ام، زخمی و همراه منی.
Repost from ماست و کتاب؛
#شهادت_شیطاندر زیر سایه برجهای سنگی کلیسا، ناقوسها تنها برای مردگان به صدا درمیآیند. ساموئل، شاگرد پرورشیافته در آغوش ایمان، ناخواسته در مسیری قدم میگذارد که حقیقت را از ایمان جدا میکند؛ جایی که گناه، صورت انسانی به خود میگیرد، و شیاطین دیگر فقط در کتابها زندگی نمیکنند. با گسترش موجی از بیماری ناشناخته و زمزمههایی از حضور شیطان در خیابانهای شبزده، ساموئل باید میان اطاعت از کلیسایی که بزرگش کرده و حقیقتی که جانش را میسوزاند، انتخاب کند.
ماست و کتاب
این روزها، دنبال راهی برای استراحتی هستم که فقط جسمم رو آروم نکنه، بلکه روح رو هم در آغوش بگیره؛ همون راهی که تمام زمین و زمان از ازل تا ابد از وجودش بیخبر باقی میمونن، راهی که شاید اصلاً وجود نداره! چون هر کاری میکنم تا خستگی رو از جونم بگیرم، باز هم روحم سنگین، خسته و تیره باقی میمونه. حتی وقتی جسمم رو میذارم تو بستر و با همهی تلاشم سعی میکنم روحم رو هم بخوابونم، انگار نه انگار. کتابها هم درستش نکردن. دریا، بارون، جنگل، آسمون و فریادهای بلند و از ته دل هم همینطور! انگار هیچچیز خستگی روحی رو جبران نمیکنه؛ شاید روح مثل قطعهای نایاب و تکنسخهای از یک وسیلهی قدیمیه که اگر بشکنه، هیچوقت، هیچجا دیگه ازش وجود نداره، نه میشه تعمیرش کرد و نه میشه جایگزینش کرد؛ مثل خورشید، ماه و زمان. و اما میدونی مشکل اصلی کجاست؟! زمانی که تو در تلاشی تا با این قطعهی شکسته زندگی کنی و هر وقت میگی: «حالم عالیه»، دقیقاً همون لحظه کلمات گرمت، روح سرد و شکستهات رو باز هم به ترَک میاندازن و هزار پارهی دیگه بر تن تکههای ریزش اضافه میکنن.
