دکلمه✍️سناریو🎥
Открыть в Telegram
♥️سلام خوش آمدید♥️ دکلمه سناریو آواز قدردان حضور گرمتون هستیم🧿
Больше7 284
Подписчики
+1724 часа
+567 дней
Нет данных30 день
Архив постов
7 287
💠 #شعر 💠
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت.
دوستانی ، بهتر از آب روان.
و خدایی که در این نزدیکی است:
لای این شب بوها، پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.
من مسلمانم.
قبله ام یک گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.
در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف.
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پی "تکبیره الاحرام" علف می خوانم،
پی "قد قامت" موج.
#سهراب_سپهری
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 287
🍇 #شعر 🍇
برای سوخته دل، بستر و مزار یکیست
تمشکِ ترشِ لب و تُنگِ زهرمار یکیست
تفاوتی نکند اشک و بغض و هق هقِ ما
مسیرِ چشمه و سیلاب و آبشار یکیست
هنوز گُرده ی سهراب، سرخ مثل عقیق
هنوز رسمِ پدر سوزِ روزگار یکیست
هنوز طعنه به جان میخرد زلیخا و
هنوز بر درِ کنعان امیدوار یکیست
هزار بار دلم سوخت در غمی مبهم
دلیلِ سوختنش هر هزار بار یکیست
حرام باشد اگر بی وضو بغل گیرم
که قوسِ پیکره ی برنو و دوتار یکیست
شبی ترنج به بَر میکشد شبی حلاج
شکایت ازکه کنیم ای رفیق؟!دار یکیست
دو مصرع اند دو ابرو شکسته نستعلیق
میانِ هر غزلی بیتِ شاهکار یکیست
به دستِ آنکه نوازش شدیم، تیغ افتاد
دلیل خون جگریِ من و انار یکیست!
به دشنه کاریِ قلبم برس ادامه بده
خدای هر دوی ما انتهای کار، یکیست...
#حامد_عسکری
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 287
🩵 #دکلمه 🩵
اولین بار که اهلی شدم ، بخاطر شازده کوچولو بود ...
همین الآنم تا چشمم میخوره به گندم زارِ طلایی یادِ موهای اون میفتم
بعد از شازده دیگه هیچ وقت نخواستم کسی اهلیم کنه تا اینکه یه نفر بی اجازه ی من با چشمای مشکی اومد تو گندم زارم !
من دیگه نمیخواستم ...
من از چشم انتظار نشستن دیگه خسته بودم
دیگه از اینکه باد دیدنِ هر رنگ طلایی یا گلِ سرخی یاد اون بیفتم ، برام قشنگ نبود ...
پس بیشتر از دفعه ی اول مقاومت کردم برای فاصله گرفتم
و اون چشم مشکی ... اونم بیشتر از شازده سعی کرد بهم نزدیک شه !
هر روز میومد با فاصله ی دَه متری از من مینشست و نگاهم میکرد .
بالاخره من آدم نبودم ، روباه بودم ، دل داشتم !
روزهای زیادی گذشت تا اینکه فاصله ی ده متری شد توی آغوشش رفتن و آرامش گرفتن از نوازش های پی در پیش ...
سرم رو که بلند میکردم
جای دیدنِ خورشیدِ "طلایی"
دو جفت تیله ی "مشکی"ِ پر برق میدیدم ...
توانم شکست و برای بار دوم اهلی شدم !
صاحب اون چشمای مشکی یه روز برخلافِ عهدمون ، بی خبر و بی صدا رفت
و من هر چی دنبالش گشتم نبود که نبود ...
حالا من شب هام از همیشه دلگیر ترن
جرات ندارم چشمامو مثل قبل بدوزم به سیاهیِ آسمون و از چشمک زدن ستاره هاش لذت ببرم ...
اهلی شدن سخته .
دل میدی به کسی که معلوم نیست فردا باشه عطرش مسخت کنه یا نه
ولی برای بار دوم اهلی شدن و
برای بار دوم چشم انتظار تا ابد نشستن سخت تره ...
من رو برگردونین به زمانی که نه گندمزار واسم خاطراتی تداعی میکرد
نه سیاهی شب منو یادِ کسی مینداخت ...
#شین_مست
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 287
❤️🔥 #شعر ❤️🔥
خواب مغشوشم و تعبیر شدن، حق من است...
بعد از این، از همه دلگیر شدن، حق من است...
بی تو از جان و جهان سیر شدن حق من است...
باز مجنونم و زنجیر شدن، حق من است...
