دفترچه خاطراتِ فراموشی.
Открыть в Telegram
★𝀚𝖤𝗏𝖾𝗋𝗒𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗂𝗌 𝗐𝗋𝗂𝗍𝗍𝖾𝗇 𝖻𝗒 𝗆𝖾 𝗂𝗇 𝗍𝗁𝗂𝗌 𝗇𝗈𝗍𝖾𝖻𝗈𝗈𝗄 ּ 𝗐𝗂𝗅𝗅 𝖻𝖾 𝖿𝗈𝗋𝗀𝗈𝗍𝗍𝖾𝗇 𝖿𝗋𝗈𝗆 𝗆𝗒 𝖻𝗋𝖺𝗂𝗇 𝗂𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝖾𝗇𝖽
Больше309
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
با لمـسهات، خـراشهـای اضـافے جسمـم رو بـنوش. بـا چشـمهات، چـالـہهـای عمـق گـرفتہ روحـم رو تسـڪین بـده و بـا لـبهات، نـاقـوسِ خـفتـگے رو
بـرای پـلکهـای خـستہم بـنواز.
▫️ سـالِ هـزار و نہصد و نود سہ، ورقہهای بهجـا
مانـده از بیمـارِ اتـاقِ 𝟐𝟏𝟎؛ پـارکهـارو.
صداها را میشنوم. ترددِ سریعی از انعکاسها را در مغزم میبینم. گوشهایم پر شده از ملودیهای تکراری. با دستانم آنها را میپوشانم. فریاد میکشم، میگویم دیگر بس است. در این جایگاه تیره، صبر امانم را با خنجری تیز و زخمی عمیق بر گلویش بریده است. دگر نمیتوانم به آنها گوش بدهم و مثل تمامی این سالها با نگاهی گذرا رد شوم. احساسشان میکنم؛ بیشتر از هر زمانی. چون دگر دستهایم انگشتان تو را نبوسیدهاند و تو همچون قرصی آرامبخش، مرا به بندِ اسارت خود نبستهای. حال، من در زیرِ آوارههای ابر، تحلیل رفتهام. نیزهایش را احساس میکنم که بر کمرِ شکسته و زانوهای برخورد کرده با زمینام، سقوط میکنند. اما تو، اینجا نیستی که مشابه هر بار مرا از این خیابونهای پر سر و صدا، به آغوشِ امنِ خود، پناه بدی. جیغ میکشم و آسمان هم ماننده من خرناس سر میدهد. آن صدا، تمامی ندارد. مدام زمزمههای تیز اش را زیر گلویم میبرد؛ تقلا میکند. برای شنیده شدن. او، میخواهد ما را بکشد. او، میخواهد من، خود و او را به انتها برسانم. اما دقیقا کی منِ واقعی است؟ منی که به زهرِ دلتنگی تو آغشته شدهام و یا اویی که از نجوا کردن در مغز ام دست بر نمیدارد؟
روزی جـوانہهای مرگ، به دامان مـا هم خواهند رسید. اما پیش از آن، من خواهـانِ بوییدنِ بابونـههای موهایـت، رسم کـردنِ شهدِ بـهارنارنج در قلـبت و بوسیدنِ قابهای شفافت هستم.
زمان زیادی میگذره که دیگه ما، ما نیستیم. ما حتی دیگه خودمون هم نیستیم. از این جمعی که من و تو رو بههم پیوند میزد، حتی منِ ناکافی هم باقی نمونده چه برسه به تویی که زودتر از من رفتی. اون لحظه بود که فهمیدم زمانِ خداحافظی از هر لحظهای که باهم داشتیم سختتر بود. مخصوصا وقتی که دیدم چشمهات نگاهشون رو هم از من دریغ کرده بودن. تو، به من نگاه نمیکردی! درست برعکسِ من که هیچ فرصتی رو برای حفظ کردنِ صورتت تلف نمیکردم. چشمهای من توی هر ثانیه از زندگیم به دنبال تو قدم برمیداشتن. توی جمعهای شلوغ، تو نوری وسطِ تیرگی اطرافم بودی و توی شبهای سفیدِ سال تو سرخیِ گرمِ خونهم بودی. قلب من، توسط تو تصاحب نشده بود؛ روح و جسمم هردو باهم به مهرِ اسمت آغشته شده بودن و من رسما، دیگه من هم نبودم! من فقط تو بودم.
جسمی پر شده از تو.
▫️بنواز اے ریسماںِ خفتہ، بنواز ڪه این شبِ تار
بہ پـایان برسد.
تو، زخمی بهجا مونده روی دستهای منی. خطی بزرگ درست وسطِ صافی آسمون؛ خرابیای واضح. اما هر بار که بهش خیره میشم، یادم میآد اون بریدگیای که حالا گلهای سبز ازش روییدن، تنها چیزی بود که نسیمِ ملایمِ بهاری رو به ریههای بیجونم رسوند و ستارهها رو از تیلههای تار شدهم دور کرد. تو، همون زخمی هستی که با وجودِ خونریزی خودش، نفسهای از دست رفتهم رو به جسمم برگردوند.
- صفحه اول از دفترچه خاطراتِ گم شده
در بینِ بوتههای چروکیده باغِ الحمرا.
زهـری رویـیـده از چَـشمـانِ ماه
در کوچـک شـکافـتهای رگهـایـم.
