ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

𝔻𝔼𝕍𝔼𝕃𝕆ℙ𝕀ℕ𝔾

𝔻𝔼𝕍𝔼𝕃𝕆ℙ𝕀ℕ𝔾

Открыть в Telegram

DEVELOPING | درحالِ تکامل 29 January 2024 🎉 دعوتت میکنم به صرفِ یک فنجون قهوهٔ گرم..☕️ «کنارِ چیزی که هنوز نیست، ولی می‌تونه باشه.» اینجا یک آلبوم درحال ضبط هست از: نوشته‌هایی که صدا می‌شوند و تصاویری که با تو حرف میزنند...🤍✨ صحبت‌: @BAD_zbvld8999Bot

Больше
381
Подписчики
Нет данных24 часа
-67 дней
-630 дней
Архив постов
سال‌هاست منتظر روزهای بهترم ... ولی نمی‌دانم چرا هنوز هم دیروزها بهترند !
« احمد محمود »

به نام مادرانِ تاریخ، ستون‌های استوار انسانیت امروز روز زنانی‌ست که از دیروزهای دور، شانه به شانه‌ی طوفان‌ها جنگیدند؛ مادرانی که فریادها، شرف را زنده نگه داشتند و در زخم های دوران، چراغ امید برافروختند. این روز متعلق به دلیرانی‌ست که در دل تاریکی، روشنایی شدند؛ آن‌هایی که در برابر ظلم، چون کوه ایستادند و در برابر تجاوز، چون شعله‌ای سوزان، عشق و غیرت را معنا کردند. مادرانی که تاریخ به شانه‌هایشان تکیه زد و فرزندانشان با نامشان ایستادگی آموختند. روزتان مبارک، ای وارثان شجاعت و عشق بی‌پایان.
سُـڪـوتِ واژه ها

نشسته است، درختی کهنسال که پاییز از آن گذشته باشد. مرگ را در چشمانش می‌بینی، اما هنوز ریشه‌هایش به زمین چسبیده‌اند. زندگی را
نشسته است، درختی کهنسال که پاییز از آن گذشته باشد. مرگ را در چشمانش می‌بینی، اما هنوز ریشه‌هایش به زمین چسبیده‌اند. زندگی را نمی‌خواهد، اما زندگی هنوز او را می‌خواهد. گویی زمان در این قاب ایستاده است، نه زنده، نه مرده؛ فقط مانده... مثل کسی که مرگ را دیده و به زندگی برگشته، اما دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نیست.

•𝐌𝐲 𝐀𝐫𝐭🎨✨• •disorganized 🧩•
•𝐌𝐲 𝐀𝐫𝐭🎨✨•
•disorganized 🧩•

/setdelay off

Repost from دِزیرِه؛
°❤️‍🩹🫧°
+1
°❤️‍🩹🫧°

Repost from دِزیرِه؛
(:
(:

Repost from دِزیرِه؛
ما هر کسی را طوری می‌کشیم؛ بعضی‌ها را با گلوله، بعضی‌ها را با حرف، بعضی‌ها را با کارهایی که کرده‌ایم و بعضی‌ها را با کارهایی که تا به امروز برای آن‌ها نکرده‌ایم.
-فئودور داستایفسکی
•🩶❤️‍🩹•

Repost from دایرهِ گس
سال‌ها بر اندوه خانه خود مرده‌ایم؛ حالا با هر رویداد تنها کشته‌تر می‌شویم. با هر جمعه مرگ‌هایی در ما تکرار می‌شوند؛ زیرِ اندوه خانه‌ی ما پر از جنازه‌هایی‌ست که روزهای جمعه کشته شده‌اند.
• شاید خانه، شاید بیدر‌کجا؛ هوداد.
#هوداد

Repost from دایرهِ گس
مرد دیگر، آدم ها می میرند، سکته می کنند یا زیر ماشین می روند، گاهی حتی کسی عمدا از بالای صخره ای پرتشان می کند پایین. این‌ها، البته مهم است، ولی مهمتر همان نبودن آن هاست، این که آدم بیدار شود و ببیند که نیستش، کنار تو خالی است. بعد دیگر جای خالیشان می ماند، روی بالش، حتی روی صندلی که آدم بعد از مردنشان خریده است. آن وقت است که آدم حسابی گریه‌اش می‌گیرد، بیشتر برای خودش که چرا باید این چیزها را تحمل کند.
-هوشنگ گلشیری، آینه‌های دردار

Repost from دایرهِ گس
photo content
+1

Repost from Dragoon
امشب یه دقیقه بیشتر مال منی.

Repost from Dragoon
حالا جرعت دارید اذیتم کنین.
حالا جرعت دارید اذیتم کنین.

Repost from Dragoon
توی قلبش هیچ پروانه ای نرقصید؛ با تمام وجودش پروانه شد.

Repost from مُرداب
👾
👾

Repost from مُرداب
👽
👽

Repost from مُرداب
پس از تحمل آن همه درد، کسی که به مقصد می رسد دیگر همانی نیست که به راه افتاده بود.

زمان تسکینی برای دردها نبود در حقیقت هیچ چیز را درست نکرد و التیام نبخشید ولی شاید این معجزه زمان نبود بلکه فراموشکار بودن انسان بود؟ نمیدانم اما برای منی که ذهنم سالها و ماه ها و ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه ها و آدم ها را هیچگاه فراموش نمی‌کرد هیچکدام کارساز نبودند.
☀️sunrise✨

تو رفتی ولی چرا مرا هم با خودت بردی؟ دیگر غریبه ام با کسی که در آینه میبینم‌؛ کاش میشد برگردی مرا بگذاری و باز بروی،بروی و باز هم بروی آنقدر بروی که در دوردست ها گم شوی تو گم شوی ولی من دوباره خود را پیدا کنم و آن موقع وقت تغییر است؛وقت ساختن من جدید اما من هم دیگر نمیتوانم در این مکان بمانم نمیتوانم مردمان مرا مثل قدیم نگاه کنند آخر میدانی هر چقدر هم عوض بشوی این مردمان تو را مثل همان بچه ی قدیم در ذهن دارند. پس من هم میروم دور،دور شاید دیدمت در افق های دوردست؟ امید واهی؟! نمیدانم.
☀️sunrise✨

چقدر دلم میخواست سخت در آغوش بکشم او را؛ با آن نجابت ناگفتنی، با آن چشمان خسته و دستانی که در تمام فصول یخ زده بودند؛ او را ب
چقدر دلم میخواست سخت در آغوش بکشم او را؛ با آن نجابت ناگفتنی، با آن چشمان خسته و دستانی که در تمام فصول یخ زده بودند؛ او را با آن قلب تپنده در تاریکی شب بشنوم. چراغی برایش روشن کنم، نه چراغی نورانی نه چلچراغی زینتی بلکه فقط به اندازه دلگرمی پنجره ای روشن و گرم از دور. چقدر دلم میخواست بداند درکش میکنم. بله خودم را سخت به آغوش کشیدم و در تاریکی شب چشمانم آن بهشت تاریک را از سر گذارند.
☀️sunrise✨