دل دیوانهی ما، سنگ زدن میخواهد
دل که رسوا بشود، انگ زدن میخواهد
پیش آیینه به گیسوی خمش شانه کشید...
بعد دستی به سر عاشق دیوانه کشید...
کار هر کس که تو را خواست به ویرانه کشید
زاهدان را نگهت گوشهی میخانه کشید...
فقها، مست در اندیشهی گیسوی تو اند
مستها در دل محراب دعا گوی تو اند..
دیشب از سینه کشیدم ز تو، آهی که نگو...
طاقتم طاق شد از زلف سیاهی که نگو...
کاش میشد به تو انداخت نگاهی که نگو...
آنقدر خوش قد و بالایی و ماهی که نگو...
صورت ماه تو در یاد و دلم می لرزد...
زلفِ افشان تو بر باد و دلم میلرزد...
چشم در چشم تو انداختم و ترسیدم...
ناگهان قافیه را باختم و ترسیدم...
از تو در خویش بتی ساختم و ترسیدم...
روز و شب را به تو پرداختم و ترسیدم...
ترسم این بود ببندم دل و خونش بکنی
عقل از سر ببری، غرق جنونش بکنی
دل ما بود که هر ثانیه آبش کردی...
روی گرداندی و رفتی و عذابش کردی
عاشقت بود و تو را خواست، جوابش کردی..
هر چه پل پشت سرم بود، خرابش کردی...
من خراب توام و ساختنم ممکن نیست
از نگاه تو شبی دل بکنم؟ممکن نیست
من که تا عطر تنت فاصله دارم، چه کنم؟
دل بی طاقت و بی حوصله دارم، چه کنم؟
باز از زلف سیاهت گله دارم، چه کنم؟
عاشقم، با دگران مسئله دارم، چه کنم؟
چه کنم؟ اینهمه محبوبی و من میترسم...
اینهمه خوبی و مطلوبی و من میترسم...
شده کابوس من این فاصله، کابوس تو چیست؟
همنشینم شده غم، همدمِ مانوس تو چیست؟
با تو گفتم که نرو...خواهش ملموس تو چیست؟
حسرت من شده آغوش تو، افسوس تو چیست؟
چیست در فکر تو؟ باز اینهمه خاموش چرا؟
موی بر هم زده ات آمده بر دوش چرا؟
عاشقت هستم و هر آینه میدانی تو...
پس چرا اینهمه از خانه گریزانی تو؟
چون خم زلف چرا زار و پریشانی تو؟
چه شده؟ پیش من انگار نمیمانی تو...
بین ما فاصله افتاده ولی راهی نیست...
باورم کن، سخنم از سر خودخواهی نیست...
قدر یک چای بمان پیش من و گوشم کن...
سخنم بشنو، غلط بود، فراموشم کن...
ناسزایی بده و رد شو و خاموشم کن...
تیغبردار و بزن باز و کفنپوشم کن...
من گرفتار تو ام، خیر تو را میخواهم
هر چه ام، یار تو ام... خیر تو را میخواهم
هیچکس، قدر من اینگونه دچار تو که نیست...
چشم آهویی و جز شیر، شکار تو که نیست...
خام روباه شدن اینهمه، کار تو که نیست...
دشمن توست به تو رو زده، یار تو که نیست...
یار تو، خانهات آباد، به جان تو، منم
آنکه عاشق شد و دل داد، به جان تو، منم
جانِ من، گوش به اینها که حسودند، نکن...
با تو هرچند پیِ گفت و شنودند، نکن...
هیچیک مصلحت اندیش تو بودند؟ نکن...
عشق من، در تو پیِ بهره و سودند، نکن...
نکن این... اینگونه که جز رنج نصیبی نبری
آدمیزادی و گفتم به تو سیبی نبری...
باز در فکر رقیبانی و این مرگ من است
سست پیمانی و انسانی و این مرگ من است...
نور چشمانی و تابانی و این مرگ من است...
دوستت دارم و میدانی و این مرگ من است...
دوستت دارم و ایکاش بفهمی این را...
عاشق زارم و ای کاش بفهمی این را...
من همانم که دماوند صدایش کردی
با کمی عشوه و لبخند صدایش کردی
دل به او دادی و دلبند صدایش کردی
شاعرت بود و هنرمند صدایش کردی
حال بیگانه شدی با من و حرفی نزنی
بروی و بکشی دامن و حرفی نزنی
ناز کردی و خریدار شدم، کافی نیست؟
از همه غیر تو بیزار شدم، کافی نیست؟
خسته و پیر و گرفتار شدم، کافی نیست؟
خون دل خوردم و بیمار شدم، کافی نیست؟
در غمت چلّه بگیرم چه؟ کفایت بکند؟
پای عشق تو بمیرم چه؟ کفایت بکند؟
گرچه مرد تو در این راه صبور است... نکن...
