ru
Feedback
🇵🇸 mostaeez 🇮🇷

🇵🇸 mostaeez 🇮🇷

Открыть в Telegram

@Mostaeez

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
233
Подписчики
+124 часа
+17 дней
-230 дней

Загрузка данных...

Похожие каналы
Нет данных
Возникли проблемы? Пожалуйста, обновите страницу или обратитесь к нашему support-менеджеру .
Облако тегов
Нет данных
Возникли проблемы? Пожалуйста, обновите страницу или обратитесь к нашему support-менеджеру .
Входящие и исходящие упоминания
---
---
---
---
---
---
Привлечение подписчиков
сентябрь '26
сентябрь '26
+10
в 6 каналах
август '26
+13
в 3 каналах
Get PRO
июль '26
+55
в 9 каналах
Get PRO
июнь '26
+12
в 5 каналах
Get PRO
май '26
+12
в 1 каналах
Get PRO
апрель '26
+5
в 1 каналах
Get PRO
март '26
+31
в 0 каналах
Get PRO
февраль '260
в 9 каналах
Get PRO
январь '260
в 23 каналах
Get PRO
декабрь '250
в 4 каналах
Get PRO
ноябрь '250
в 1 каналах
Get PRO
октябрь '25
+7
в 2 каналах
Get PRO
сентябрь '250
в 8 каналах
Get PRO
август '25
+57
в 2 каналах
Get PRO
июль '250
в 3 каналах
Get PRO
июнь '25
+51
в 0 каналах
Get PRO
май '250
в 2 каналах
Get PRO
апрель '25
+65
в 1 каналах
Дата
Привлечение подписчиков
Упоминания
Каналы
19 сентября+1
18 сентября0
17 сентября0
16 сентября0
15 сентября0
14 сентября+2
13 сентября+1
12 сентября+1
11 сентября0
10 сентября+1
09 сентября0
08 сентября+1
07 сентября+2
06 сентября0
05 сентября0
04 сентября0
03 сентября+1
02 сентября0
01 сентября0
Посты канала
بیاین قدر «نبودی ولی من به یادت بودم»های زندگیمون رو بدونیم.

