ru
Feedback
چنلِ کُدی :»

چنلِ کُدی :»

Открыть в Telegram

خونواده، چایی و افرینشِ طعم نورایِ زندگیِ منَن🍩 @Codeiinm_bot http://t.me/BluChtBot?start=60a2ad06bddea9808f42 @labkhandlotfann لبخند فروشی کتاب صوتیا: @codeinesbook اگه خواستین خودمونی تر شیم: https://www.instagram.com/thecodeiine?igsh=OGQ5ZDc2ODk2ZA==

Больше
433
Подписчики
+3524 часа
+417 дней
+5530 день
Архив постов
Repost from شهرِ یار
«دنیا تا همیشه مدیون زنانی می ماند که سعی کرده اند با کار های کوچک حال خودشان را خوب کنند تا محیط اطرافشان آرام بماند»

بنظرم بعدِ مدتها "برنمیگردی" شنیدنش خالی از لطف نیست. امشب حس و حالشو بغل کنیم باهم.

دلیلِ من واسه زنده موندن یکی دو تا نیس ولی محرکِ همه اون دلایل این حقیقت سادست که دوس دارم زندگی کنم؛ همه وجود من زندگی کردنو میطلبه و نمیخوام و نمیتونم به خواسته وجودیِ خودم بی اعتنا باشم. هرکسی شانس زندگی کردنو پیدا نمیکنه و من با همه مشکلات و سختا و ناکامیایی که تجربه کردم و میکنم، خیلی خوشبختم. زندگیِ من همه چیزو توو خودش داره و من حال بدیا رو تحمل میکنم چون میدونم یه حالِ خوبیَم هست و ارزششو داره صبر کنم. بعد از تجربه حال خوب، دوباره حالِ بَده و این پروسه تکرار شونده ولی هربار متفاوتِ زندگیه که زندگی رو از یه نواختی درمیاره و شوقِ زیستن رو دوباره و دوباره درونم زنده میکنه و من با همه وجودم زندگی کردن رو دوست دارم. حتی اگه یه روزایی خیلی سخت بگذره، ولی میَرزه.

این متن زیبا از امیل چورانه بچها

خیلی خاص و بینظیر بود این جواب. بنظرم هممون دست کم توو یه برهه ای از زمان، دچار همچین حس دوگانگی بین مرگ و زندگی دست و پا زدن شدیم؛ و این پارادوکسی که تو میگی که خود ظلمت درونت نور می افشانه یه حس عجیب ولی قابل درکیه و حس میکنم میفهممت. ممنون از قلمی که داری و ممنون از نکته ای که بهش اشاره کردی.

شورهای بزرگی که تحقق نمی‌یابند سریع‌تر از شکست‌های بزرگ راه به مرگ می‌برند. شکست‌های بزرگ رنج و عذابی کندپایند اما شورهای بزرگی که چوب لای چرخشان رود چون آذرخش می‌کشند. من فقط دو نوع آدم را شایستۀ ستایش می‌دانم: آنانکه بالقوه دیوانه‌اند و آنانکه بالقوه خودکشی کرده‌اند ـــ یعنی کسانی که عاقلند ولی هر آن ممکن است دیوانه شوند و کسانی که زنده‌اند ولی هر آن ممکن است دست به خودکشی بزنند. فقط این دو گروهند که در من ترسی آمیخته به احترام برمی‌انگیزند زیرا در این دو گروه ظرفیت شورهای عظیم و شکوفایی‌های عظیم روحی هست. آنانکه مثبت زندگی می‌کنند، پر از اعتماد به نفس، راضی از گذشته و حال و آیندۀ خویش، به اینجور آدم‌ها فقط احترام می‌گذارم، فقط همین. چرا من خودکشی نمی‌کنم؟ چون همانقدر حالم از مرگ به هم می‌خورد که از زندگی. باید مرا بیندازند درون دیگی جوشان! آخر چرا روی این زمین ایستاده‌ام؟ احساس می‌کنم نیاز دارم داد بکشم، جیغ بکشم، جیغی چنان وحشی و افسارگسیخته که عالم و آدم را از وحشت بلرزاند. به آذرخشی می‌مانم که آماده است آتش اندر خرمن عالم اندازد و هرچه را هست به کام شراره‌های نیستی من فرو برد. من مخوف‌ترین موجود تاریخم، همان وحشِ آخرزمانم که از هاویه برآمده، سرشار از نار و ظلمت، سرشار از آرزو و یأس. همان وحش آخرزمانم با نیشِ باز، منقبض تا سرحدّ وهم و منبسط تا نامتناهی، هم می‌بالم و هم می‌میرم، سرخوشانه آویزان میان امیدِ به هیچ و نومیدی از همه‌چیز، بارآمده در دل عطرها و زهرها، سوخته در آتش نفرت و عشق، کشته به دست سایه‌ها و نورها. نماد هستی من مرگ نور است و شرارِ مرگ. جرقه‌ها در ضمیرم فرو می‌میرند تا باز چون تندر و آذرخش بزایند. خودِ ظلمت است که در من نور می‌افشاند.

