نگاهِ آبیِ ماه🌘
Открыть в Telegram
«و چشمهای من، خاکستریست که از عمقهای آن ققنوسهای رنج جهان میزایند.»
Больше302
Подписчики
+124 часа
+17 дней
+1730 день
Архив постов
«گسترهٔ خیال» از مجموعههای شاخص نمایشنامهنویسی ایران در دهههای ۷۰ و ۸۰ خورشیدی است که نمایشنامههای آن با اقتباس از رمانهای برجستهٔ ادبیات جهان نوشته و منتشر شدهاند.
نمیدانم هر جملهٔ مطلب را چندبار خواندهام و هر جملهٔ کتاب را...
به دقایقی که امروز روی بازنویسی و ویراستاری مطلبم وقت گذاشتهام خیرهام و از خودم میپرسم: «آیا این همان کاریست که همیشه میخواستهام انجام بدهم؟!»
نمیدانم. حقیقتاً نمیدانم. اما این همان کاریست که در حال حاضر از من برمیآید و با عشق انجامش میدهم. باربار خواندن. باربار حذف کردن. دقایقی بسیار روی یک کلمه فکر کردن. تغییر و اصلاح و نوشتن. نوشتن!
این عکس را - بر خلافِ عادت - با این متن توضیحیِ پراکنده اینجا میگذارم که بعدها وقتی به امروزم نگاه کردم، یادم بیاید صدها دقیقه را در روز صرفِ کارهایی میکردم که بهزعمِ خودم درست بوده و مفید.
برای تکمیل مطلبم، «زنان بدون مردان» را دوباره و چندباره میخوانم. روزهاست که مرتب و مدام به آن پنج زن برمیگردم؛ پیش از خواب و بعد از بیداری، از میان سطرهای بههمریختهٔ پیدیاف کتاب، به باغی در کرج میرسم؛ کنار رودخانهای که مهدخت در انتظار درخت شدن، ریشه در خاک دوانده است.
در خوانش اول، مهدخت برایم پررنگتر بود؛ این بار اما مونس. زنی که در دلِ باورهای سنتی میمیرد، از نو زاده میشود، با خواندن و دیدنْ خودش را میسازد، و در اعتراض به خواهرکُشی/زنکُشی به راه میافتد. کاملترین سیر تحول رمان را در او میبینم. با این همه، مگر میشود چهار زن دیگر را نادیده گرفت؟
مگر میتوان مادریِ زرینکلاه را کم شمرد؛ زنی که جامعه طردش میکند، اما شهرنوش پارسیپور او را به سرچشمهٔ زندگی بدل میکند؛ سرچشمهٔ زندگی برای انسان و طبیعت. نیلوفر و درخت. چه پاسخ درخشانی به ارزشگذاریهای مردسالارانه!
در جهان داستانیِ پارسیپور، ادبیات فقط روایتِ رنج نیست؛ امکانِ تصور و آفرینشِ جهانی دیگر است. برای همین، «زنان بدون مردان» تنها قربانی نمیمانند؛ از نو زاده میشوند، ریشه میدوانند، نور میشوند و سرانجام، انسان.
برای تکمیل مطلبم، «زنان بدون مردان» را دوباره و چندباره میخوانم. روزهاست که مرتب و مدام به آن پنج زن برمیگردم؛ پیش از خواب و بعد از بیداری، از میان سطرهای بههمریختهٔ پیدیاف کتاب، به باغی در کرج میرسم؛ کنار رودخانهای که مهدخت در انتظار درخت شدن، ریشه در خاک دوانده است.
در خوانش اول، مهدخت برایم پررنگتر بود؛ این بار اما مونس. زنی که در دلِ باورهای سنتی میمیرد، از نو زاده میشود، با خواندن و دیدنْ خودش را میسازد، و در اعتراض به خواهرکُشی/زنکُشی به راه میافتد. کاملترین سیر تحول رمان را در او میبینم. با این همه، مگر میشود چهار زن دیگر را نادیده گرفت؟
مگر میتوان مادریِ زرینکلاه را کم شمرد؛ زنی که جامعه طردش میکند، اما شهرنوش پارسیپور او را به سرچشمهٔ زندگی بدل میکند؛ سرچشمهٔ زندگی برای انسان و طبیعت. نیلوفر و درخت. چه پاسخ درخشانی به ارزشگذاریهای مردسالارانه!
