ru
Feedback
𝐡𝐨𝐰 𝐮 𝐝𝐨𝐢𝐧'?

𝐡𝐨𝐰 𝐮 𝐝𝐨𝐢𝐧'?

Открыть в Telegram

Welcome to the real world! It sucks,you're gonna love it. 🫪

Больше
307
Подписчики
+124 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
در ظاهر فقط آغوش بود،اما که می‌دانست که چگونه ما را نجات داد در آن بحبوحه که جنگ ما برای زندگی بود.

روایتِ دهم: . در ابتدا، برای اینکه این یکی را بنویسم، کمی دو دل بودم. می‌ترسیدم… نه از نوشتن، از روبه‌رو شدن. از اینکه چیزی را که همیشه درونم پنهان کرده‌ام، بی‌پرده بگذارم روی کاغذ. از اینکه با گفتنش، واقعی‌تر شود. سنگین‌تر. نزدیک‌تر. زنده‌تر. بعضی دردها را اگر نگویی، خیال می‌کنی نیستند. اما همین که بنویسی‌شان، انگار بیدارشان کرده‌ای. مثل زخم‌هایی که سال‌ها بسته مانده‌اند، اما یک اشاره‌ کافی‌ست تا دوباره چرک کنند. من از همین می‌ترسیدم. از باز شدنِ درِ چیزی که با هزار زور و فشار، بسته نگه داشته بودم. از اینکه یک‌باره بریزد روی سرم. از اینکه توی این تنهاییِ کش‌دار، حالا حتی خودم هم برای خودم زیادی شوم. اما حالا که اینجا نشسته‌ام، نوکِ قلم به لبِ کاغذ رسیده، می‌دانم که باید نوشته شود. باید بیرون بیاید. نه برای اینکه کسی بخواند، نه برای دلِ مخاطب، نه حتی برای التیام. فقط برای اینکه بماند. برای اینکه خودم فراموش نکنم چه کشیده‌ام. چقدر درد را قورت داده‌ام و چیزی نگفته‌ام. چقدر وانمود کرده‌ام خوبم، وقتی هیچ‌چیز خوب نبود. می‌نویسم چون می‌ترسم. و می‌نویسم، چون دیگر از ترسیدن خسته‌ام. . نمی‌دانم آخرین باری که کسی مرا در آغوش گرفت، کِی بود. نمی‌دانم… شاید چون دیگر برایم ملموس نیست. انقدر دور شده که حتی خاطره‌اش هم دچار تردید شد. فقط می‌دانم که خیلی گذشته. انقدر که دیگر پوستِ تنم یادش نمی‌آید گرمای بدنِ دیگری را، انقدر که شانه‌هایم هیچ وزنی را جز وزنِ اندوهم تجربه نکرده‌اند. چرا هیچ‌کس از لمس حرف نمی‌زند؟ از کمبودِ نوازش. از آغوش. از تکیه‌گاه، این‌ها تابو شده‌اند. اگر بگویی “دلم بغل می‌خواهد” باید خجالت بکشی. باید سرت را پایین بیندازی و عذر بخواهی برای نیازی که انسانی‌ست. برای چیزی که از من گرفته شده، بی‌آن‌که تقصیری داشته باشم. نه، من قوی نیستم. من فقط عادت کرده‌ام. به نبودن. به نخواستن. به نخواستنِ من. هر شب، قبل از خواب، خودم را بغل می‌کنم. بی‌آن‌که کسی ببیند. بی‌آن‌که کسی بفهمد و عجیب است که چقدر درد دارد وقتی حتی آغوشِ خودت هم دیگر کافی نیست. وقتی دست‌هایت، دیگر غریبه‌اند روی تنت. وقتی با خودت هم نمی‌توانی مهربان باشی، چون سال‌هاست کسی مهربانی نکرده. نه نگاهِ مهربانی. نه صدای آرامی. نه دستی که بی‌قضاوت بیاید و بماند. گاهی دلم می‌خواهد فقط کسی بیاید و بنشیند کنارم. نه سوال کند، نه نصیحت، نه نسخه. فقط باشد. فقط «باشد» کافی‌ست. من در این سال‌ها، آن‌قدر بی‌لمس مانده‌ام، که دیگر بدنم از نوازش می‌ترسد. از آغوش عقب می‌کشد. از مهربانی فرار می‌کند و این… تلخ‌ترین نوعِ تنهایی‌ست. وقتی نه دورت خالی‌ست، بلکه درونت تهی‌ست. نه کسی مقصر است، نه خودم. فقط… محبت فراموشم کرده. فراموش شده‌ام. نمی‌فهمم چرا می‌گویم سال‌ها؟ تنها یک هفته گذشت. . به راستی که جنگ، آدم را تبدیل به یک بچه می‌کند. نه از آن بچه‌هایی که می‌دوند، بازی می‌کنند، بلند می‌خندند… بلکه از آن بچه‌هایی که پتو را تا زیر چانه‌شان بالا می‌کشند و گوشه‌ای کز می‌کنند. از آن‌هایی که از صداهای بلند می‌ترسند، از تاریکی می‌ترسند، از در بسته، از نورِ قرمزِ ناگهانی، از صدای شکستن. از آن‌هایی که دنبال دستِ کسی می‌گردند، دستی که محکم بگیرد و نگذارد زمین بخورند. جنگ، آدم را کوچک می‌کند. کوچک‌تر از سن‌ و سالش، کوچک‌تر از عقل و تجربه‌اش. طوری که دیگر نه منطقی باقی می‌ماند، نه قدرتی برای تحلیل. فقط یک دلِ ترسیده‌ست، یک ذهنِ آشفته، یک بدنِ آماده‌ی فرار. در جنگ، آدم حتی دیگر نقش خودش را هم فراموش می‌کند. فرقی ندارد چند ساله‌ای، چه خوانده‌ای، چه کرده‌ای، وقتی صدای انفجار می‌آید، فقط می‌دوی، فقط پنهان می‌شوی، فقط اشک در چشم داری و لب‌هایی بی‌کلام. مثل بچه‌ای که منتظر است یکی بیاید، یکی بگوید: “نترس، من اینجام.” و تو، از ترسِ همین جمله‌ست که فرو می‌ریزی، چون هیچ‌کس نیست و هیچ‌کس نمی‌آید. جنگ، تو را برمی‌گرداند به ابتدایی‌ترین شکلِ انسان بودنت. به یک مشت پوست و استخوانِ لرزان و از همان لحظه، همه‌چیز تغییر می‌کند. برای همیشه.

