2 212
Подписчики
-1124 часа
+1427 дней
+41030 день
Архив постов
2 211
Repost from 𝐍𝐠𝐚𝐫ִֶָ ☽︎۪ ࣪
⋆ داستايفسکی : آنچه در درون باقی مانده بی نهایت بیشتر از آن چیزی است که به زبان می آید.
2 211
Repost from آناهِل☁️
امروز کارهایِ زیادی دارم..
باید حافظه ام را سلاخی کنم!
روحم را منجمد کنم،
و سپس بیآموزم که دوباره زندگی کنم.
آنا آخماتووا
2 211
Repost from ִֶָ ࣪˖ ݁ دنیای مخفی کالسیفر 𓏲 ๋࣭
یه افسانه قدیمی بین فیریهای جنگل هست که میگه: وقتی یه آدم از ته دلش برای یه رویا تلاش میکنه، حتی اگه خسته باشه، حتی اگه فکر کنه هیچ اتفاقی نمیافته، فیریها آروم آروم دورش جمع میشن. یکی، نور خورشید رو از لابهلای شاخهها رد میکنه تا مسیرش روشنتر بشه. یکی، بذر امید رو توی دلش زنده نگه میداره. یکی، گلهای کنار راهش رو آماده میکنه تا روزی که رسید، بدونه چقدر راه اومده. برای همین، بعضی روزها همهچیز ساکته. نه چون دنیا تو رو فراموش کرده، بلکه چون فیریهای جنگل هنوز دارن آخرین برگها، آخرین نورها و آخرین تکههای جادوی مسیرت رو سر جاشون میذارن. پس اگه هنوز به آرزوت نرسیدی، شاید فقط زودتر از موعد، دنبال شکوفه میگردی. کمی بیشتر به راهت ادامه بده. وقتی فصلش برسه، میبینی که هیچ قدمی بیهوده نبوده و تموم اون مدت، جادو بیصدا مشغول آماده کردن دنیایی بوده که لیاقتش رو داشتی.😘🐌☀️🕯🐌🤩🤩
2 211
Repost from 𝖠𝗅𝗂𝖾𝗇𝗀𝗋𝖾𝗒
🌟من یه جسم اشتباهم برای روحم؟ یا روحم یک روح اشتباهه برای جسمم؟
چشای منو داری میبینی؟ همه میگن خوشگله، ولی تا حالا عمقش رو نگاه کردی؟ غم داره. خودم خیلی وقته متوجهش شدم، شاید از سیزدهسالگی. همون موقعی که وقتی داشتم از مدرسه، تو یه روز بارونی، برمیگشتم و بابت یه چیزی که الان حتی یادم نمیآد، داشتم گریه میکردم. وقتی هم برگشتم خونه، غذای خوشمزه رو خوردم و برگشتم توی اتاقم تا درسامو بخونم. چشمم افتاد به چشام... لابد فکر کنی یخ کردم.نه، یخ نکردم. فقط برای اولین بار احساس کردم یه نفر از اون تو داره نگاهم میکنه؛ یه نفر که بیشتر از خودم، منو میشناسه. انگار اون غم از اشکام نیومده بود، از خیلی قبلتر اونجا زندگی میکرد و فقط اون روز خودش رو نشون داد. شبیه یه روحی بود که اشتباهی جسمشو انتخاب کرده بود...یه روح خسته، که هرچقدر هم دوروبرش پر از آدم بود، انگار همیشه یه ذره از بقیه فاصله داشت. نه اینکه جایی بهش تعلق نداشته باشه؛ فقط هیچ جا کاملا شبیه خونه نبود. انگار هر بار که میخندید، ته دلش دنبال چیزی میگشت که اسمش رو نمیدونست. دنبال یه حس آشنا، یه بو، یه صدا، یا شاید یه زندگی که هیچوقت تجربهاش نکرده بود. سالها گذشته، اما هنوز بعضی وقتها حس میکنم اون روح از پشت چشمام به دنیا نگاه میکنه. با کنجکاوی، با دلتنگی، و با یه سوال همیشگی؛ اینکه «واقعا جای من اینجاست؟» شاید جواب این سوال هیچوقت پیدا نشه. شاید اصلا قرار نیست پیدا بشه. شاید بعضی از ما فقط برای این به دنیا اومدیم که یاد بگیریم حتی با حسِ غریبه بودن هم میشه زندگی کرد؛ میشه خندید، دوست داشت، و آرومآروم از این جسمی که اولش غریبه به نظر میرسید، یه خونه ساخت. و شاید یه روز، وقتی دوباره توی آینه به چشمام نگاه کنم، اون روح دیگه غریبه نباشه. شاید بالاخره حس کنه که اشتباه نکرده؛ یا دستکم، اینجا رو پذیرفته.🤩 𝖱𝖾𝗅𝖺𝗑. 𝖶𝖾'𝗅𝗅 𝖿𝗂𝗇𝖽 𝖾𝖺𝖼𝗁 𝗈𝗍𝗁𝖾𝗋 𝖾𝗏𝖾𝗇𝗍𝗎𝖺𝗅𝗅𝗒.
2 211
Repost from ୭ৎ بـــاغ مخفے توتـفرنگے ୭ৎ
در این دنیا پر مشکلات که عطر بی عدالتی تمام جهان را پر کرده طوری زندگی کنید که انگار دقیقه های آخر عمرتونه.
انگار که یک ساعت بعد دیگه عمری برای جبران، برای مهربون بودن، برای شکر گذاری، برای تلاش کردن، برای یک قدم نزدیک به هدف هاتون شدن ندارین. 🫧
سعی کنین کمی مهربان تر باشین با خودتون اطرافیانتون و به خودتون سخت نگیرید، از تمام دقیقه های زندگیتون لذت ببرید حتی از طعم یک فنجان چای تلخ. ☕️
2 211
Repost from ִֶָ ࣪˖ ݁ دنیای مخفی کالسیفر 𓏲 ๋࣭
و شاید غمانگیزترین تصویرش همون لحظهای باشه که وقتی کسی رو از دست میدن، همه تو سکوت چوبدستیهاشون رو بالا میبرن، نه برای جنگ، بلکه برای احترام، برای سوگواری و برای اینکه بگن: «فراموشتون نمیکنیم.»
2 211
Repost from 𝖠𝗅𝗂𝖾𝗇𝗀𝗋𝖾𝗒
به جای بایکوت کردن بعضی چنلا که هیچ شناختی نسبت به اون فرد و زندگیش ندارین و دغدغهتون شده گیر دادن به ملت یکم روی خودتون کار کنید و انرژیتون رو بذارید برای چیز دیگری.این متن رو چک کنید و توییت و ریتوییت بزنید عزیزانم . تنها کاری که از دستمون بر میاد که انجام بدیم همینه :) 🖤