شهرنوش پارسیپور میدانست ادبیات فقط روایتِ رنج نیست؛ امکانِ تصور و آفرینشِ جهانی دیگر است. برای همین، «زنان بدون مردان» تنها قربانی نمیمانند؛ از نو زاده میشوند، ریشه میدوانند، نور میشوند و سرانجام، انسان.
+1
Summerland (2020)
روایتی از مردمانِ حاشیهٔ جنگ؛ از آنانی که نامشان در حافظهٔ تاریخ نمیماند، اما هر کدام قصهای دارند از فقدان، عشق و ادامهدادن.
شیفتهٔ هر روایتیام که آدمها را از عدد و آمار، تبدیل میکند به قصه.
«تمام آرزوی تو این است که مردم در غلوزنجیرهایشان خوشبخت و راضی باشند. اوج رویای تو همین است. آرزو داری آدمهایی مثل من بهراحتی زندانمان را تحمل کنیم.
امروز من اسیرم و تو نگهبان منی. آرزو ندارم تو را بکشم. اما اگر تو را بکشند، خیلی خوب قاتلت را درک میکنم. خیلی خوب درکش میکنم. تو خیلی وقتها با چند قطره عسل، نمیگذاری مردم طعم واقعی زهر را بچشند. اما خودت هم خوب میدانی چیزی که به ما میدهی، زهر است.»
- تصاحب تاریکی
- بختیار علی
بختیار علی جان، کاش فقط رئالیسم جادویی مینوشتید؛ قلمروی رئال تا اینجای کار، چندان گیرایی نداشت.
به آخرین انار دنیایت قسم، آنچه را که به ۷۸۰ صفحه کشاندی، در ۳۰۰ صفحه میشد گفت و خوب هم گفت.
میخواستم بنویسم «تابوت سنگینی نمیکرد؟»
آخر، زن جلویی انگار زانوهایش خم میخورد. شاید هم از بار غصه، از سنگینیِ سوگ. تابوت که فقط تابوت نبود، تکههایی کَنده از جان بود که راهی میشد دیگر نباشد، هرگز نباشد.
زنان بدون مردان، تابوت را حمل میکردند. با پیراهنهای سیاه و شالهای سفید. پشت سرشان، مردان با کتوشلوار سیاه و شالهای سفید. و تابوت آراسته با گل در پسزمینهٔ آرامِ موسیقی به قلب زمین حمل میشد. آنجا که ابدیت لابهلای هستی ادامه دارد، حتی بهصورت یادگاری از جسم.
شهرنوش پارسیپور، چهارشنبه، ۱۵ جولای، دور از دیارش، به خاک سپرده شد.
میخواستم بنویسم «تابوت سنگینی نمیکرد؟»
آخر، زن جلویی انگار زانوهایش خم میخورد. شاید هم از بار غصه، از سنگینیِ سوگ. تابوت که فقط تابوت نبود، تکههایی کَنده از جان بود که راهی میشد دیگر نباشد، هرگز نباشد.
زنان بدون مردان، تابوت را حمل میکردند. با پیراهنهای سیاه و شالهای سفید. پشت سرشان، مردان با کتوشلوار سیاه و شالهای سفید. و تابوت آراسته با گل در پسزمینهٔ آرامِ موسیقی به قلب زمین حمل میشد. آنجا که ابدیت لابهلای هستی ادامه دارد، حتی بهصورت یادگاری از جسم.
شهرنوش پارسیپور چهارشنبه، ۱۴ جولای، دور از دیارش، به خاک سپرده شد.