خرداد امسال نقطش پایین بود.

همه چی آرومه و این ترسناک تر نیست؟

نمی‌دونم،انگار هرکاری کنم فایده نداره فقط باید صبر کنم.

Repost from ufo
به محض اینکه آسمان کشور وا شه، پنکه سقفی‌و می‌بندم به پشتم از اینجا فرار می‌کنم.

کاش ترامپ توییت بذاره B2 این تن شکسته داره کم کم جون می‌گیره آخرین ذرات موندن توی رگهام نمی‌میره B2 انگار توی بهشتم B2 پر سعادتم من.

امسالم تابستون کوتاهه؟ فععک نکنم.

وقتیم آمریکایی ها و اسرائیلی ها با هم به ما شلیک کنن میشه "؟ در تیر"🦦

Repost from aftersome.
این روزارو که می‌بینم همش به این فکر می‌کنم که زندگی با تو واقعاً شبیه یک رویا بود.

بعد از همه‌ی این‌ها، می‌خواهم یک "آخ" بگویم و بروم.

جدی جدی چه روزایی و داریم می‌بینیما. دارم به اون بچه دبیرستانی ای فکر میکنم که ۲۰ سالگیش و چه شکلی می‌دید.

داشتم می‌نوشتم خوب شد نت اومد، داشتیم روانی می‌شدیم که باز قطع شد.

اینطوری بگم که ترس کاملا برم داشته.نمیدونم باید چیکار کنم و میخواستم چیکار کنم.حتی دست و دلم سمت اینکه کاری بکنم نمیره. همه تلاشی که واسه آروم نگه داشتن خودم میکردم بخاطر اضطراب داره هیچ میشه و انگاری به مو بندم.تلاش خودم و میکنم که پاره نشه.وگرنه بعدش هیچ ایده ای ندارم که چجوری برگردم.

vmess://eyJhZGQiOiIyMTIuMjMuMjE0LjE2MiIsImFpZCI6IjAiLCJhbHBuIjoiIiwiZnAiOiIiLCJob3N0IjoiIiwiaWQiOiI1MjlkY2E2OC1kYjMzLTQ2N2UtODk5NS00YTg0ZjU1NmFhZGMiLCJuZXQiOiJ0Y3AiLCJwYXRoIjoiIiwicG9ydCI6IjEyMTEwIiwicHMiOiLwn4en8J+HqiBCZWxnaXVtIHwgQEFjY0dpcnIg8J+Hp/Cfh6oiLCJzY3kiOiJhdXRvIiwic25pIjoiIiwidGxzIjoiIiwidHlwZSI6Im5vbmUiLCJ2IjoiMiJ9 وصله فعلا

با خودم میگم خب از این بدتر که دیگه نمیشه آروم باش، ولی دقیقا از اون بدتر میشه.

Repost from آذر
بعد از جنگ آدم دیگه‌ای هستم. از نو با من آشنا شو.

هیچکس نیست، کویر کویره. بدرد نمیخوره.

چه چیزایی و داریم می‌بینیم زن.لالم اصلا.