"روانکاوی و آرزومندی"
Открыть в Telegram
"سوسن حاجی زاده " "آسیبشناس روانی، روانکاو" "مطالب این کانال قابل استفاده برای رواندرمانگران، درمانجویان تحلیلی و همچنین علاقمندان به موضوعاتِ اندیشه میباشد" @psychoanalyst_88 :ارتباط با ادمین
Больше591
Подписчики
+424 часа
+317 дней
+12830 дней
Архив постов
جدایی از روانکاو، از رابطه و از فضای منحصربه فردی که بین آنها شکل گرفته است و از طرفی جذب کردن این رابطه است یعنی بیمار خودِروانکاو و تجاربی را که با روانکاو داشته درونی میکند و ظرفیتی در او ایجاد میشود که گینز (۱۹۹۷) به آن میگوید:
"حفظ تداوم" .
رابطه بین روانکاو و بیمار منحصر به فرد است. چراکه میتواند هرچیزی را بدون ترس از قضاوت یا انتقاد به روانکاو بگوید.
رابطه ایی که هرچیزی را که در ذهنش میگفته از طرف روانکاو حمایت میشده و به تک تک کلماتش گوش داده میشد.
رها کردن چنین محیط لذت بخشی واقعا دشوار است.
بخشی از پایان درمان، مانند تمام سوگواری ها، رها کردن است.
روانکاو هم گاها از فقدان رنج میبرد.
او باید انسانی را ترک کند که چندسال از نزدیک او را میشناخته، او نیز باید از بیمارش جدا شود و او را درونی کند.
پایان روانکاوی شامل فقدان های متفاوتی است، فقدان یک آبژه واقعی تمام و کمال، فقدان بخشهایی از آبژه که با آنها همانندسازی شده، فقدان یک رابطه همزیستی شفابخش، فقدان بعضی نقشهای خوشایند، فقدان تعداد زیادی از بلندپروازی های حرفه ای و درمانی، و فقدان رویای روانکاو مبنی بر بی نقص بودنِ خودش.
(ویورست، ۱۹۸۲، صفحه ۴۱۶)
هر کجا محتوایی با نشانههای اضطراب باشد، نزدیکترین نقطه برای دسترسی به ناهشیار است.
کلاین
براین اساس چگونه باید به آرزومندی سعادت مراجع پاسخ داد؟
مگر نه اینکه طلب سعادت از سوی مراجع بدین معناست که اوخواهان خلاصی از شرِ آرزومندیش است؟
و مگرنه اینکه آنچه او نمیخواهد درواقع هسته حیاتی زندگی اوست؟
لاکان در سمینار هفتم خودبهتر از هرکسی میداند، به چه ورطه خطیری پانهاده، میگوید:
"شاید باید امید هرگونه ابداع اصیل در زمینه اخلاق را از سر به در کنیم". هرچند تا انتهای سمینار هم از ارائه پیشنهاد تن خواهد زد.
توجه به اخلاقِ مبتنی بر آرزومندی یا اخلاقِ امرواقع سفری طولانی است.
منبع مطالب فوق : کتاب حد تقریر
در قیاسی هیجان انگیز، اگر کانت در نقد اول و دوم بدنبال تعیین حدود عقل و طرح مبحث اختیار است و میخواهد عقل را به دادگاهی ببرد که قاضیش عقل است، لاکان نیز با تاکید بر مقوله "آرزومندی" که کانت آنرا در قالب " امر پاتولوژیک" از نقد عقل عملی خود کنار گذاشته بود، به دنبال اعاده آرزومندیِ بیمار به جلسه آنالیزی است که طبیبش نیز جز سوژه ای آرزومند نیست.
لاکان که همواره پرسش از مسئولیت روانکاو را در راس تمامی پرسشهای حرفه ای خود قلمداد میکند، این بار در سمینار هفتم نیز روانکاوانِ کارآموز را با این سوال به چالش میکشد که:
وظیفه اخلاقی روانکاو در قبال مراجع دردمند و مستاصلی که به طمع یافتن خوشبختی پا به دفتر کار او میگذارد چیست؟
پرسش بسیارساده با دغدغه ء اساسی فروید درکتاب نامردایهای تمدن این است: "انسانها از زندگی چه میخواهند و درآرزوی یافتن چه چیزی هستند؟
(استاندارد ادیشن: V21)
فروید خود بهتر از هرکسی میدانست که درپاسخ تردیدی نیست، چراکه انسانها تشنه سعادتند. میخواهند شاد و خوشبخت باشند و بمانند.
اما این تلاش دووجه دارد: یکی حذف رنج و ناراحتی و دوم تجربه لذتهای شدید است. به بیان دقیق تر فروید دومی "خوشبختی" است.
هرچند اهل فن میدانند داشتنِ پاسخ همیشه بمعنای حل مسئله نیست.
گلهای آرزومندی همه در گلدانی قرار دارند که ما سعی میکنیم خطوط کناریش را تعریف کنیم.
ژک لاکان، سمینار هفتم
فروید تا آخر کارش معتقد بود: سوژه میتواند لذت ببرد اگر بتواند کسب لذت از منبع کار روانی و فکری را به قدر کافی تقویت کند آنگاه دستاوردهای عظیمی خواهد داشت. دراین صورت میتوان از پس سرنوشت برآمد.
چنین رضایتی درست مثل شادی هنرمند هنگام آفریدن یک اثر یا شادمانی پژوهشگر درحین حل مسائل و کشف حقایق است( استاندارد ادیشن، ۲۱. ص ۷۹)
روانکاوی به ما کمک میکند زیر بار احساس گناه خم نشویم و پیوسته خود را به منطبق نشدن با آن تصویر زیبا ملامت نکنیم.