عشق نازک دل و حساس و غیور است... نکن...
آنچه را میشکنی باز، غرور است... نکن...
پیر عشقم من و پایم لبِ گور است... نکن
لب گور است و دوایش نظر رحمت توست
عذر تقصیر که من زندگیم زحمت توست...
روی پنهان مکن از من که هلالم این است
دست در گردنم انداز که شالم این است
عاشق من شده ای؟ از تو سوالم این است
رستم و قتل پسر... بعد تو حالم این است...
حال من بی تو سزاوار ترحّم باشد
آنچنان خون بشود دل، که خودش گم باشد
گرچه داروغهام و بوسه ز تو، باج من است...
چشمهایت همهشب در پیِ تاراج من است...
خواندنِ شعر در آغوش تو، معراج من است...
گندم زلف تو تا علت اخراج من است...
جز به آیات نگاه تو مسلمان نشدم
توبه آدم بکند، من که پشیمان نشدم
#سجاد_شهیدی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 287
🎀 #دکلمه 🎀
می خوام یه چیزی رو بهت بگم
وقتی که کنار من هستی
لازم نیست احساسات خودت را مخفی کنی
لازم نیست اون چیزی باشی که نیستی
می خوام با هر و حس و حالی که داری
همون باشی
اگه خوشحالی و ناراحتی و یا اگه از کسی رنجیدی ، حتی از من !
احساس واقعیت رو به من نشون بدی
حتی اگه حوصله حرف زدن نداری
اگه دلت میخواد سکوت کنی
اگه خسته ای و فقط یه تکیه گاه میخوای
اگه دلت پره و یه سنگ صبور میخوای
اگه حال دلت بده و میخوای گریه کنی
بیا خودم بغلت می کنم
دست روی موهات می کشم
ساکت میشینم و به حرفات گوش میدم
تا ااشک بریزی و سبک بشی
تا دلت از ناراحتی ها خالی بشه
تا دیگه بغض راه نفست رو سد نکنه
می دونم که یه آدم همیشه نمی تونه خوب باشه
همیشه نمی تونه حالش خوب باشه
من لبخند های الکی و
خنده های ساختگی نمیخوام
می خوام با همون حالی که داری کنارم باشی
با تمام احساسات واقعی خودت
بدون این که سعی در پنهان کردن اون داشته باشی
اما بدون که من می تونم برات
رفیق روزهایی باشم که حالت خوب نیست
نه فقط تو خوشی ها و خنده ها
فقط خودت باش با تمام احساسات خودت
همین قدر داقعی که قشنگی اون
به همین واقعی بودنش هست
همه ی این روزها ، همه ی این احساسات بد می گذره
فقط بدون که من همیشه کنارتم
با همه ی حال بد و خوبت..
۰۳/۰۸/۲۳
۰۸:۲۲
#زهرا_اسلامی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 287
📀 #شعر 📀
منم که شعر و تغزل پناهگاه من است
چنانکه قول و غزل نیز در پناه من است
صفای گلشن دلها به ابر و باران نیست
که این وظیفه محول به اشکو آه من است
صلای صبح تو دادم به نالهٔ شبگیر
چه روزها که سپید از شب سیاه من است
به عالمی که در او دشمنی به جان بخرند
عجب مدار اگر عاشقی گناه من است
اگر نمانده کس از دوستان من بر جا
وفای عهد مرا دشمنان گواه من است
هر آن گیاه که بر خاک ما دمیده ببوی
اگر که بوی وفا می دهد گیاه من است
کنون که رو به غروب آفتاب مهر و وفاست
هر آنکه شمع دلی برفروخت ماه من است
تو هرکه را که چپو راست تاخت فرزینگوی
پیاده گر به خط مستقیم شاه من است
نگاه من نتواند جمال جانان جست
جمال اوست که جوینده نگاه من است
من از تو هیچ نخواهم جز آنچه بپسندی
که دلپسند تو ای دوست دل بخواه من است
چه جای ناله گر آغوشم از سهتار تهی است
که نغمه قلمم شور و چارگاه من است
خطوط دفتر من سیم ساز را ماند
قلم معاینه مضراب سر به راه من است
کلاه فقر بسی هست در جهان لیکن
نگین تاج شهان در پر کلاه من است
شکستن صف من کار بی صفایان نیست
که “شهریارم” و صاحبدلان سپاه من است
#استاد_شهریار
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 287
صبح يعنى تو بخندى و از آن لبخندت
پسته از حســرتِ لبخندِ تو رُسوا بشود
صبح يعنى كه توچشمت بجهان بازشود
ناگهـــان تابـشِ خورشيــد هويــدا بشود
صبح_زیبـاتـــون_دل_انگیـــز 🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401
7 287
به نام قصه♥️
میخوام یه قصه بگم ؛ یه قصه قشنگ و رویایی
ولی شبیه قصه های دیگه نیست که با یکی بود و یکی نبود شروع بشه
اصلا هیچکس نبود من بودم و یه زندگی،من بودم و یه دنیا تنهایی،سرم به خودم گرم بود تا اینکه یکی اومد و در خونه قلبمو با مشت کوبید،اولش میترسیدم در باز کنم و نکنه مهمون خوبی نباشه نکنه چای نخورده بره نکنه پذیراییم خوب نباشه ... با یه عالمه،نکنه و شاید و اما در به روش باز کردم و اومدُ توی خونه ی قلبم.
