فرزندِ خَلَفِ استاد اسپلینتر
Открыть в Telegram
He/They (Yes I'm non-binary) Obsessed with cinema, super long nails, soft metal music, piercings, languages and queerness. Struggling with sensory issues, dysphoria and life in general. To contact me: @SashaKazemi @SashaNBBot
БольшеИран195 733Категория не указана
74
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
Repost from روزمرگیهای یک رواندرمانگر
گاهی عدم تصمیمگیری، خودش یک تصمیم دفاعیه؛ تلاشی برای اجتناب از سوگواری بر یکی از گزینهها.
Repost from مستاجر پلاک ١٢
سلام، دوستِ غریبهی من.
.
خواستم در جریان باشی که این روزها بیشتر از همیشه میترسم. از خودم میترسم، از آدمها، از زندگی، از بلاتکلیفی، از روزمرگی، از آینده، از عشق، از احساسات، از بیپولی… حتی از خوابیدن هم میترسم؛ از کابوس دیدن، از بیدار شدنهای بیانگیزه. از آن لحظهای که چشم باز میکنم و میفهمم هیچچیز از من نمانده؛ نه امید، نه شوق، نه حتی سایهی مبهمِ آدمی که روزی بودم. این روزها با سکوت خو گرفتهام، با دیوارهایی که جوابم را نمیدهند و ساعتهایی که بیوقفه میگذرند، بیآنکه چیزی را عوض کنند. گاهی حس میکنم فقط دارم نفس میکشم تا ثابت کنم هنوز زندهام. میدانم این حرفها به هیچ دردی نمیخورد، اما نوشتن برایم مثل باز کردنِ پنجرهایست در اتاقی تاریک. شاید نور نیاید، اما هوایی تازه میوزد، حتی اگر سرد باشد. دوستِ غریبه، اگر روزی این نامه را خواندی و از لابهلای واژهها صدای شکستهی من را شنیدی، بدان هنوز گوشهای از روحم در تقلای ماندن است. شاید امید چیز کوچکی باشد، اما هنوز جایی در اعماق من زنده است، مثل شمعی در انتهای تونل، لرزان، کمنور، اما هنوز روشن.
.
در انبوهی از ترسهایم دستوپا میزنم، در اضطراب غرق شدهام، در نگرانی، در سکوتی که شبیهِ فرو رفتن در باتلاقی بیانتهاست. هرچه بیشتر سعی میکنم بالا بیایم، بیشتر در خودم فرو میروم. جهان دورم میچرخد و من در مرکزِ بیحرکتِ خویش ماندهام؛ میانِ گذشتهای که رهایم نمیکند و آیندهای که جرئت نزدیک شدن ندارد. گاهی به این فکر میکنم که شاید ترس، تنها چیزیست که از من مانده. شاید انسان، وقتی دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد، تازه از خودش میترسد. من از این «خودِ خسته و فراموشکار» میترسم که دیگر حتی به یاد نمیآورد چرا باید ادامه دهد.
.
از پوچی میترسم، از این حجم از بیحسی، از تهی ماندن. از اینکه هرچه درونم را میگردم، جز سکوت و خاکستر چیزی نمییابم. زمان از کنارم میگذرد، بیآنکه لمسش کنم. همهچیز مثل رؤیاییست که بیداریِ ناگهانیاش هرگز نمیرسد. دیگر حتی درد هم واقعی نیست، فقط تکراری مبهم از احساسی فراموششده است. میترسم از این بیتفاوتیِ آرام، این مرگی که بیصدا درونم ریشه میدواند. هر شب به خودم قول میدهم فردا، اندکی بیشتر «زندگی» کنم… اما فردا میآید، و من هنوز همانم: خسته، خالی، و غریبتر از دیروز. دوستِ غریبه، نمیدانم چرا هنوز مینویسم. شاید چون نوشتن، آخرین شکلِ مقاومت من است. شاید چون میترسم اگر ننویسم، این تاریکی مرا تمامقد در خود ببلعد. اگر روزی این سطور را خواندی و فهمیدی، بدان که در جایی، در زمانی، انسانی هنوز میکوشید از میان پوچی، دستِ خودش را بگیرد و بیرون بکشد، ولو برای یک لحظهی کوتاهِ زنده بودن.
.
بدان که هنوز دارم میجنگم. هر روز، هر دقیقه، هر لحظه، هنوز دارم تلاش میکنم. دستوپا میزنم میانِ این سیاهی، میان این تردید و فرسودگی، تا شاید چیزی از آنچه میخواهم، بشود. هنوز آرزو دارم، هنوز انگیزه دارم؛ هرچند کمرمق، هرچند در میانِ ویرانهها. گاهی همین نفس کشیدن، خودش نوعی شجاعت است. همین بیدار ماندن در دل تاریکی، یعنی هنوز شعلهای هست، کوچک، اما زنده، من یاد گرفتهام امید را با دندان نگه دارم، حتی وقتی دستهایم خالیست. یاد گرفتهام اگر نمیشود فریاد زد، باید در سکوت ادامه داد. دوستِ غریبه، اگر روزی از من خبری نماند، بدان تا آخرین لحظه جنگیدم. با ترس، با درد، با خودم، و اگر هنوز مینویسم، برای گفتنِ رنجها نیست، بلکه برای یادآوریِ بودن است، که هنوز در این جهانِ فراموشکار، کسی هست که نمیخواهد فراموش شود.
آیا میتونم پیرسینگهای لبم رو از حراست دانشگاه مخفی کنم؟ با ما همراه باشید.
دقیقاً! خیلی فرهنگ زشتیه ولی دهه پنجاهیا، شصتیا و یه تعدادی از دهه هفتادیا به شدت قضاوتگرن و این قضیه به طرز آزاردهندهای براشون نرماله. در صورتی که این رفتار توی نسل ما فوقالعاده ناپسنده و اگر کسی هم شروعکننده باشه، بقیه تصحیحش میکنن یا بهش تذکر میدن.
هیچ بازیای به اندازهی این آبروم رو پیش خودم نبرده. چهار ماهه دارمش هنوز نتونستم از لِوِل ۳ جلوتر برم:)
باید خودمون رو از زیر بار کمرشکن حسرت و گناه گذشته، بیرون بکشیم. چیزهایی هستن که به شدت نگهشون میداریم با اینکه میدونیم رها کردنشون باعث میشه دیگه با خودمون در جنگ نباشیم؛ ولی چون سخت و ناآشناست از این کار دوری میکنیم. باید دست از طفره رفتن برداریم و با ترسهامون روبهرو بشیم. باور دارم راه رستگاری همینه.
Repost from پرشین توییکس 😎
اگه ذوق کردن و خوشحالی یه نفر رو دیدین و واکنشتون این بود که «مگه فلان چیز هم ذوق داره؟» یا «جدی کسی با این هم ذوق میکنه که تو میکنی؟»، حق اظهار نظرتون محفوظه اما شما به شدت و به غایت آدم آشغالی هستین و لازم به یادآوریه که بعضی وقتها سکوت هم میشه کرد، دهنتون نباید همیشه باز باشه.
»Navigator«
💠 @PersianTwix
یه فحش سهحرفی هست که با "ک" شروع میشه، وسطش "ی" داره و با "ر" تموم میشه که اگه از دایرهی لغاتم حذف بشه نمیتونم زندگی بگذرونم.
