3
Подписчики
Нет данных24 часа
-1 1327 дней
-1 31230 дней
Архив постов
Repost from 𝘛𝘏𝘌 𝘓𝘖𝘕𝘌𝘓𝘐𝘌𝘚𝘛
+1
رابطهیمااغازنشدهبهپایانرسیدژنرال.
سرنوشتمااینگونهرغمخوردهبود.
Repost from ㅤㅤ
- تو قرار نبود که ولم کنی و بری .
+ متاسفم ولی تو ...
فور کنید طبق وایبتون کاملش کنم .
limit : 440 , be join
Repost from 𝘔𝘢𝘵𝘪𝘭𝘥𝘢
من هنوزم از فراموش شدن میترسم جونگکوک..
میترسم اگر دوری من از تو ادامه داشته باشه دیگه من رو بخاطر نیاری
هرشب افکار عجیبی بهم حمله میکنه و باعث خفگیم میشه
و من رو بیشتر از همیشه میترسونه
اما من هر روز مرورت میکنم جونگکوک
هر روز تورو کنار خودم تصور میکنم تا چهره زیبات رو هیچوقت از یاد نبرم
چشمهای بادومی و کشیدت که توی هرکدوم از اونها پر از ستاره های کوچیک و بزرگه..
موهای ابریشمی نسبتا بلند و حالتدارت
لبهای کوچولو و خوش فرمت
حتی اخمی که واسه غریبه ها همیشه روی صورتت جاخوش میکنه رو هم به یاد دارم
عکسات رو مدام چک میکنم تا چیزی از خاطرم نره
صدات موقع حرف زدن، خندیدنهات و حتی لالایی خوندنهای لذت بخشت رو هنوز یادمه
تمام اینهارو ضبط کردم و نگهشون داشتم تا هروقت دلتنگت شدم بهشون پناه ببرم
شاید نتونسته باشم نگهت دارم ولی.. تمام سعیم رو میکنم که هیچوقت فراموشت نکنم
گاهی اوقات به ذهنم خطور میکنه که فراموشت کنم اما میبینم که نمیتونم
مگه آدم میتونه دلیل نفس کشیدنهاش رو از یاد ببره؟
عادت هرلحظهم شده که فکر کنم کنارمی
چون نه میتونم کنارت باشم نه میتونم فراموشت کنم..
توام همیشه من رو بخاطر داشته باش
بدون که دلیل زنده بودن یکی هستی
کسی هست که شبهاش رو به امید دیدنت بخوابه
و صبح رو به امید شنیدن صدات از خواب بیدار بشه
مطمئن باش که یاد و خاطرت همیشه توی روح و وجودم زنده میمونه!
#𝘚𝘩𝘢𝘥𝘰𝘸
Repost from 𝚴𝖾𝛒𝖾𝗇︎𝗍Һ𝖾. ( closed )
نامہ آخرِ ناپلئـون برای قلبے کہ دیگر نمیتپـد ؛ شاهپرکِ من ، ما در دنیایی از ستم ها حبس شدهایم. در دنیایی ظالم حبس شدهایم که دیگر حتی نگاه هایمان هم برایشان قابل قبول نبود. زمانی که به من خبر دادند که تصمیم گرفتهای بدون خداحافظی بروی ، این چشم هایم بودند که اشک میریختند و پاهایم بودند که میدویدند. میدویدند تا بتوانم باری دیگر نگاهت کنم و بتوانی نگاهم کنی. تا ازت میخواستم به چشمانم بنگری ، تفسیرشان کنی و با آنها سخن بگویی. من برای فهماندن خودم به تو ، چیزی جز چشم هایم برایم نمانده بود ، چرا که افکارم ایستاده بودند و حتی اجازه ذره سخن گفتن به من نمیدادند. نه؛ این افکارم نبود که ایستاده بودند؛ نبضِ قلبِ من بود و نبضِ قلبِ تو بود. جسم بیجانت رو به رویم بود. جزء به جزء تصویر رو به رویم را تحلیل میکردم. اما منطقی نبود. قطرات شیشهایم میغلتیدند. به پایین گونههایم، به پایین گردنم و بعد، پشت سرم رد میانداختند. اما اشکهایم بی معنی بود وقتی این قلب بدون صاحبش ذره ذره نابود میشد و جزء تکه های شکسته اش چیزی بجا نمیگذاشت. بی معنی بود وقتی قلب و روحم همراه با بسته شدن چشم های بلوریَت در آن روز نحسِ زمستانی زیر برف های سرد ابرها میون آغوش دردمند و دلتنگ من پَر کشیدند و همراه با جسم پاکت زیر خروارها خاک دفن شدند. حال این نامه آخرِ من به خاطرات عاشقی کردنمان است ، و اکنون دیگر لحظات آخر نفس کشیدنم در هوای بی تو و زمان خداحافظی با دنیایی که وجودمان را از هم جدا کرده است فرا رسیده. در انتظارم بمان قلب که من حتی جسم بی روح و سردت را هم تنها نخواهم گذاشت. ۱۷ سپتامبر ، ۱۹۷۴ مارسے 🌟
