02:08
Открыть в Telegram
865
Подписчики
Нет данных24 часа
+37 дней
+330 дней
Архив постов
865
توی خیابونها بیهدف قدم میزنم. صداهای تو مغزم واسم واضح تر از صدای محیطه.
میبینی؟ میگم محیط. چون واقعا نمیدونم چی داره میگذره و چه صدایی میاد. صدای این آهنگ یا آهنگهای شبیه به این که همیشه پس زمینه ذهنم درحال پخش بودن. مخصوصا از اینجاش 3:19
احتمالا ساعت باید سهونیم چهار صبح باشه. مورد علاقهترین ساعت شبانه روز برای منی که تموم عمرم رو شبها بیدار بودم. همون لحظه هایی که عاشق تاریکیش بودم.
حالا که توی خیابونم میشه سیگار کشید.
دستمو میبرم توی جیبم. پاکت سیگارم رو فراموش کردم. دستمو ناامیدانه از جیبم درمیارم. بوی فیلترسیگارِ آب خورده که همیشه ازش بدم میومد به انگشتام سرایت کرده.
4:27 به یکباره از پشت یه دست سیاه رو روی شونهام میبینم. شونهام رو خالی میکنم و عقب میکشم. یه شبح شبیه به خودمه. زیر بارون خیس شده. باهاش حرف میزنم. میگم چرا این ریختی شدی؟
جوابمو میده 6:41. زبونشو نمیفهمم.
یه سیلی میخوابونه زیر گوشم. یه مشت هم من میزنم توی صورتش.
صورتش مثل شیشه میشکنه. پردهٔ رویا پاره میشه 7:45. از دنیای درون مغزم بیرون میپرم و به پرده پنجره که باد داره تکونش میده خیره میشم. ساعت چنده؟ چرا آفتاب زده؟
865
عشق حالتی است که انسان غالباً و همیشه چیزها را به گونهای بجز آنچه هستند میبیند. در اینجا نیروی وهمآفرین در اوج فعالیت خویش است، همین طور نیروی تغییر دهنده و شیرین کننده در اوج خویش است. انسان آنگاه که دلداده است بیش از سایر اوقات تحمل میکند، عاشق با همه چیز مدارا میکند...
دجال فریدریش ویلهلم نیچه
