مَن
Открыть в Telegram
_در حال تکامل... سامانه پاسخگویی: http://t.me/HidenChat_Bot?start=1104465047
Больше185
Подписчики
Нет данных24 часа
-57 дней
-2230 дней
Архив постов
185
با استدلال ثایت میکنم😂 ( در کل به ما ربطی نداره ولی من پشمام ریخت برای همین میخوام بدونم 😂 )
من که مطمئنممم تو ازدواج نمیکنی
دو اینکه اگه دوست پسرت باشه بازم به ما ربطی نداره ولی تو باز اهل دوست پسر اینا نیستی
سه اینکه تو خیلی لاغر تری از اینی که تو عکسه
185
خواهرم دفترش و برداشت رفت بیرون
قبل اینکه درو ببنده پرسیدم:کجا میری؟
گفت:میخوام تو طبیعت انشا بنویسم.
الانم ۵۰ متر اونورتر رو سنگا نشسته به آسمون زل زده.
چرا تو اینقَدَر منی؟
185
Repost from Shadi's Moving Castle
وقتی بچه بودم یه جعبه کارتنی گذاشته بودم پشت بوم و هرشب برای خدا نامه مینوشتم و میگذاشتمش توی جعبه تا بخونتش.
اعتقاد خیلی شدیدی که بهش داشتم، باعث میشد حتی یکشب هم اینکار رو فراموش نکنم و چون از معلم مدرسه شنیده بودم خدا برای همهٔ بندههاش وقت داره،
مطمئن بودم که نامههام رو میخونه و خوشحال میشه از اینکه بندهای مثل من داره.
من نماز خوندن رو دوست نداشتم اما خدا رو خیلی دوست داشتم، میدونستم اونهم اونقدری من رو دوست داره که براش مهم نباشه من نماز نمیخونم، اما نامههام براش مهم باشه.
چند مدت بعد بارون اومد و جعبهٔ من و تموم نامهها-که تو پشت بوم بودن- خراب شد و وقتی داشتم با گریه نگاهشون میکردم، خانوادهم فهمیدن که من توی این مدت چیکار میکردم.
یادم میاد که خواهرم بهم خندید و پوزخند زد، و مادرم گفت خدا هیچوقت همچین کاری نمیکنه.
بعدها فهمیدم که خدا سرش خیلی شلوغتر از این حرفهاست، پس فایده نداره من براش نامه بنویسم. چون من خیلی کوچیک تر از این حرفهام که بهم اهمیت بده.
امیدم رو از دست دادم و دست از نامه نوشتن برداشتم.
دیگه باهاش حرف نزدم، نماز هم نخوندم.
وقتی سرش شلوغه، چرا من باید براش نماز بخونم؟
مدام با خانوادهم دعوا داشتم و میگفتم: اون منرو فرستاده تو این دنیا، حالا من باید ازش تشکر کنم بابت نعمتهاش؟
سالهای سال گذشت و فکر کنم سیزده/چهارده سالهم بود که دوباره افتادم توی این افکار، کلاس زبان که میرفتم، زیاد درمورد خدا صحبت میکردیم و من بیشتر شنونده بودم.
دلم میخواست بدونم بقیهٔ چه اعتقاداتی دارن. چطوری خدا اونارو آروم میکنه؟
فهمیدم خدا تو قرآن هیچوقت نگفته چطوری نماز بخونید یا حتما با نماز از من تشکر کنید!
فهمیدم تامل کردن در محیط اطراف خودش یکنوع عبادته و علم آموزی و مهم تر از همه، آدمِ خوبی بودن والا ترینِ عبادتهاست.
پس ما رو از چی ترسوندن؟
چرا ما باید از خدای خودمون بترسیم؟ چرا وقتی بچه بودم من رو از بزرگی خدا ترسوندن و من همهش از ترس خدا میترسیدم کار بدی انجام بدم؟
این چه تبلیغ دینیه که همهش با زوره؟
بارها تو کشورهای عربی بودم و مدام تو سرم میچرخید «چرا این مسلمونها با ماها فرق دارن؟»
و جوابش این بود: اونها ترسی توی دلشون نداشتن. به بهانهٔ بهشت و جهنم به زور حجاب سرشون نکردهن و اونها "انتخاب" کردن چطوری خداشون رو بپرستن!
من انتخابی نکرده بودهم. همین من رو عقدهای کرده بود و من رو از خدایی که خودم برای خودم ساخته بودم زده کرده بود.
وقتی شروع کردم به شناختن خودم، فهمیدم خدایی تو آسمونها وجود نداره. خدا منم. من تکهای از وجودشم، از من جدا نمیشه چون من از اونم.
هر تصمیم درست و غلطی که میگیرم با منه اما قرار نیست برای من تصمیمی بگیره!
به من نمیگه چیکار کنم یا چیکار نکنم. بهجاش بهم مغز داده تا یاد بگیرم و از اندوختههام استفاده کنم.
پس هرچه که خانواده و جامعه توی مغزم فرو کرده بود رو ریختم دور تلاش کردم زندگیم رو آروم کنم. آرامشِ من عبادته، هرچیزی که موجبِ حالِ خوبم بشه، عبادته.
در آخر میخوام بگم، با خودتون در صلح باشید،
ماها اومدیم تا زندگی کنیم.
گاهی زندگی روی خوبش رو به ما نشون نمیده اما این دلیل نمیشه بگیم که زندگی ما سراسر زشتیه. پس چهجوری قراره از پس مشکلات و سختیها بر بیایم وقتی سرشار از احساسات منفی هستیم؟
رها باشید و گاهی هم رها کنید همهچیز رو. بالاخره راه درست رو پیدا میکنید.
پینوشت: بیاید خودمون رو همرنگ نکنیم. بجنگیم و برای آزادی پوشش، تفکر و زندگیمون تلاش کنیم.