قبل اومدنش از آدما میترسیدم اصلا نمیدونستم یه نفر اینجوری دوست داشتن چه شکلیه ! نمیدونستم وابستگی در حد جنون چجوریه ! نمیدونستم ساعتها خیره شدن به عکس و چشمای یه نفر چقدر میتونه قشنگ باشه
این یه نفر قصه ما مهمون خوبی بود ولی شد یه صابخونه برای قلب من. انگار برای من کلی سوغاتی آورده بود
مرد قصه من،وفاداری اورده بود یه چمدون عشق با خودش آورده بود یه عالمه محبت آورده بود سُفره خالی دل منو پُر کرد،در و دیوار خونه ی قلبم رنگی شده بود بوی بهار نارنج شیراز میداد همه جای قلبم.
حالا دیگه قصه ی من یکی بود یکی نبود ؛؛ نبود
شده بود یکی بود ؛ یکی اومد و شدیم ما♥️
مرد قصه ی من
میخوام بهت بگم همهی داستان ها، که تلخ نیستند یه موقع هایی انقد شیرینه که دوست داری همش قصه بنویسی و بقیه بخونند
تو نقش اول و آخر این قصه ای
تویی که اشک تو چشماتُ. جمع کردی مبادا من ببینم : غصه هاتُ یواشکی و تنهایی ریختی تو دلت، نکنه من بفهمم ؛ درد دلاتُ بهم نگفتی. مبادا،دل نگرونت بشم ولی به جای همه ی اینا مثل دختر بچه کنارت بزرگ شدم،و بهم نشون دادی عاشقی مال قصه ها نیست عاشقی یه تو میخواد یه من...
آدمِ قصه من، اومدی و با تک تک قدمات فهمیدم، آغوش گرم یه نفر میتونه التیام بخش همه ی زخمابشه؛ اومدی من فهمیدم چشمای یه مرد عاشق چقدر میتونه حرف بزنه
تو اومدی و لبریزم کردی از هرچی که همیشه آرزشو داشتم پُر شدم ازتو. دیگه جای خالی واسه چیزی ندارم.
قصه ی عشق من و مرد قصه ی من تموم نشد و هیچوقت تموم نمیشه...
وسط قصه نشد بگم آخر قصه بگم
یجوری خوبی آدم دوست داره همیشه عاشق بمونه چه تو قصه چه تو این دنیا چه تو خواب چه تو بیداری.
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
✍️#سپیده_زاهدی
7 287
💠 #شعر 💠
بیا ای حضرت جانم ، که جان هستی و ، جانانی ،
هزاران جان و صد ها جان ، به پایت است قربانی ،
کجا روی آورم جانا ؟ ز درد تلخ هجرانت ...
به حق عشق ای ساقی ، زما ساغر مگردانی ،
نیندیشم ز این سودا ، که گشتم این چنین رسوا ....
اگر از مهر تو گویم ... ، دل هستی و دلستانی ،
تو ان نوری که از لطفت ، مه و اختر درخشانست ...
هزاران اختر و ماهی ، فزون از ماه تابانی ،
تویی آرام جان من ، تویی عشق نهان من ...
تویی جان وجهان من ، که هم اینی و هم انی ،
نه هشیارم نه خَمّارم نه بیدارم نه در خوابم ...
پی ان یار و دلدارم ، که می دانم که میدانی ،
اگر دستی دعا دارم ، تورا ای دلربا خواهم ...
