چای لب سوز.
Открыть в Telegram
5 072
Подписчики
Нет данных24 часа
-117 дней
-3330 дней
Архив постов
5 072
دلم میخواد یک نقطهی پر از آرامش برای خودم داشته باشم، میتواند خانه باشد، اتاق باشد،
«هرچیزی بجز آدمها»،فقط بدانم هر اتفاقی که برایم افتاد وقتی برمیگردم به آن نقطه آرامم کند.
5 072
«شوقی برای تمام کردن و رسیدن نمانده و چند وقتی هست که همهچیز در من ناتمام میماند،و وانمود میکنم به ظاهر همه چیز خوب است.»
5 072
«دیاری داشتن یعنی تنها نبودن،یعنی دانستن اینکه در آدم ها، در گیاهان، در خاک، چیزی از تو هست که حتی وقتی که آنجا نیستی چشم به راه تو می ماند.»
5 072
رسیدم خونه، گرم، چایی دم کردم، لباسارو انداختم تو ماشین،دراز کشیدم رو تختم تا توتفرنگی بخورم و انیمیشن تکراری ببینم.
5 072
کاش میشد مثل قلعهی هاول، یه در دیگه رو به دنیای دیگه باز میکردم و دستِ امید و دلیل های زندگیمو میگرفتم و از این جو دورشون میکردم.
5 072
«زندگی سنگینه،بعد یکدفعه بارون میباره و فکر میکنی اشکالی نداره، بذار این بار روی شونههای کوچکم بمونه،هیچ اشکالی نداره.»
5 072
وقتی میرنجی حس اولش و آخرش فقط آسیب دیدن روح و بدن خودته، نگو اینجوری نیست که من میبینم لرزش صدات موقع اضطراب ،حتی سرد شدن دستات،اشک ریختنت سر هر چیز کوچیک،تنگی نفس، نباش اینجوری نمیگم نرنج قول بده کمتر برنجی ، «بمونیم کنار هم بودن خیلی مهمه حتی تو این موقعیتا.»
