🍂𝑹𝒆𝒔𝒐𝒏𝒂𝒏𝒄𝒆 𝒐𝒇 𝑮𝒓𝒊𝒆𝒇
Открыть в Telegram
261
Подписчики
Нет данных24 часа
-157 дней
-5930 дней
Архив постов
وقتی سرت با کارای مورد علاقت شلوغ باشه تازه میفهمی زندگی کردن چجوریه و میبینی لذت بردن از تک تک ثانیهها چه آسون میشه برات!
در آخر فقط فنجانهای بیشمار چای برایم باقی ماند . کسی جز خودم دستانم را نگرفت؛ و این گرمی و تلخی چای بود که به من دلگرمی میداد .
در من کسی پیوسته میگرید
این من که از گهواره با من بود
این من که با من تا گور همراه است
دردیست چون خنجر
یا خنجری چون درد
همزادِ خون در دل
در من کسی پیوسته میگرید این من که از گهواره با من بود این من که با من تا گور همراه است دردیست چون خنجر یا خنجری چون درد همزادِ خون در دل
Te voglio bene assai
I want you very much
Ma tanto, tanto bene, sai
But so much, so much, you know,
È una catena ormai
It's a chain now,
Che scioglie il sangue dint'ê vene, sai
That melts the blood in the veins, you know
https://t.me/lostsoul_gone
مثل نگاه کردن به دفترخاطرات میمونه
این نوشتهها و کلمات،
جملههای بی سر و ته،
و دردهای ناتمام.