2
بابام جوری میگه اینو دخترم با پول خودش گرفته، انگار ماهی 30 هزارتومن بهم میده منم اونا رو نگه داشتم که برم براشون دو تا نوشابه بگیرم! رها کن بابا جان زشته.
38
3
لفور😂😂😂😂 #پست_خصوصی
50
4
روز کسایی که شهر بهشون نیاز داره.(بتمن)
51
5
امروز رو بهش تبریک بگو و یه عمر خودتو بیمه کن. امروز از روز پسر هم واسه پسرا مهم تره. #نکته_آموزشی
57
6
من و همکار عزیزم کلاد، داریم سخت کار میکنیم.
61
7
یا بقیه‌الله؛ ما این جمله رو صبح ۱۰ اسفندماه با پوست و گوشت و استخون درک کردیم.. - ای پناه مردم، هنگام بلایا..
65
8
من بابام پزشکیان بود هیچوقت تو زندگیم حرف نمیزدم که بفهمن کی هستم.🫩
17
9
مسعود حداقل پسرتو جمع کن، مسعود.
70
10
‏خدایی قیمتا نسبت به هفته بعد مفته.
140
11
هرچندوقت چک کنید که شبیه کسایی که ازشون بدتون میاد، نشده باشید.
78
12
استایل 99نفر از 100نفر تو جویبار:
استایل 99نفر از 100نفر تو جویبار:
81
13
مشهدی جماعت اول ماشین رو میارن رو پیاده‌رو، بعد میگن عه خب خیابون بزرگه ولی خب دیگه حوصله اینکه برگردن ماشین رو ببرن پایین ندارن.
81
14
نه این داستان داره.
نه این داستان داره.
83
15
اگر دیدید جوانی پشت وانتی نشسته، بدانید عمه ش با ماشین شوهرش اومده دنبالش.
119
16
گلکسی زمان ما
گلکسی زمان ما
39
17
پشتیبان ولایت فقیه باشید، همچون آقای موتوری.
پشتیبان ولایت فقیه باشید، همچون آقای موتوری.
118
18
اون لحظه‌ای که داره گریه‌ت میگیره و یادت میاد فقط یه ضدآفتاب زدی»»
110
19
همیشه وقتی کسی رو از دست می‌دادیم، آدم‌هایی رو می‌دیدم که کنار تابوتش از شدت بی‌قراری به خودشون می‌پیچیدن، گریه می‌کردن و انگار دنیا براشون تموم شده بود. ته دلم می‌گفتم: «چند وقت دیگه آروم می‌شن... یه ماه دیگه، دو ماه دیگه، یادشون می‌ره. زندگی همینه دیگه؛ آدم‌ها میان و می‌رن. قرار نیست زندگی بقیه برای نبودنِ یک نفر متوقف بشه.» نمی‌دونستم بعضی رفتن‌ها آدم رو از بیرون فقط چند لحظه متوقف می‌کنن، اما از درون برای همیشه. گذشت... تا رسید به ۱۰ اسفند. سحر بود، بیدارم کردن که برم سحری بخورم. اومدم پایین و چشمم افتاد به تلویزیون. فقط چند لحظه طول کشید... چند جمله، چند تصویر، یک خبر. و بعد، انگار چیزی درون زمان شکست. اخبار اون ساعت تموم شد. اون ساعت گذشت. اون روز گذشت. اون هفته گذشت. ماه رمضان تموم شد. شب‌های قدر گذشت. سال تموم شد. نوروز اومد و رفت. عید فطر گذشت. مدرسه تموم شد. امتحان‌های خرداد رو دادیم. عاشورا رسید و تموم شد. تشییعشون کردیم. محرم و صفر هم گذشت. تابستون هم تمام شد. شش ماه گذشت... اما من هنوز همون‌جا موندم؛ پای همون تلویزیون، در همون سحر، با همون خبری که هنوز باورش نکرده‌ام. من هنوز اون سحری رو نخوردم. بعد از اون خبر، نفهمیدیم چه شد. نفهمیدیم چطور لباس پوشیدیم، چطور از خونه بیرون رفتیم، چطور توی اون جمعیت ایستادیم، چطور تشییعشون کردیم و چطور برگشتیم و وانمود کردیم زندگی هنوز همون زندگی قبله. شش ماه گذشت و خیلی‌هامون حتی یک بار هم نتونستیم درست و حسابی گریه کنیم. شاید چون بعضی داغ‌ها اونقدر بزرگن که اشک، برای اندازه‌شون کمه. شاید آدم اول باید باور کنه کسی رفته، تا بتونه براش گریه کنه... و ما هنوز نتونستیم باور کنیم. دنیا اما منتظر ما نموند. صبح شد. شب شد. تقویم ورق خورد. فصل‌ها عوض شدن. مردم خندیدن، خرید کردن، سفر رفتن، مدرسه رفتن، سر کار رفتن... و ما هم، درست مثل بقیه، ادامه دادیم. فقط یک چیز عوض شده بود؛ ما دیگه شبیه آدم‌های قبل از اون خبر نبودیم. اون شب فهمیدم آدم به نبودنِ عزیزش عادت نمی‌کنه. فقط کم‌کم یاد می‌گیره چطور جای خالیِ کسی رو با خودش به این طرف و اون طرف ببره؛طوری که هیچ‌کس نفهمه هنوز، یک تکه از قلبش همان‌جا جا مانده. شش ماه گذشته... اما برای من هنوز ۱۰ اسفنده. هنوز سحره. هنوز تلویزیونه. هنوز اون خبره. هنوز صدای بیدار کردنم میاد که برم سحری بخورم... و من هنوز پشت همون سفره‌ای نشستم که هیچ‌وقت فرصت نکردم پایش سحری بخورم. فقط حالا می‌فهمم چرا آن آدم‌ها در مراسم خاکسپاری عزیزشان این‌طور بی‌قرار بودند. آن‌ها فراموش نکرده بودند؛ فقط داشتند برای کسی گریه می‌کردند که می‌دانستند دیگر هیچ سحری، هیچ عیدی، هیچ محرم و صفری، هیچ فردایی... او را به زندگی‌شان برنمی‌گرداند. و تلخ‌ترین قسمت ماجرا این است: بعضی آدم‌ها فقط یک‌بار می‌روند... اما نبودنشان، هر روز دوباره اتفاق می‌افتد.
130
20
اونایی که مافیا بازی کردن اینو خوب میدونن که مافیا عاشق شهرِ بدون شهرونده! پس حواسمون باشه خیابونا خالی نشه..
116