ru
Feedback
عِرف

عِرف

Открыть в Telegram

صفحه‌ای برای من جایی برای ثبت‌هام و حرف‌ها. @itsserfann_bot :جاحرفی «أبْوترابْ»

Больше
505
Подписчики
-124 часа
-27 дней
+2330 день
Архив постов
همه چیز بهم ریخته. هیچ چیز سرجایش نیست. دارم به بهترین شکل ممکن اهمال کاری می‌کنم. جزوه های نانوشته زیادی دارم که ننوشته ام. کتاب های زیادی دارم که خریده‌ام اما نمی‌خوانم. حرف های ناگفته زیادی دارم که نگفته ام. میخواستم خودم را سرگرم کنم تا کمتر فکرت به سرم بزند اما نمی‌شود. تمام اینها تو بودی عزیز من تو بودی. دارم همه چیز را به بطالت خالص می‌گذرانم. نمیدانم تا کی قرار است ادامه یابد. راستش دلم به حال خودم می‌سوزد که چقدر بیچاره بودم. چقدر مقابل تو ضعیف بودم و این همه وابسته تو شدم. با ترس قلبم را به تو دادم و تو راحت آن را شکستی. ما آدم ها دیگر هیچوقت شبیه گذشته نخواهیم شد. تو می‌گفتی مرا از خودم نیز بیشتر دوست داری. اگر دوست داشتنت این بود که کاش هیچوقت از هیچکس مرا بیشتر دوست نداشتی. میان تمام اتفاقات روزانه به یادم می‌افتی. کسی صدایم می‌زند تو به یادم می‌افتی. میان حرف هایم تو به یادم می‌افتی. دیوانه شدم. تو گریه هایم‌ را ندیدی چون فکر میکردی رفتنت برایم مهم نبود. فکر میکردی کوهی هستم که نخواهد ریخت. اما اشتباه کردی. تو مرا ندیدی هیچوقت مرا درست نفهمیدی. نفهمیدی نبودنت گریه دارد عزیز من. نبودنت حتی باعث می‌شود کوه نیز بریزد. تو هرگز مرا خوب ندیدی. تو تنها امید من بودی و مرا از دوست داشتن ناامید کردی.

http://t.me/HidenChat_Bot?start=438628179 شما چیزی برای رفع دلتنگی بنویسید..

می‌خواهم چیزهایی برای دلتنگی بنویسم. برای این همه جدایی. برای نرسیدن های طولانی. برای رفتن های بی وقفه. دیگر هیچ چیز شبیه قبل نیست. من از تو بسیار رنجیده ام. نباید به خودم اجازه می‌دادم آنقدر به تو نزدیک شوم. نباید می‌گذاشتم دلم به دلت گره بخورد. نباید فکر های قبل از خواب مرا تو تسخیر می‌کردی. اما آدمی ضعیف است در برابر این چیزها. من و تو انگار شبیه هم نبودیم و این تفاوت هایمان ما را نزدیک هم می‌کرد. ما را گره می‌زد در این وصل ناجور زندگی. تو شبیه نخ نازکی بودی که مرا وصل می‌کردی به خودت. اما تو مرا رنجاندی. برای تو چیزی از من انگار برایت مهم نبود. تو مرا به زندگی وصل کردی و خودت همین نخ نازک را بریدی. تو مرا بریدی. مرا گم کردی. مرا رها کردی. رها شدن آدم را دیوانه می‌کند. مخصوصا اگر از طرف کسی که او را دوست دارد باشد. باید تمرین کنم شبیه تو باشم. شبیه تو بی تفاوت. شبیه تو بلد باشم رها کردن را در اوج خواستن. شبیه تو قطع کردن را. هر شب که این چیزا ها به سراغم می‌آید همان سوال های همیشگی را در ذهنم مرور می‌کنم، که آیا تو مرا هرگز دوست داشتی ؟ و این تلخ ترین پرسش شب های من است. میبینی من احتمال اینکه تو مرا دوست داشتی را نیز دوست دارم.

مرا پناه بده زیر چادرت.

من احساس عجز می‌کنم از فشردن کیبورد برای بیان این چیزها. از فشردن دستم برای کنار هم گذاشتن واژه ها تا شاید چیز تازه تری بتوانم بگویم. راستش فکر می‌کنم هر چقدر روی این صفحه ضربه بزنم آنطور که باید نیت مرا نمی‌توانند به خوبی بیان کنند. اما راه آدمی برای پر نشدن سینه اش از این همه فراق مگر راهی جز همین است ؟ اما خب من هرگز نفهمیدم داستان ما چه بود. آمدی، رفتی و منتظر نماندی. تا آمدیم به تو عادت کنیم رفتی. این همان لحظه ایست که شناخت اتفاق افتاده و آدمی دوست دارد بیشتر او را ببیند، بیشتر با او حرف بزند، بیشتر به بهانه های مختلف با او همکلام شود. چه میدانم آدم به دنباله بهانه است. تو عادت کرده ای و کار از کار گذشته. عادت کرده بودی به اینکه وقتی کلاست تمام می‌شود به او بگویی چقدر منجز کننده بوده و هی میخواستی سریع تر زمان بگذرد و بتوانی فرار کنی. تو عادت کرده ای به زنگ زدن هایش در یک زمان مشخص. عادت کرده ای به بودنش. میبینی ما چقدر بهم عادت کرده بودیم. حداقل از سمت من اینطور بود. تو را نمی‌دانم. تو را هیچ وقت ندانستم. سخت بودی، پیچیده بودی. تو انگار هیچ شبیه به آدم های اطرافم نبودی. همین تو را عزیز تر کرده بود عزیزم. من عاشق این بودم تو را پیدایت کنم، تو را کشفت کنم. اما رهایم کردی. مثل مادری که دست فرزندش را در شلوغی رها می‌کند. کاش هیچ وقت این را تجربه نکنی که دستت را در شلوغی کسی رها کند. من نمی‌خواهم تو هم مثل من روزی گم بشوی.

زاویه دیدی که دوست داشتم./
زاویه دیدی که دوست داشتم./

اگه حرف خاصی نیست، شبتون بخیر باشه.

تاثیرات نم بارونی که زده همه بچه ها هوایی شدن متاسفانه

چرا همیشه توی ناشناستون بحث به ازدواج ختم میشه😂

نمی‌دونم. بذارین هر وقت متاهل شدم میگم.

دوران متاهلی چه شکلیه براتون؟!!

خیر.