ریسمــان
Открыть в Telegram
422
Подписчики
Нет данных24 часа
-27 дней
-230 дней
Архив постов
422
هنرِ صدا زدن مثل هنرِ نواختنِ موسیقیست.
یعنی چنان از دل، تارهای صوتی را به ارتعاش درمیآورد که لاجرم بر دل مینشیند.
اسمم را از زبان او بیشتر دوست داشتم. هیچکس به قشنگی او اسمم را تلفّظ نمیکرد. چه در مهر یا شوخی یا حتی عصبانیت...هر بار تازگی عجیبی داشت، انگار به زندگی دعوتم میکرد، به ماندن، به خوب ماندن...
دلم برای صدا زدنش، برای شنیدن اسمم از زبانش تنگ شده...
صدا کن مرا، صدای تو خوب است...🥲
ریسمان
422
و میرسه اون لحظهای که سفر کولیوارم تموم بشه و سوار بیاد و این کولی رو با خود ببره...🌱🥲
422
پس این آرامش کجاست؟! گمانم بر این بود که بعد از این رسیدن، حالا این نه، بعد از اون رسیدن، پیدا بشه... چرا پشت هیچ رسیدنی نیست؟!
تعریفمون از «آرامش» و «رسیدن» اشتباه بود؟!
«مقصد من رفتن است با نرسیدن خوش است
هر که به مقصد خوش است ماندهی بنبستهاست
خون رگ جادهام تا نرسیدن خوشم
نبض مدام قدم خاصیت هستهاست»
«آن دل که گم شدهست هم از جان خویش جوی
آرام جان خویش ز جانان خویش جوی»
ریسمان
422
Repost from 𓅪 بر فراز آشیانه فاخته
آنچه چندینگاه در بند آن بودی، آن میسرت شد.
امروز چونی؟
•مقالات شمس
@cucko0s_nest
422
🌱✨
عاشق شويد، برادرها و خواهرها عاشق شويد، زندگی به عشق است. عقل به آدم زندگی نمیدهد.
عقل به آدم حساب میدهد که چه جور بهتر بخورد، چه جور بهتر بخوابد، چه جور بهتر پلاسيده شود، چه جور بهتر دل مرده باشد. عشق است که در درون انسان آتش زندگی و شعلهی زندگی را بر میافروزاند.
مسلمان عاشق است. عاشق خداست. عاشق حق است، عاشق عدل است. عاشق انسان شدن است. عاشق ملکوت است و دنيا با همهی زيبندگیها و فريبندگیها برايش صرفاً ميدان ساخته شدن و ره پيمودن به سوی آن معبود و معشوق جاودانه است...
*شهید بهشتی*
ریسمان
422
همیشه ترسِ از دست دادن و ترسِ از ناشناختهها در مقابلِ لذّت رسیدن و داشتن، بوده است.
پس چطور هنوز نیاز، باقیست؟
چون به قول حافظ دیوانهایم؟
«آسمان بارِ امانت نتوانست کشید
قرعهی کار به نامِ منِ دیوانه زدند»
یا این دردِ بیپایان از این است که در حق خودمان و آنچه و آنکه به امانت میگیریم جاهل و ظالمیم؟!
«ما اين امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم، از تحمل آن سرباز زدند و از آن ترسيدند. انسان آن امانت بر دوش گرفت، كه او ستمكار و نادان بود.» آیهی ۷۲ سورهی احزاب
جاهلیم، ظالمیم و دیوانهایم چون نمیدانیم امانت چیست؟ رسم امانتداری را نمیدانیم؟
اما اگر جاهلیم یعنی میتوانیم عالم شویم.
اگر ظالمیم یعنی میتوانیم عادل شویم.
دیوانهایم چون کار ما تنها با عقل راه نمیافتد.
«مرده بُدم زنده شدم گریه بُدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم»
*مولانا*
ریسمان
422
خستگی مدرسه و دلشورهی امتحانات رو فقط بازی با دوستام توی کوچه میبُرد و میشُست. بعد از آخرین امتحان، خونه نمیرفتیم. تا نزدیکهای غروب توی کوچه بازی میکردیم تا وقتی که بزرگترهامون صدامون میزدن.