چه گویم من چه ها گویم ؟ که سلطانی و سبحانی ،
ز عشقت سخت بیمارم ، نه در کارم نه در بارم ....
ولیکن زین خبر دارم ، که هم دردی و درمانی ،
چه هاگویم به جان تو ، که جانست بر تو قربانی ...
مرا مردن بِه از هجران ، فدای ان گرانجانی ،
می ای باشد که #راحم را کند دیوانه ، ای ساقی ...
کزان می های پنهانی .... که جانست و پریشانی ،
#راحم_تبریزی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 287
🌴 #دکلمه 🌴
نشسته بودم روبروش و به زُلفای فِرفِریش نگا میکردم
بهش گفتم : میدونی چرا یوز پلنگا گوشه ی چشمشون یه خط سیاهه که بهش میگن خط اشک؟
دستشو انداخت تو فِرِ موهاش ...
پیچش داد و گفت نه !
چِشَمو از موهاش سُر دادم رو چِشاش و گفتم :
وقتی واسه اولین بار یوزپلنگِ نر،یوزپلنگِ ماده رو برایِ رفتن به شکار تنها گذاشت و هیچ وقت برنگشت،یوزپلنگ ماده که یه بچه تو شیکمش داشت،اونقدر گریه کرد که رد اشکش موند گوشه ی چشمش و هیچ وقت از بین نرفت.
بلند خندید و گفت اینو از کجا آوردی؟
خندشو گذاشتم گوشه ی ذهنم،پیش بقیه ی خنده هاش و گفتم : یه وقت نشه تنهام بزاریا ...
یه کم ساکت نگام کرد ...
سکوتِ نگاشو گذاشتم کنارِ بقیه ی نگاهاش،گوشه ی دلم و گفتم ...
میخوام یه جایی واسه بچه هامون بنویسم،فرِ موهای مامانتون از وقتی بیشتر شد که میشِست کنار من و حرف میزد،شعر میخوند و من یکی از انگشتام تو موهاش وِل بود و هی موهاشو بین انگشتام لول میکردم ...
میخوام براشون بنویسم اگه یه روز،یه مردی عاشقِ موهای پیچ خورده تون شد بشینید کنارش واسش شعر بخونید تا بتونه دستشو ببره لای موهاتون و اونارو پیچ بده ...
بزارید یه روزی برسه که پایینِ موهای همه ی خانوم ها پیچ خورده باشه و افسانه ی ما وِرد زبونشون...
#حنانه_اکرامی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 287
من مسافر شدم و عشق مرا با خود برد
خبر شوق مرا باد صبا با خود برد
ڪولہ بارم شدہ یڪ باغ پر از شعر جدید
دو سہ خط مثنوے و صد غزل و شعر سپید
ڪولہ بارم پرِ بوسہ ست پر از بارانت
پر احساسِ قلم گمشدہ در چشمانت
پر تصویر گل و پنجرہ و ایوانت
لب و آغوش تو و وسوسہ ے دستانت
باید این بار تو را در بغلم خانہ ڪنم
باید این بار خودم موے تو را شانہ ڪنم
باید این بار تو را شعر ڪنم شور ڪنم
واژہ ے گمشدہ را بار دگر جور ڪنم
چشم زیباے تو هر بار هنر مے سازد
واژہ از چشم تو امید دگر مے سازد
غزلم نام تو را بردہ و دل مے بازد
تو شدے عشق من و ؛ عشق بہ خود مے نازد
من مسافر شدہ ام بیت دگر مقصود است
تو نگو جان من اینبار رسیدن زود است
قول دادم ڪہ در این بیت بہ دستم برسے
بہ من عاشقِ معشوقہ پرستم برسے
نگذار عشق ؛ ڪہ من بے تو خجالت بڪشم
بگذار از لب تو شهد شهادت بچشم
نگذار آخر این قصہ ملامت بڪشم
بلبلے در قفس و درد اسارت بڪشم
تو صدایم ڪن و اینبار بگو جانم باش...
درِ گوشم تو بخوان عشقم و مهمانم باش!
#عباس_عظیم_زادہ
🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 287
💥 دکلمه 💥
دلم میخواست رد غبار یک مداد بودم روی کاغذ سفید یک نقاش.
دلم میخواست نقاش هر طور که دلش میخواهد من را بکشد.
گاهی رنگی،گاهی سیاه و سفید، گاهی بیرنگ
گاهی رنگ سبزی میکشید، روی خاطره هایم.
گاهی رنگ قرمز میکشید روی قلبم.
گاهی رنگ آبی میکشید به آسمانِ دلِ تنگم.
