بازماندهای از یکم دسامبر
Открыть в Telegram
149
Подписчики
Нет данных24 часа
-37 дней
-730 дней
Архив постов
Repost from N/a
این پیام رو فوروارد کنید چنلتون منم براتون یه نامه مینویسم
اونایی که چنل ندارن هم پیوی بگن
ظرفیت هم نداره
سعی میکنم شب شروع کنم
Repost from N/a
شب سردی بود و باران آرامی بر روی شیشه پنجره میبارید. شب تولدم بود و خودم بودم و خودم در اوج تنهایی. هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم، حس میکردم فراموش شدهام که پیامی آمد. شماره ناشناس بود، حس آشنایی داشت، انگار از طرف یک دوست بود؛ ساده و دوستداشتنی. تلاش میکردم تا از میان کلمات ساده پیام، هویت نویسنده آن را بفهمم، اما هر بار که نزدیکتر میشدم، باز هم در مهی از ابهام فرو میرفتم. به خودم آمدم که فهمیدم وقتم را سر هیچ حیف کردهام. شبم تمام شد، کاش میفهمیدم باید از چه چیزی لذت ببرم. نمیدانم چه چیزی فردا انتظارم را میکشد. شاید واقعاً فراموش شدهام، ولی الان دیگر برایم فرقی نداشت؛ برخلاف باور گذشتهام که فکر میکردم دروغ است. یک پیام تبریک تولد ناشناس هم باعث بهتر شدن حالم شده بود. شاید هنوز کسی در این دنیای بزرگ به یاد من باشد و این فکر به من امید و انگیزهای دوباره میبخشد.
برایِ آخرین اشکِ چشمانش نوشت "تو بوی امید میدهی و من مدتها در دیار حزن زیستهام، شاید در این اندوه جان گدازِ آغوشم حیف شوی عزیزِ جان"
برایِ آخرین اشکِ چشمانش گفت "تو بوی امید میدهی و من مدتها در دیار حزن زیستهام، شاید در این اندوه جان گدازِ آغوشم حیف شوی عزیزِ جان"
نه عزیزم؛ نمیتوانم فراموشت کنم، تو در تمام آهنگهایی که برایم فرستادهای پنهانی.
نه عزیزم؛ نمیتوانم فراموشت کنی، تو در تمام آهنگهایی که برایم فرستادهای پنهانی.
این روزها درگیر انجام کارهای رفتنِ کسی هستم که شاید هیچوقت نتونستم بهش ثابت کنم که چقدر دوستش دارم اما عزیزترینِ قلبمه، همونی که همیشه توی مشکلات و سختیها به اندازهی مامان و بابا تونستم روی بودنش حساب کنم، آدمی که مامانم نبوده اما حسابی حق مادری به گردنم داره، آدمی که همهی لباس هاشو میپوشیدم و هیچ وقت اخم به ابروهاش نمیاورد، آرایشگر خانوادگی مون وقتی که عروسی دعوت میشدیم، ته تغاری خونهی مامانجون اینا، همونی که همهی خونه آخر هفته که میان اینجا اگر نباشه دنبالش میگردن، همونی که حتی وقتی حرفها قلبشو میشکستن بازم میخندید و وانمود میکرد همهچیز خوبه، همونی که وقتی داییها به مشکل میخوردن لبخند روی لبش بود اما کم کم لاغر میشد، همونی که بیرون رفتن باهاش همیشه خوش میگذره، همونی که هروقت میخواد واسهی خودش چیزی بخره تو یاد منه، همونی که نبودنش غم بزرگی داره، همونی که همهی اهالی خونه برای کمک بهش سریع خودشونو میرسونن چون اون واسهی همهشون همیشه بوده، همونی که همه بهم میگن خیلی ظاهرامون به همدیگه شبیهه، همون که خونهی مامان جون همیشه بخاطر بودنش تمیزه، همونی که بچگیامو باهاش گذروندم، همون که مامان از همهی آدمها بیشتر دوستش داره، همونی که هروقت وسایلشو خراب میکردم میگفت خب شد که شد فدای سرت، همونی که همیشه پزشو به بقیه میدم، همونی که از همه خوشگل تره، همونی که همهی اعضای خانواده از رفتنش غم دارن، همونی که کاش همیشه حالش خوب باشه..
دلم برات خیلی تنگ میشه
مواظب خودت باش
دوست دارم🫀؛