Vanya (2024)
Based on Anton Chekhov’s Uncle Vanya (1897)
Directed by Sam Yates | Starring Andrew Scott
+1
صد و ده دقیقه هنر خالص؛ شگفتی، زیبایی، زندگی.
تئاتر «وانیا»، برگرفته از نمایشنامهٔ «دایی وانیا»ی آنتون چخوف، که بازی اندرو اسکات در هشت نقش مختلف، آن را عمیقتر و فراتر از یک اجرا میبرد.
شاهکارترین اثر هنری که تا حالا دیدهام؛ سراسر عشق، حسرت، شکست، و زیستن توأم با اندوه.
«آنهمه آدم بیگناه را میکشند؟»
علیاحسان قاهقاه خندید. انگار به آدمی احمق نگاه میکرد، گفت: «به این پانزده بیست نفر میگویی اینهمه؟ به این پانزده بیست نفر میگویی اینهمه؟ وای خدایا جدی میگویی؟»
سینان با تعجب پرسید: «پانزده بیست نفر کم است؟ پانزده بیست نفر را کم میدانی؟»
«داستان بنویسید.»
هر شب، در انتهای کلاس، بر آن تأکید میکرد. و با گفتنِ «قربانِ همه» جلسه تمام میشد.
شهرنوش پارسیپور هفت ماه، هر شنبه، دو ساعت اول روزش را برای ما اختصاص میداد. هر شنبه به مادرم میگفتم امشب سر سفره نمیآیم. هشتونیم شام، پشت لپتاپ مینشستم با داستانم یا با یادداشتهایی راجع به داستانهای اعضای دیگر. او میآمد با لبخندی بسیار مهربان، با موهایی همگونِ برف. اسم همه را با «عزیزم» صدا میکرد و میپرسید: «حالت چطوره عزیزم؟»
داستانها را در جریان هفته میخواند. سر کلاس دوباره گوش میداد. از تکتک نظر میپرسید، همه را سهم میداد. بعد، نظر خودش را میگفت. و در نهایت از نویسندهٔ داستان میخواست راجع به داستانش صحبت کند. هیچباری اتفاق نیفتاد که داستانی را ضعیف بخواند، یا ذهنیت نویسنده را ناچیز بشمارد. برای هر نوشتهای ارزش قائل بود؛ جهان داستان همه را قابل پرداخت میدانست. تشویقمان میکرد: «تو نویسندهٔ خیلی خوبی هستی!»
وقتی داستان «مورچهها بی چمدان میروند» را خواندم، گفتم میخواهم وسط داستان را تغییر بدهم. صدایم زد: «سودابه، دست به این داستان نزنی!» وقتی داستان «چشم کلاغ» را خواندم، گفت: «همین الان هم نویسندهٔ خوبی هستی!» سرشار از شادی و روحیه، گفتم: «با این تعریف شما، امشب با آرامش وافر میخوابم.» خندید و گفت: «به نوشتن ادامه بده!»
چند ماه از برگزاری جلسات گذشته بود، شبی تعدادمان در کلاس کمتر از هفتههای قبل بود. ناراحت شد و نگران؛ گفت از دوستانتان خبر بگیرید. دوستی توضیح داد که علتْ بیبرقی است. دوستی دیگر پرسید که جلسات تا چه وقت ادامه پیدا میکند. خانم پارسیپور گفت هیچ پایانی برای کلاس در نظر ندارد؛ همینطور کنار هم مینویسیم و ادامه میدهیم و اعضای جدید نیز میتوانند به این مسیر بپیوندد. و بعد اضافه کرد اگر کسی مایل به ادامه نیست، میتوانیم دربارهٔ ادامهٔ جلسات بازنگری کنیم. اجازهٔ صحبت خواستم و گفتم: «این دو ساعتی که شما برای ما وقت میگذارید، از بسیاری از بیانیههای حقوقبشری و دادِ همدلی، مؤثرتر است.»
با لبخندِ همیشهمهربانش گفت: «صبح شنبهٔ من به بچههای افغانستان تعلق دارد.»
