𝙡𝙪𝙣𝙖𝙧
Открыть в Telegram
یـہ روح گمشـدهم کـہ هیچکس دنبالش نیومـد… پسخودموتو𝙡𝙪𝙣𝙖𝙧جا گذاشتم، شبیـہ قهوهے سردے کـہ یـہ عمر رو میز مونـد؛ تلخ، تنها، بیصـدا… فـقط نوشتم، چوט دیگـہ خستهم از صـدا زدن ! سولے | 𝙡𝙪𝙣𝙖𝙧
Больше187
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
-2230 дней
Архив постов
187
Repost from N/a
گاهی انقدر همچی باهم سوارت میشه که زانوهات میشکنه ولی بازم محکومی به ادامه دادن
مثل زندانی قرون وسطایی که دستاش بستن به اسب و تمام مسیر میکشنش یه چیزی هم میندازن رو کولش
