ru
Feedback
‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌‌𝖢𝖺𝗉𝗍𝗍𝖾́𝗋

‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌‌𝖢𝖺𝗉𝗍𝗍𝖾́𝗋

Открыть в Telegram

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌‌𝖢𝖺𝗅𝗆 𝖽ᦅ‌𝗐𝗇 𝗍𝗁ı𝗌 ı𝗌 𝖻𝖾𝗀ı𝗇𝗇ı𝗇𝗀 𝖿ᦅ‌𝗋 𝗒ᦅ‌𝗎 . ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

Больше
9 082
Подписчики
Нет данных24 часа
-9807 дней
-1 12830 дней
Архив постов
‌ ‌  

Repost from N/a
آسمان هم ابریست انگار او هم دلتنگ است دلتنگ غریبـــــه ای آشـــــنا که تمام پرتو های طلایی رنگ آفتاب را، درون تیــــرگی ابر هایش بلعیــــده بود.

+4
ㅤ👕     𝖳꤀ꤍꤍ𝖺 , 𝖬𝖺 𝖭꤀𝗇ꤝ𝗂 𝖥𝖺𝗋꤀    🪙ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤꤕ𝗇ꤝ𝗋𝖺𝗋ꤕ 𝖭ꤕ𝗅 🪙 𝖬𝗂ꤝ꤀ 𝖲𝖺𝗇ꤞꤣꤕ .

ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ𝜚 _End of Love_ 𝜗 ㅤㅤㅤㅤㅤ ایـن بـود ، پـایـان عشقـی کـه هـرگـز آغـاز نشـده بـود و آغـاز غمـی کـه هیـچ‌گـاه پـایـانـ نـخواهـد یافـت.
22 desamber, 2009 _ Kali St .

+1
‌  ‌  ─‌ 𝖨︎ 𝗌𝗅︎𝖾𝗉𝗍!         ✓ 𝗃︎𝗎𝗌𝗍 𝗍𝗈 𝖻︎𝖾 𝖼︎𝗅︎𝗈𝗌𝖾𝗋 𝗍𝗈 𝗒𝗈𝗎 𝗂𝗇︎ 𝗆︎𝗒 (𝖽𝗋𝖾𝖺𝗆︎𝗌)

Repost from N/a
‌‌𓏲🕯️🧊 ❝ 𝖨︎ 𝗉𝖺𝗂ꪀ𝗍𝖾𝖽 𝚖𝐲 Լ𝗂𝖿︎𝖾 𝗐𝗂𝗍𝐡i @‌ᗷᒪᑌE 𝖼︎𝚘𝗅︎𝚘𝗋 ; 𝐀 𝖼︎𝚘𝗅︎𝚘𝗋 𝚘𝖿︎ ⌗Iꪀƒ𝗂ꪀ𝗂𝗍𝗒 𝗉𝖾𝖺𝖼︎𝖾 !
+4
‌‌𓏲🕯️🧊
❝ 𝖨︎    𝗉𝖺𝗂ꪀ𝗍𝖾𝖽 𝚖𝐲 Լ𝗂𝖿︎𝖾       𝗐𝗂𝗍𝐡i @‌ᗷᒪᑌE 𝖼︎𝚘𝗅︎𝚘𝗋 ;
𝐀 𝖼︎𝚘𝗅︎𝚘𝗋 𝚘𝖿︎ ⌗Iꪀƒ𝗂ꪀ𝗂𝗍𝗒 𝗉𝖾𝖺𝖼︎𝖾 !

ㅤㅤㅤㅤㅤ𝚳𝖺𝗀𝗂𝖼 𝖼𝗈𝗆𝖾𝗌 𑜎𝗂𝗍𝗁 𝛂 𝗉𝗋𝗂𝖼𝖾 ¡
-برای امشـب چه برنامه ای داری؟ سرمه رو داخل چشماش کشید و نگاه بدجنسـش رو به چهره ی نفس گیرش در آیینـه داد: -برای امشب.. برنامه ام اینه که نیمی گربـه و نیمی انسـان باشم. -واو هوشمندانه اس اونوقت هیشکـی نمیفهمه که این لباسه یا بخشی از وجودت. وویونگ خنده ی بدجنسی سر داد و گفت: -چرا.. یکی قراره بفهمه. قربانیه خوشمزه ای که از میون مهمونای پارتی دبیرستان جدیدم انتخاب میکنـم. حالت ناراحتی مصنوعی ای به چهره اش داد و گفت: -چه ترسناک و غم انگیز نه؟ اینکه تو شب هالووین بمیری تو همون جنگلی که مدام میپیچوندی و برای سکــس یا وقت گذروندن با رفقات میرفتـی. -اومدی که کابوس این شهر باشی نه؟ نگاهش رو به دوست صمیمیش داد، نگاهی که از میون تاریکی بخش دیگه ی اتاق جوری برق میزد و رعــب آور بود که پسر رو از گفته اش پشیمون کرد. -اومدم اینجا تا سایه ی سیاهـی روی این شهر باشم. بسـه هرچقدر سایه ها برای خرابه ها و قسمت عمیق جنگل ها بودن. دوبـاره میخوام بشم کابوسی تو روز روشن و در دل تاریکی برای هرکسی که خودش رو نسبت به ما برتر میدونه. لبخندی در انتهای حرفش زد که از چشـم دوستش دور موند. « و اما سـرنـوشـت، ترسناک تر از سایه ها و غیر قابل پیش بینی. هالووین امسال قرار بود به وویونگ هدیه ای گرانبها تقدیم کنه. هدیه ای از جنس درد،شیرینی،ترس،شجاعت،نفرت و عشق. این شهر قرار بود داستانی رو رقم بزنه؛داستانی ممنوعه از جنس سیاهی شب و روشنی روز. انتهای داستان چجوری تموم میشد؟ همچیز به پسری از جنس آفتاب و پسری زاده از تاریکی بستگی داشت!»

𝚩𝖺𝗍𝗌 𝖺𝗋𝖾 𝗃𝗎𝗌𝗍 𝚮𝖺𝗅𝗅𑜕𑜎𝖾𝖾𝗇 𝖻𝗎𝗍𝗍𝖾𝗋𝖿𝗅𝗂𝖾𝗌 !
+4
𝚩𝖺𝗍𝗌 𝖺𝗋𝖾 𝗃𝗎𝗌𝗍 𝚮𝖺𝗅𝗅𑜕𑜎𝖾𝖾𝗇 𝖻𝗎𝗍𝗍𝖾𝗋𝖿𝗅𝗂𝖾𝗌 !