بعد از وصل شدن اینترنت ایران، کلاس افغانستان و ایران را ترکیب کرد. بدون مرز، بدون تفکیک، در جهان ادبیات همسان پیش میرفتیم. داستانهای همدیگر را میخواندیم، نظر میدادیم، و میآموختیم. خانم پارسیپور قهوهاش را آماده میکرد و در صحبت و خنده و نقد و نظر همراه میشد.
در چند هفتهٔ پرآشوبِ هرات، هر بار در شروع کلاس گفت: «سودابه، از هرات بگو!»
جلسهٔ قبل، سال و ماه و روز تولد همهٔ ما را پرسید و یادداشت کرد. کنجکاو بودم که برای چه؟! حدس میزدم در جلسهٔ پیش رو دلیلش را بگوید.
جلسه قرار بود امشب باشد. هشتونیم شب.
دیشب خانم مرجان محتشم، دوست و همراه خانم پارسیپور در کلاسها، در گروه نوشت: «شهرنوش عزیز حالش خوب نیست، در بیمارستان هستند. فردا کلاس را برگزار میکنیم.»
شهرنوش پارسیپور آنقدر سرزنده و استوار بود که مرگ را بسیار دور از او تصور میکردم. همه در گروه آرزوی سلامتی کردیم. صبح که چشم باز کردم، ابتدا پیامهای گروه را دیدم و خبر درگذشت شهرنوش پارسیپور را. خیره ماندم به عکسش و صدایش در گوشم پیچید: «تا جلسهٔ بعد...»
پیامهای تسلیت در گروه ردوبدل میشود. خانم مرجان محتشم مینویسد: «شهرنوش عزيز بسيار به نويسندگان افغان علاقمند بود. بسيار به كارگاه شنبهها كه بهتازگی شروع كرده بوديم علاقمند بود. راهش را گرامی بداريم.»
راه نویسنده را چطور میشود ادامه داد بهجز عمل کردن به توصیهٔ همیشگیاش، بهجز زنده نگهداشتنِ آموزهها و آثارش!
به قول بختیار علی «اگر یک زندگی به فرم ادبیات درنیاید، هرگز به جاودانگی نخواهد رسید.» و شهرنوش پارسیپور زنده است و جاودانه، مثل تمام اهالی کلمه و ادبیات.
خوشحالم که فرصتی به این ارزشمندی دست داد تا مستقیم از این نویسندهٔ بزرگ و آزاده بیاموزم، در محضرش داستان بخوانم و توصیههایش را بشنوم. راه شهرنوش پارسیپور کلمه بود؛ راهش را گرامی میداریم.
استاد عزیزم!
باورم نمیشود.
قرار بود امشب جلسه داشته باشیم، مثل تمام شنبههای این هفت ماه اخیر.
آدونیس، شاعر سوری، نوشته است:
«خدایا کُردها را ببخش
که نمیتوانند قرآن را ختم کنند؛
وقتی به سورهٔ انفال میرسند،
همه میمیرند.»
برای کُردها، «انفال» فقط نام هشتمین سورهٔ قرآن نیست؛ نامِ گورهای دستهجمعی است. در سال ۱۹۸۸، رژیم بعث صدام حسین عملیات نسلکشی کُردهای عراق را «انفال» نامید؛ اموال، زمینها و جانشان را غنیمتِ جنگی خواند و بیش از ۱۸۰ هزار نفر را قتلعام کرد.
بختیار علی در شهر موسیقیدانهای سپید، این فاجعه را به تصویر میکشد؛ نه با آمار، که با بدنهای تکهتکهشده و حافظهای که از زیر آوار بیرون میآید. او از جنگ مینویسد؛ از جان آدمی در جنگ. از سربازِ سنگر که نمیداند در شمار زندگان است یا سرگردانِ جهان مردگان. از زنان و کودکانی که جنگ آنها را به عدد تبدیل میکند و به حافظهٔ استخوانیِ تاریخ میسپارد. حتی از پرندگانی که چنان بر زمین سقوط میکنند، گویی هرگز بالی نداشتهاند.