کاش کمی رنگ سیاه میکشید به چشمانم
که نبینم همه ی آنچه را که من را آزار میدهد.
تا چشمانم تاریک شود از دیدن این همه جفا و ظلم و دلتنگی.
کاش نقاش یادش میرفت،پاک کنش را کجا گذاشته است.
که هر وقت نقاشی خراب میشد کاغذ را پاره میکرد بعد دوباره من را از نو میکشید.
شاید این بار کمی بهتر تمیز تر سادهتر.
دلم میخواست نقاش یک قلب درون سینه ام میکشید خالی از احساس.
که هر وقت آن را نظاره میکرد غمی به دلش نمیافتاد.
کاش نقاش قصه ی من،به جای مغز در سرم کمی قرص آرامبخش میکشید.
که هر بار این ذهن مُشَوشِ دلتنگِ دور افتاده، حالش از روزگار گرفته شد،یک دانه قرص بالا میانداخت به جای بغض کردن و گریه کردن.
کاش نقاش قصه ی من عاشق بود.
کاش میفهمید که باید چطور من را بکشد که درد نکشم،که رنج نبینم، که دلتنگ نباشم.
کاش جعبه ی مداد رنگی نقاش من،پر بود از رنگهای شاد.
کاش هیچ رنگ مردهای نداشت.
کاش نقاش قصه ی من قصه گو هم بود.
شبها مدادها را در جعبه ی مداد رنگی میخواباند.
بعد تا صبح، قصههای قشنگ برای آنها میگفت
صبح که مدادها بیدار میشدند، بیاختیار،
نقش یک آدم شاد سرزنده و بیغم را،روی کاغذ میکشیدند.
کاش نقاش قصه ی من عاشق مداد هایش نبود.
کاش میدانست باید به اندازه مداد هایش را دوست داشته باشد.
کاشت هر وقت هر مدادی با او قهر میکرد زود نازش را نمیکشید،که الان این کاغذ زیر بار منت مدادهای سر به هوا و خیره سر، کمر خم کند.
کاش نقاش قصه من، یک آدم پیر با موهای سپید با ریش های سپید با دستانی لرزان نبود که انقدر روزگار به خود دیده که حال خوب کشیدنم را نداشته باشد.
کاش کودک ۶ ساله ای من را میکشید،کج و معوج با رنگهای درهم فرو رفته.
اما پاک زلال صاف صاف، بدون هیچ دردی، بدون هیچ غُصه ای بدون هیچ رنجی.
کاش کودک نقاش سر به هوا،
آسمان دلش همیشه صاف بود.
کاش همیشه گرمای آفتاب،دستانش را گرم نگه میداشت،تا وقتی مدادها در دستانش بودند یخ نمیزدند،که من را سرد،بی روح و یخ زده نکشد.
کاش کاغذ من کمی صافتر بود
کاش کمی سفیدتر بود
کاش کاغذ نقاش من انقدر دلتنگ نبود که حالا نقشی که رویش زده شده زار بزند از شدت دلتنگی.
کاش نقاش کوچک قصه ی من، من را شبیه خودش با موهایی کوتاه،صورتی بیمو، دستانی کوچک و قدی کوتاه میکشید.
خُردسالِ خُردسال، که هیچ خاطرهای در ذهنش غیر از بازیهای کودکانه نمانده باشد.
کاش کودک نقاش قصه ی من،هیچ وقت،دستش به نقاشی نمی رفت.
کاش ذوق کشیدن نداشت.....
کاش
کاش
کاش.....
#سهراب
🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 287
از چشم تو افتادم و افتادم از آن چشم
از لحظه ی افتادن من قافیه برگشت
بدباخته ام باور خود را، غم تلخیست
درمانده ام از هَجمه ی دنیای دَرَندَشت
من دوست تَرَت داشتم از حدِّ تصور
آنقدر که حتی اَحَدی درک نمیکرد
یک بار اگر قلب تو هم عاشق من بود
آغوش پر احساس مرا ترک نمیکرد
ازپنجره میدیدَمَت آهسته گذشتی
رفتی که خودم را به تباهی بکشانم
بی رَحم بگو با چه دلی خاطره ها را
از گوشه ی قلبی که شکستی بتکانم؟
دیگر گِلِه ای از بَدِ تقدیر ندارم
تقصیر خودم بود و غروری که شکستم
تقویم ورق خورده و پایان من آنجاست
آنجا که خطا کردم و دل را به تو بستم
تقسیم شدم بین دو احساس موازی
یک نیمه ام آشفتگی و گِزگِز دَردَست
آن نیمه ی دیگر که سرآغاز رهاییست
روحیست که خالی شده سنگیست که سَردَست
با اینکه خیالت همه جا دور و بَرَم هست
در لحظه ی جان کندن من جای تو خالیست
اینبار خدا میشکند شیشه ی غم را
آرامِ دلم میشود آن لحظه چه عالیست
#نرگس_چهارپاشلو
🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 287
بر دفتر پیشانی دنیا بنویسید
از یک دل دیوانه و تنها بنویسید
باران نشد این بغضِ به تنگ آمده ، افسوس !
