315
Подписчики
-124 часа
+87 дней
+730 день
Архив постов
315
امروز پام خورد ب میله ت حیاط خوابگاه ی جوری درد میکنه ک انگار سنگ افتاده روش
فردا پراتیک هم داریم ۲ساعت باید سر پا وایستم چجوری خدا داند💔
315
Repost from یادداشتهایشِلبی.
بالاخره رسید هشتم آذر! روزی که پا به این دنیای مضحک و بدون عشق و خوبی گذاشتم. دنیایی که بیشتر از تمام آدمها میدونم برای من ساخته نشده. بیست سالگیای که بیشتر از همیشه کور شدن ذوقها و قطع امید کردن از آدمهایی که روزی دوست خودم اسمشون رو گذاشته بودم لقب میگیره. سالی که باعث شد دیگه به هیچ موجود دوپایی که آدمیزاد باشه نتونم اعتماد کنم. فهمیدم توی زندگی میشه همه چیز رو یاد گرفت به جز آدم بودن. آدم بودن چیزیه که توی ذات تو نهفتهست و هرچقدر هم براش تلاش کنی اگر توی وجودت نباشه درواقع بیثمر بوده. متشکرم از کسایی که باعث شدن دیگه کسی رو نتونم دوست داشته باشم، نتونم هیچ حسی رو از خودم که مثبت باشه راجع به آدمها رو باور کنم. شما باعث شدید که اعتماد نکنم و دل نبندم تا بعداً نخوره توی ذوقم. درنهایت تولدت مبارک من عزیزم، این رو بدون از بقیه هیچوقت بخاری برات بلند نمیشه و فقط خودت میمونی پس سعی کن با تموم آسیبها و زخمهایی که داری خودت رو دوست داشته باشی و امیدوارم سال خوبی رو داشته باشی و قدر آدمهایی که بودنت براشون مهمه رو بدونی و نذاریشون پای بقیه.
315
یادمه اول دبیرستان سر کلاس فیزیک داشتم راجع به طولانی بودن روزهای مدرسه غُر میزدم به بغلدستیم.
معلممون شنید و از پشت عینکِ همیشه آویزون به نوکِ دماغش گفت؛
"روزها طولانین، ولی سالها نه!"
من اینطوری بودم که این چه حرفی بود این گفت؟
چند دقیقه بعد زنگ خورد و من الان ۲۶سالمه...
هست را اگر قدر ندانی، میشود بود...
این متن چقدر حق بود:)