در این جهان، مرزِ میان زنده و مرده میشکند. در طوفان جنگ و سیلاب خون، سرِ بریده فرقی با پایِ در حال گریز ندارد. شهرها زیر خاک فرو میروند، خاکستر میشوند و از آدمی، جز ردّی در حافظهٔ مرگ، چیزی باقی نمیماند.
اما بختیار علی از دل این صحرای محشر، شاهدی را بیرون میکشد؛ راویای که میماند تا شهادت بدهد جنگ با انسان چه میکند. شاهدی که چهبسا خودِ او باشد.
به سعیده، که غروب پروانه را میخواند، مینویسم: بختیار علی را باید آرامآرام خواند و مزهمزه کرد. تندتند خواندن، حیفومیلش میکند.
در تمام کتابهای بختیار علی، همزمان در نهایتِ شعر و داستان غرق میشوم. جهانسازیاش آدم را میکشاند درون قصه و رهایش میکند تا به حقیقت محض وصل شود؛ یک شهر انعکاس هزاران شهر است و معبرها تصاویر آیینهای همدیگر. و در تمام آیینهها اشکم درمیآید از رقّت قلبم بهواسطهٔ کلمات، ادبیات، هنر.
در نخستین صفحات شهر همنوازان سپید، سرهنگ قاسم از استاد موسیقیاش، اسحاق زرینلب، میپرسد: «ولی موسیقی در این جنگ ویرانگر چه کار میتواند بکند؟ برای آنهایی که مُردهاند چه کاری از دستش برمیآید؟»
اسحاق زرینلب توضیح میدهد که مزیت موسیقی برای بشر درست مثل مزیت بشر برای کرهٔ خاکی است؛ چه غایت و هدفی برای بشر است؟!
«بارها از خودم پرسیدم که توی یک کشور در حال جنگ - مثل اینجا - موسیقی به چه کاری میآید. جنگ و موسیقی عین دریا و قله از هم فاصله دارند. ولی مگر میشود نوای درونتان را خفه کنید؟ تا بوده این بوده و تا هست همین است؛ جنگ هست و موسیقی هم خواهد بود. شقاوت در کنار موسیقی وجود دارد؛ خیلی وقتها با هم رخبهرخ میشوند و همدیگر را نمیشناسند و از کنار هم عبور میکنند. موسیقی همیشه با جنگ توفیر داشته و خواهد داشت؛ انگار مخلوقِ دنیای دیگریست، اما وظیفه دارد که خودش را در ترس و خون و آتش شرکت بدهد. روزی داشتم برای چندتا چریک فلوت میزدم، یکیشان گفت: نواختن تو باعث شد زندگی را دوست داشته باشم؛ نه فقط زندگی خودم را، الآن حتی زندگی دشمنم را هم دوست دارم.
وقتی رفت توی میدان جنگ، کمی بعدش برگشت و به من گفت: مژده مژده اسحاق زرینلب، من امروز هیچکس را نکشتم.
موسیقی ماناست، جاودانه. خیلی وقتها در برابر مرگ انسان ککش هم نمیگزد، فقط میتواند ما را به آبشخور جاودانگی برساند.»
به سعیده، که غروب پروانه را میخواند، مینویسم: بختیار علی را باید آرامآرام خواند و مزهمزه کرد. تندتند خواندن، حیفومیلش میکند.
در تمام کتابهای بختیار علی، همزمان در نهایتِ شعر و داستان غرق میشوم. جهانسازیاش آدم را میکشاند درون قصه و رهایش میکند تا به حقیقت محض وصل شود؛ یک شهر انعکاس هزاران شهر است و معبرها تصاویر آیینهای همدیگر. و در تمام آیینهها اشکم درمیآید از رقّت قلبم بهواسطهٔ کلمات، ادبیات، هنر.
