in Your arms.
Открыть в Telegram
313٬ ‹ گوشِهای برای پرواز قلمِ خاکستری › - لطفا از عکس و نوشتههای شخصی چنل جایی استفاده نکنید. :http://t.me/HidenChat_Bot?start=7949216206
Больше266
Подписчики
-224 часа
-47 дней
-1530 день
Архив постов
همیشه یا تمام یک چیز را میخواستم یا هیچ! دقیقا به همین دلیل است که در مورد سعادت هم به نصفهنیمهاش راضی نبودم، کل سعادت را میخواستم، تمامش را.
نازنین – داستایفسکی
همیشه یا تمام یک چیز را میخواستم یا هیچ! دقیقا به همین دلیل است که در مورد سعادت هم به نصفهنیمهاش راضی نبودم، کل سعادت را میخواستم، تمامش را.
نازنین – داستایفسکی
آه! نمیخواهم؛ من دیدار شما را، ای همه رنگها و تصویرها و چهرهها و عشقها و ایمانهای زشت، بیگانه، پوچ، نمیتوانم تحمل کنم. چقدر از شماها دورم! چه رنجآور است تجدید خاطرههایی که از شما دارم. چه آزادی آسودهای در خود احساس میکنم هرگاه که میبینم فراموشتان کردهام. هرگز یادم نکنید! چه آسودگی و آزادی آرام و پاکی است در دوری از شما! دیگر نزدیکم میایید!
هبوط – علی شریعتی
الباقیِ عمرم را
گوشهای برای تو کنار گذاشتهام.
شعرها و نامههایم را هم
زیرِ فرش.
اما گاه از دستم در میروند؛
برایشان گریه میکنم.
گاهی میریزمشان روی جانمازم،
و باقی را
از روی چادرم میتکانم
توی حیاط.
چشم به راهت نشسته بودم...
دیر آمدی، چرا؟
چای از دهن افتاد،
شعرهایم سرد شدند.
دوباره پنهانشان میکنم؛
زیرِ فرش، پشتِ مبل، بالایِ کابینت،
توی خاکِ گلدان.
یک روز میگذرد، دو روز، سه روز...
جوانه نمیزنند.
میگذارمشان کنارِ پنجره، زیرِ نور.
یک هفته میگذرد، دو هفته، سه هفته...
جوانه میزنند، سبز میشوند، قد میکشند.
گلدان را به تو نشان میدهم.
لبخند نمیزنی... چرا؟
دوباره میگذارمشان کنارِ پنجره.
یک ماه میگذرد، دو ماه، سه ماه...
پژمرده میشوند، خشک میشوند، فراموش میشوند.
دیگر شعر نخواهم نوشت.
آنهایی را هم که نوشته بودم
از هر کجا که بودند جمع میکنم.
آخ...
دلم نمیآید دورشان بریزم.
میگذارمشان زیرِ تخت.
بعد دراز میکشم،
چشمهایم را میبندم،
و به فدای حضورت میشوم؛
که شب، بیصدا، مرا در آغوش میگیری.
انسان میتواند تبسم کند درحالی که به بدترین شکل درحال خیانت به شماست! حیوانات تبسم نمیکنند ولی هم را میدرند، کدام منصفانهتر است؟
کافهی تنهایی – روبر مرل
وضعم حالت کرمی را بیاد میآورد که نیمه عقب بدنش را لگد کردهاند و حالا دارد نیمه جلو بدنش را جدا میکند و به کناری میکشد.
نامه به پدر – فرانتس کافکا