همچنین به درکی باطنی برسیم که آن کمال مطلوبی که فرض میکنیم تمام کمبودهای ما را جبران خواهد کرد، درواقع از آن ما نیست.
در روانکاوی خواهیم فهمید از یکسو بر جراحتهای نارسیستیک خود مرهم بگذاریم چراکه انسان به طرق مختلف با جراحت نارسیستیک خود کنار میاید و از دیگرسو بدانیم کل ماجرا را دیگران برایمان برنامه ریزی کرده اند.
سوژه خیلی دوست دارد فکر کند که نابسامانیهای زندگیاش در رابطه با دیگران است. او دوست دارد فکر کند که چون مادرش به اندازه کافی دوستش نداشته یا پدرش کتکش میزده یا همسری مطابق میلش را پیدا نکرده است در این وضعیت به سر میبرد.
او هرگز نمیخواهد این را قبول کند که خودش مسئول نوع ژوئیسانس و زندگیش است.
و درواقع خود مسئول ژوئیسانسی است که در سمپتومش نهفته است.
بنابراین او در مقاله سال ۱۹۵۶ با عنوان" گرایش ضداجتماعی" بیان کرد:" گرایش ضداجتماعی یک تشخیص نیست بلکه بیشتر یک گرایش است که میتواند حتی درافراد نرمال، نوروتیک یا سایکوتیک دیده شود."
یکی از بیماران او پسرچهارساله بود که وارد هرمغازه که میشد چیزهایی را برمیداشت. پدر او دیپلمات بود واین کودک بخاطر شغل پدر بطور مرتب از پدر جدایی مکرر را تجربه کرده بود. زندگی کردن در یک محیط بی ثبات موجب شده بود احساس امنیت درکودک شکل نگیرد. نتیجه سمپتوم دزدی کردن بود.
وینیکات دزدی، دروغگویی وتخریبگری را دوروند ازرفتار ضداجتماعی میدانست:
"دزدی درمرکز گرایش ضداجتماعی قراردارد و دروغگویی با آن مرتبط است. کودکی که چیزی را میدزدد بدنبال آنچه دزدیده نیست بلکه در جستجوی مادری است که حق او بوده است. ( وینیکات، ۱۹۸۵، صص ۳۱۰و۳۱۱)
اگر روانکاو نتواند نقش انتقالی که به او واگذار شده است را به دلیل ماهیت ناخوشایند درونفکنیِ فرافکنی شده تحمل کند، چگونه میتواند معقولانه انتظار داشته باشد که بیمار آن را تحمل کند؟
سیرلز (۱۹۸۶) هشدار داد که وقتی روانکاو سعی میکند از طریق تفسیر زودهنگام، درونفکنی را به بیمار بازگرداند، تلویحاً هرگونه مبنایی در واقعیت برای درک انتقالی بیمار از روانکاو را انکار میکند. گویی روانکاو دارد به بیمار میگوید: «تنفر فقط در وجود توست، نه من».
به عقیدهی آگدن، سلامت روانی بازتابی است از میزانی که فرد میتواند خالصانه درگیرِ رؤیابینیِ تجربهی زیستهی خود شود.
اینکه بتوانیم رؤیای تجربههای خود را «بهطور کامل» ببینیم، نه تنها غیرممکن است بلکه حتی مطلوب هم نیست، چرا که شخص را به غیرانسان بدل میکند: او دیگر هیچ مشکل روانیای ندارد که روی آن کار کند.
بیماری در سال اول درمان، با داشتن ۴ جلسه در هفته یعنی دویست ساعت خودش را تکرار کرد .
بارها همان افسوس ها، همان اشتیاق برای داشتن والدین متفاوت، دوستان متفاوت، اندام متفاوت و چسبیدن به چیزهایی که ممکن نیستند را تکرار کرد.
ولی عاقبت از گوش دادن به خودش و چرخه تکراری اش خسته شد. خودش به این نتیجه رسید که نه تنها جلسات روانکاوی، بلکه همه زندگی اش را دارد تلف می کند.
"این دستاوردی بود که بیمار کسب کرد. در واقع یکسال زمان برد تا به این تکه از خودش آگاهی پیدا کند".
روانکاو نمی تواند حقیقت را به چهره مریضش پرتاب کند، تنها حقیقت راستین، حقیقتی است که خودِ مریض کشف می کند.
"کتاب مامان و معنای زندگی از اروین یالوم"
اگر به دنبال یک تحلیل پویا و کارآمد هستید، به دنبال روانکاو خوب نگردید، به دنبال درمانگری بگردید که خود تحلیل شده و از راهنماییهای سوپروایزرانش بهره میبرد.
هر روانکاوی در بخشهایی از کار تحلیلیاش ممکن است اشتباهاتی داشته باشد که این هم بخش طبیعی فرایند روانکاوی و رواندرمانی است.
«خوب» و «بد» مربوط به ساحت «اخلاق» است و لزوماً مربوط به ساحت روانکاوی نمیشود.
دوم دربارهی صفت «خوب» است. روانکاوی به طور خاص با سوژگی (subjectivity) افراد سروکار دارد. وقتی با سوژگی سروکار داریم صفت خوب و بد بیمعناست.
پویایی یک رابطه تعیین میکند که آنالیز خوب پیش برود یا دچار وقفه شود. حتی وقفه در روانکاوی نیز اصلاً چیز بدی نیست، بلکه بخشی طبیعی از فرایند آنالیز است. چیزی که در روانکاوی مهم است این است که روانکاو به قدر کفایت، خودش درمان شده باشد. برای همین است در روانکاوی، درمانِ شخصی روانکاو بخشی از پروسهی مهم است و هر روانکاوی الزاماً سالهای طولانی بایستی تحلیل شده باشد.