از ابر فروخفته ی نازا بنویسید
من وارث دلشوره ی عشّاق جهانم
دلتنگی من را خوش و خوانا بنویسید
تشدید سرِ مسئله هایم بگذارید
احساس مرا داخل کاما بنویسید
تصویر هم آغوشی مرجان و صدف را
بر جزر و مد ساکت دریا بنویسید
" سیلاب غریبی است غم عشق " همین را
در حاشیه ی قصه ی سارا بنویسید
در بین تعابیر نجیبانه ی یوسف
از خواب پریشان زلیخا بنویسید
خاصیّت سکر آور و تاثیر غزل را
در گوشه ی میخانه ، همان جا بنویسید
امروز نشد از نفس او بنویسم
پس نام مرا در صف فردا بنویسید
#پروین نوروزی
🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 287
گرچه می دانم که گاهی بی قرارم نیستی
بی قرارت می شوم وقتی کنارم نیستی
با همین حالی که دارم باخیالت دلخوشم
در کنارم هستی و در اختیارم نیستی
در کجایِ زندگی پیدا کنم جای تو را
هم چنان در کوچه های انتظارم نیستی
مانده ای ازبخت واقبالم مگر درپشت ابر
لااقل یک لحظه در شب های تارم نیستی
با نگاهی باورم شد کز نژاد برتری
گرچه می دانم که ذاتاً هم تبارم نیستی
ارغنونم را سرِ شب هابه عشقت می زنم
مرتعش از نغمه های چنگ و تارم نیستی
ای خدای دلربایان با تو می گویم سخن
بی گمان گاهی به فکر روزگارم نیستی
از غم عشقت عسل بانو بپوسم زیر خاک
مثل گل های شقایق بر مزارم نیستی
#ناشناس
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 287
📀 #دکلمه 📀
کنار اتوبان بودیم خورشید سرخ ، چراغ ماشینها
کمکم روشن میشدند تیشرتم چسبیده بود
به بدنم اگر میچلانیدمش یك تشت را پُر از آب میکرد ؛
دستهایش را سفت گرفتم گفتم : - اگر ماشین
داشتیم الان زیر کولرش به ریش پاییزی که ادای
تابستان را در میآورد ، میخندیدیم !
او خندید ولی شاید من فکر میکردم خندید
چون لبهایش چسبید به بیخ گوشش اما صدای
نیامد فقط نمایش و رژه دندانهای سفیدش بود .
گفت : + ماشین خریدی باید بریم شمال !
گفتم : - شمال ، اصلاً میریم زندگی کنیم !
باز نگاه و نمایش دندانها .
بالای اتوبان رجایی روی پلِ ماشینها نشسته
بودیم ، پشت سرمان فضای سبز بود ، باد گرمی
که میریخت روی بدنمان و ماشینها هم قیژژژ
میرفتند ؛ روبهرویمان بیلبوردِ کلبهای در وسط
جنگل بود ، دستم دور کمرش پیچ خورد ، سفت
بغلش کردم ؛ گفتم : - فکر کن ازدواج کردیم ،
خونمون شماله کلبهای چوبی داریم
شره کرده روی فرشهایمان ، ناودان پُر از آب ، تمام
چوبهای کلبه تَر شده ، کل فضا را بوی چوب پُر
کرده است ، از شومینه صدای ترق و تروق میاد ،
آتش میرقصد اما باز خونه سرده ؛ من پتوی
نباتی رنگی که با پشم گوسفند تو ریسندگی
کردی را میپیچیم دورت ، آرام آرام سرت را از بازوهایم
جدا میکنم و میگذارم روی بالشی که از پَر
غازها درست کردهای و بوسهای میزنم به صورتت .
