-سَمفــونـیمُـردِگـان
Открыть в Telegram
189
Подписчики
Нет данных24 часа
-17 дней
-12130 дней
Архив постов
Repost from
آجر های خاطراتم را
پشت هم میچینم
حالا خانهای ساختم
از یادِ " تو "
قابِ کهنهای هم به دیوار
آویزان کردم
به یادِ " خودم "
نگاه میکنم
ویرانه بودی
از تو خانهای ساختم
برای سکون خودم.
برای ماندن!
خاطراتت تیره میشود
و دیوار ها فرو میریزد
بر سرِ بیچارهی من
نگاه میکنم
هیچ چیز باقی نمانده
در بین همین گل و لای
خاک میشویم و باز هم
تو چون جوانهی وقیحی
در خاک مُردهی خاطراتم
رشد میکنی.