پارسال آخرین امتحان بچهها، خستهی درس و امتحان نبودم ولی غمِ دلتنگی و ندیدنشون، غم و وحشت آیندهی نامعلومم، جدایی از بابا، سختترین و طولانیترین امتحانی بود که توی دورهی تعطیلات تابستونی گذروندم.
دلم میخواست امسال، برمیگشتم به بچگی، اسباببازیهام رو برمیداشتم، روی پلهی پشت در خونهمون منتظر دوستام مینشستم تا بیان، بدون حرف و سوالی از امتحانات، تا شب بازی میکردیم، اینقدر که حتی بدون شام، وسط سالن خوابم ببره و صبح رو به شوقِ شروع یه روز دیگه بیدار بشم...
ریسمان
422
🌱✨
رسول اکرم صلوات الله علیه و آله:
علامت صابر در سه چيز است: اول: آن كه كسل نشود، دوم: آن كه آزردهخاطر نگردد، سوم آن كه از خداوند عزوجل شكوه نكند، زيرا وقتی كه كسل شود، حق را ضايع میكند، و چون آزردهخاطر گردد شكر را به جا نمیآورد، و چون از پروردگارش شكايت كند در و واقع او را نافرمانی نموده است.
*بحارالانوار، ج ۷۱، ص ۸۶*
ریسمان
422
کوهنوردی و همنوردی هم یه سبک از زندگیست. درسهایی زیادی گرفتم که شاید اینجا به یادگار بذارم:
خیلی تردید داشتم که برنامهی دیروز رو شرکت کنم یا نه. چون مدتی بود آنتیبیوتیک مصرف میکردم و بدنم خیلی ضعیف شده بود، تمریناتم خوب بود اما راستش از ریتم تند و سنگین زندگیم خسته شدم، دلم میخواد یه مدت فراغت داشته باشم. ولی از طرفی میترسم این فرار باشه و منجر به فرسودگی و ترسهای بیشتر بشه.
وقتی دیدم دو تا نیروی غیرآماده، اعلام آمادگی کردند، ترسم کمتر شد و با خودم گفتم: «پس احتمالا سرعت کمتری داشته باشیم»
امان از فتنههای شیطان...
خدا رو شکر توان و سرعتم خیلی خوب بود و همقدم با مربی جلو میرفتم گاهی هم عجول بودن و غرورم باعث میشد ازش جلوتر برم که این خلاف قانونه کوهنوردیست.
ولی همون همنوردی که آمادگی نداشت و علیرغم مخالفت مربی، با اصرار خودش اومده بود. حالش بد شد و باعث شد سرعت گروه بیاد پایین، همه استرس گرفتیم، به همهی برنامه یعنی قلهی سوم نرسیدیم، دیروقت به خونه رسیدیم و خانوادههامون نگران شدند.
اکثر همنوردام باهاش همدردی کردن و همراهیش کردند. ولی من با اینکه دلم براش سوخت به شدت از او و مربی دلخور بودم. پشت سرشون کلی غیبت کردم که: «این چه جور برنامهریزی و مدریریته؟! همه نباید فدای خودخواهی یه نفر بشن و...»
اما امروز که از عصبانیتم کمتر شده، طبق معمول بعد از محاکمه دیگران، خودم رو محاکمه کردم. چرا من نتونستم مثل بقیه به او هم فرصت اشتباه و امتحان خودش رو بدم؟! چرا من که اول از حضورش به عنوان بهانهای برای آروم رفتن خوشحال بودم، حالا ضعفش رو برعلیه خودم دیدم؟! منفعتطلبی به چه قیمتی؟ منم با اون که خودش رو ارجح دونست فرقی ندارم شاید هم خطام بیشتر باشه. چون اون از نادانیش و کمتجربگیش بود ولی من از خودخواهیم.
🏔🤍 #کوهنوری #همنوردی #زندگی #خودشناسی
ریسمان