لبخند زدن واقعا دلیلیه که میرزه بخاطرش زندگی کنی. از وقتی یاد گرفتم لبخند بزنم حس بهتری نسبت به خودم دارم. و چقد دلیلت ساده و بی الایش و واقعی بود.

شاید لبخند و امید هر روز به امید این بیدار میشم که بتونم خودمو راضی کنم که لبخند واقعی داشته باشم

این حقیقت که عادی بودن بعضیا مِن جمله خودم رو اذیت میکنه، اذیتم میکرد. خوشحالم تنها نیستم. ادم باید یه کاری بکنه، حتی اگه اون کار خیلی موفقیت امیز نباشه یا به همه نشناسوندش. فقط باید یه کاری کرد، هرچند کوچیک و بیهوده نبود.

‎ مُردن هنره، دلم نیست بیهوده بمیرم. مثل آدم عادی مُردن و دفن‌شدن ایده‌آل من نیست.

بمان خسته است هنوز ... خسته ایم ولی قرار نیس ادامه ندیم. مگه نه؟

در پاسخ این پیام نوشت: شب است و دل ز طوف جنون خسته است هنوز ولی چراغ کوچکی در من نشسته است هنوز اگرچه باد، هزاران‌بار خواستش خاموش نفس کشیدم و گفتم: بمان، خسته است هنوز...

Repost from نُـهـا
بقیه شادیاتو میپسندن ولی من دوست دارم غمگین ترین بخش از وجودت رو بغل کنم .چون غم هات مقدار بیشتری از تو رو تو خودت دارن .

شبتونو بسازین با این جمله بچها. " زنده موندن ارزشش رو داره". فرصتِ زندگی کردن به هرکسی داده نمیشه و حالا که ما داریمش، زندگی کنیم. اجازه بدیم همه لحظات خوب و بد توو زندگیمون بیان و برن. هیچ اتفاقی بیخودی نیست و هیچ دردی تموم نشدنی نیست.

‎ شاید عجیب باشه. اما من دلیل خاصی ندارم جز اینکه نظرم اینه زندگی زیباست. یعنی دلبستگی خاصی به جهان ندارم، اگر الان نفس می‌کشم برای موضوع خاصی نیست، دنبال معنای خودمم تو زندگی و فکر می‌کنم زنده موندن ارزشش رو داره. و اینکه در نهایت مرگ سراغ من میاد، چرا به پیشوازش برم؟!

‎ شاید عجیب باشه. اما من دلیل خاصی ندارم جز اینکه نظرم اینه زندگی زیباست. یعنی دلبستگی خاصی به جهان ندارم، اگر الان نفس می‌کشم برای موضوع خاصی نیست، دنبال معنای خودمم تو زندگی و فکر می‌کنم زنده موندن ارزشش رو داره. و اینکه در نهایت مرگ سراغ من میاد، چرا به پیشوازش برم؟!

غیرقابل پیشبینی بودنه که باعث میشه ادامه بدی. چون امید رو توو دلت زنده نگه می داره برای تجربه لذت ها و خوشحالی های هرچند کوچیک؛ شاید یه روز خوب همین فردا باشه. و اصلا کی میدونه روزِ خوب چه شکلیه؟ بهونه های کوچیک مثِ چایی خوردن کنار خونواده، دیوار اتاقو دیزاین کردن، رفتن به کتابخونه، عطرِ کیکی که توو خونه پیچیده، ایا همه اینا نمیتونه یه روزِ قشنگ بسازه و حال ادمو قشنگتر کنه؟ دییقا باهات موافقم. تو بدونِ اکسیژن چن ثانیه زنده میمونی ولی بدونِ امید هرگز.

‎ برای اینکه بفهمم چرا اینجام(بنظرم وجود هیچکدوم از ماها اتفاقی و رندوم نیست ) برا اینکه بفهمم چرا تصمیم گرفتم پا به این دنیا بذارم و ته این زندگی پر هیاهو و سختی چی میشه؟ غیرقابل پیش بینی بودن زندگی همیشه غافلگیرت میکنه و مجبوری امید داشته باشی که شاید شااید ایندفعه اون اتفاق غیرقابل پیش بینیه چیز خوشحال کننده ای باشه شاید تهش خوب باشه کی میدونه؟

و مگه زندگی چیه جز همین لذتای کوچیک؟ بنظرم تو زندگی رو درست متوجه شدی و این خودش ینی از نصف ادما خوشبخت تری.