در نخستین صفحات شهر همنوازان سپید، سرهنگ قاسم از استاد موسیقیاش، اسحاق زرینلب، میپرسد: «ولی موسیقی توی این جنگ ویرانگر چه کار میتواند بکند؟ برای آنهایی که مُردهاند چه کاری از دستش برمیآید؟»
اسحاق زرینلب توضیح میدهد که مزیت موسیقی برای بشر درست مثل مزیت بشر برای کرهٔ خاکی است؛ چه غایت و هدفی برای بشر است؟!
«بارها از خودم پرسیدم که توی یک کشور در حال جنگ - مثل اینجا - موسیقی به چه کاری میآید. جنگ و موسیقی عین دریا و قله از هم فاصله دارند. ولی مگر میشود نوای درونتان را خفه کنید؟ تا بوده این بوده و تا هست همین است؛ جنگ هست و موسیقی هم خواهد بود. شقاوت در کنار موسیقی وجود دارد؛ خیلی وقتها با هم رخبهرخ میشوند و همدیگر را نمیشناسند و از کنار هم عبور میکنند. موسیقی همیشه با جنگ توفیر داشته و خواهد داشت؛ انگار مخلوقِ دنیای دیگریست، اما وظیفه دارد که خودش را در ترس و خون و آتش شرکت بدهد. روزی داشتم برای چندتا چریک فلوت میزدم، یکیشان گفت: نواختن تو باعث شد زندگی را دوست داشته باشم؛ نه فقط زندگی خودم را، حالا حتی زندگی دشمنم را هم دوست دارم.
وقتی رفت توی میدان جنگ، کمی بعدش برگشت و به من گفت: مژده مژده اسحاق زرینلب، من امروز هیچکس را نکشتم.
موسیقی ماناست، جاودانه.»
به سعیده، که غروب پروانه را میخواند، مینویسم: بختیار علی را باید آرامآرام خواند و مزهمزه کرد. تندتند خواندن، حیفومیلش میکند.
در تمام کتابهای بختیار علی، همزمان در نهایتِ شعر و داستان غرق میشوم. جهانسازیاش آدم را میکشاند درون قصه و رهایش میکند تا به حقیقت محض وصل شود؛ یک شهر انعکاس هزاران شهر است و معبرها تصاویر آیینهای همدیگر. و در تمام آیینهها اشکم درمیآید از رقّت قلبم بهواسطهٔ کلمات، ادبیات، هنر.
در نخستین صفحات شهر همنوازان سپید، سرهنگ قاسم از استاد موسیقیاش، اسحاق زرینلب، میپرسد: «ولی موسیقی در این جنگ ویرانگر چه کار میتواند بکند؟ برای آنهایی که مُردهاند چه کاری از دستش برمیآید؟»
اسحاق زرینلب توضیح میدهد که مزیت موسیقی برای بشر درست مثل مزیت بشر برای کرهٔ خاکی است؛ چه غایت و هدفی برای بشر است؟!
«بارها از خودم پرسیدم که توی یک کشور در حال جنگ - مثل اینجا - موسیقی به چه کاری میآید. جنگ و موسیقی عین دریا و قله از هم فاصله دارند. ولی مگر میشود نوای درونتان را خفه کنید؟ تا بوده این بوده و تا هست همین است؛ جنگ هست و موسیقی هم خواهد بود. شقاوت در کنار موسیقی وجود دارد؛ خیلی وقتها با هم رخبهرخ میشوند و همدیگر را نمیشناسند و از کنار هم عبور میکنند. موسیقی همیشه با جنگ توفیر داشته و خواهد داشت؛ انگار مخلوقِ دنیای دیگریست، اما وظیفه دارد که خودش را در ترس و خون و آتش شرکت بدهد. روزی داشتم برای چندتا چریک فلوت میزدم، یکیشان گفت: نواختن تو باعث شد زندگی را دوست داشته باشم؛ نه فقط زندگی خودم را، الآن حتی زندگی دشمنم را هم دوست دارم.
وقتی رفت توی میدان جنگ، کمی بعدش برگشت و به من گفت: مژده مژده اسحاق زرینلب، من امروز هیچ کس را نکشتم.
موسیقی ماناست، جاودانه.»
