2 274
Подписчики
-1524 часа
-1567 дней
-75330 дней
Архив постов
ولی الان اهمیت و ارزشِ کاری که مردمِ آبدانان کردن رو درک میکنیم...
به قول فدایی «کی گفته مشکلِ ما معیشتیه؟
آبدانان، دونه های برنج از آسمون میباریدن مثلِ برف...»
میدونی مهاجرت ماها خیلی دردناکتره چون یه آخرین امیدی داشتیم که بدجور براش جنگیدیم و باز، نشد.
هرچی بیشتر تاریخ میخونم و بیشتر فیلمای قدیمی نگاه میکنم، بیشتر هم از مردا بدم میاد.
خیلی دلم پره. از همهی قدرتمندا و سیاستمدارا و سلبریتیها و حامیان حقوق بشر و سازمان ملل بگیر تا تکتک آدمایی که انگار حتی نبودن اون روزا. انگار امثال من خواب دیدیم! انگار فقط ما دیدیم! هیشکی یادشم نیست که آمار کشتههامون تو دو روز از هولوکاست بیشتر بود! اشارهای هم بهش نمیشه. هیشکی تو دنیا حتی براش مهم نیست. همه وعدهها الکی، همه فکر منافع و در نهایت مصالح خودآشون. و این وسط فقط ما مردم ایران قربانی شدیم تا این دومینو یک ضربه به پایانش نزدیکتر شه.
داستان ما؟ برکهای که میخواست دریا بشه اما مسیرش افتاد به دل کویر و چالهی زمین و زندون خاک و جهنم آفتاب و سرگرونی آسمون. و نهایتا شد یه مرداب پیر.
چطور میشه دووم آوورد وقتی یادته جلو چشمات خونشو ریختن؟ وقتی یادته چقدر جنگیدید و نشد؟ کی میفهمه ما از دل چه جنس دردی بیرون اومدیم؟ اون امید آخری که ناامید شد، چطور قراره جبران شه برامون؟
کی میدونه حالمونو؟ وقتی از خونهمون فراری شدیم. از جایی که آرزوی ساختنشو داشتیم تراماتایزیم. کی میفهمه زندان بودن سرزمینت یعنی چی؟ کی میفهمه ما چی میگیم؟ کی؟
Repost from N/a
از شما چه پنهون، من هنوز عقدهی جینگول پینگول کردن لاکر، چرخیدن تو کتابخونهی بزرگ، بازی تو سالن ورزشی مجهز و دلباز و کتاب بغل کردن تا کلاس تئاتر دبیرستانهای خارجی به دلم مونده، بد هم مونده. چه برسه به کلاسها و کمپس و سلف و خوابگاههای دانشگاههاشون ☹️
Repost from Désirée
میگی من اگه از اینجا برم نمیتونم از حق خودم دفاع کنم ، میگی زندگی مستقل سخته ، میگی دووم نمیارم ولی تو میدونی توی این شهر چی به من گذشت که حاضرم همهی این چیزارو به جون بخرم ولی یک روز دیگه اینجا نمونم ؟!