جوراب پنبهایم را پا میکنم میروم سمت اصطبل
اسبم را که یك دست قهوهای سوخته است را
سوار میشوم و صدای چالاپ چالاپاش را وقتی
از علفزار پُر از آب رد میشود در دالان گوشم
تکرار میشود بوی طراوت گلها و سبزهها
و نمِ باران سینهام را پُر میکند ؛ کنار درختِ
پیری که تیکهای از آن را رعد دیشب جدا کرده را با
تبرم جدا میکنم و برایت میآورم تا گرم شوی ؛
میبینم تو بلند شدهای ، از زیر مرغها تخممرغ
را برداشتهای چند نوك هم به دستهایت زدند و
من غری میزنم تهدید به غذای شب آنها را میکنم ؛
تو مثل همیشه با مهربانی سقلمهای به من میزنی
دستهایت را میبویم و میبوسم و تو را میبینم
با دست دیگری مشغول سرخ کردن تخم ...
دیدم یكباره گفت : + بسه عزیزم چقدر نقشه
داری ، پاشو شب شده ماشین بگیرم و برم
نگاهی به جیبم میکنم میبینم ته جیبم را برایش
آبنبات خریدهام از آن گرانها که دوست داشت
بغضی میکنم و برمیگردم که به او بگویم من
پول ندارم اما میبینم کسی نیست !
او رفته است همان سالی رفت که فهمید آیندهای
با من ندارد و من الآن سالهاست هر شب گز میکنم ،
میآیم روی پل رجایی تا یاد اویم باشم ، و قلبی
که مثل کلبه همیشهتَر است با اشكهای دلتنگی:)
#ابوالفضل_گلستانی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 287
🍇 #شعر 🍇
با نگاهت در دلم شوری عجیب افتاده است
آدمم!! روی لبت تصویر سیب افتاده است
سجده کردم در دل شب، گریه کردم در قنوت
تا که مقبول خدا امن یجیب افتاده است
با غزلنازی لبهایت قصیده جان گرفت
ز آن که نامت اولین بیت نسیب افتاده است
موج گیسوی سیاهت زیر باران تاب خورد
بعداز آن کار دلم دست طبیب افتاده است
دل به اقیانوس چشمانت سپردم سالهاست
ساحل آرامشم موجی مهیب افتاده است
با مسیحای نگاهت زنده کردی عالمی
بعد از آن پس لرزه در دار صلیب افتاده است
چون که فروردین زیبای لبت گل غنچه داد
فصل گلبرگ شقایق در نشیب افتاده است
خواستنداز عاشقی در شعر معنایت کند
دهخدا منجد معین دست ادیب افتاده است
گیسویت در باد رقصیده رخت گشته عیان
روز را شب فاصله میکرو جریب افتاده است
«چادر و شال و کلاهت بوی باران داده اند »
لعنتی عطار هم با تو رقیب افتاده است!!!
با نسیمی دکمه پیراهنت گردیده باز
شور و غوغا در خیابانها عجیب افتاده است
خنده بر لب داشتی شهریورانه گرم بود
اختلافی بین کبک و عندلیب افتاده است
با خیالت دلخوشم ای ماه شبهای سکوت
گرچه قلبم از فراقت نا شکیب افتاده است
نیمه پنهان سیب و ماه و عشق و .....وای نه!!!!!!
از چه روی صورتت گیسو اریب افتاده است
#حسین_خدایی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 287
صبح است بیا دوباره پرواز کنیم
دروازه دل به دوستی باز کنیم
دیروز که رفت رفته را غم نخوریم
یک روز دگر به شوق آغاز کنیم
#نظامی_گنجویدرود عزیزان صبحتون بخیر🤍🍃 . 🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401
7 287
هان اے
نسـیم "صبح" ڪه بویت معطرست
همـراه باتوخاڪ سرڪوے دلبرست
محتاج نیست برسر ره مشڪ ریختن
ڪانجاڪه او پاے نهدخاڪ عنبرست
سلام دوستان عزیزصبحتون بخیر و شادی ایام بکامتان 🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401
7 287
🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀🥀
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
🌹 🌹
❤️🌹ܥوܢܚࡅ߳ߺߺܙ ܫܝ̇یܝ̇ و ܭَܝߊܩܨ و ادمین زحمتکشمون❤️🌹
❣️ جناب سام عزیز درگذشت
تأسفبارپدر بزرگ بزرگوار و عزیز شما ، ما
را داغدار کرد. مصیبت وارده را به شما و
خانواده محترمتان
صمیمانه تسلیت میگوییم و از درگاه خداوند
متعال برای ایشان رحمت الهی و برای عموم
بازماندگان صبر و اجر مسئلت داریم.❣️
❣️🥀🥀🥀🥀🥀
از طرف مدیریت وادمین های چنل دکلمه و سناریو💐💐
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
