ru
Feedback
نوشتزار ‌| ‌گلی موعودی

نوشتزار ‌| ‌گلی موعودی

Открыть в Telegram

اگر می‌دانستم، نوشتن چنین دارویی‌ قوی‌ست، به دنبال هیچ درمان دیگری نمی‌رفتم. @goli_mo

Больше
494
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
+130 дней
Архив постов
زنهار اگر بیفسرد این دست کدام شاخه به اعماق آفتاب                              رها می‌شود؟ اگر بپژمرد این چشم کدام آینه بر قامت جهان                                می‌تابد؟ میان بود و نبود ایستاده‌ای و لحظه‌ی فرجامت آغاز دیگریست قرار تقدیر از انعکاس اندامت                                 برهم می‌خورد، و چشم کودکت از انحنای دستانت دمیده است جنین همواره در زایش است و پوستواره‌ی زهدان درد زمانه‌ات را پوشانده است                                  برآر که گردش چشمی                        ظلمات غار را به روشنائی همواره باز پیوسته‌ست. محمد مختاری شعر بالا را چندین بار خاندم. چقدر به حال و هوای این روزها می‌خورد. می‌گویند شعر تاریخ انقضا ندارد حرف درستی‌ست. شاعرها چشمان‌شان طور دیگری به واژه‌ها می‌نگرد. شاعرها کلمه‌ها را نقاشی می‌کنند. برآر که گردش چشمی                     ظلمات غار را به روشنائی همواره باز پیوسته‌ست. https://t.me/golnesasher

زنهار اگر بیفسرد این دست کدام شاخه به اعماق آفتاب                              رها می‌شود؟ اگر بپژمرد این چشم کدام آینه بر قامت جهان                                می‌تابد؟ میان بود و نبود ایستاده‌ای و لحظه‌ی فرجامت آغاز دیگریست قرار تقدیر از انعکاس اندامت                                 برهم می‌خورد، و چشم کودکت از انحنای دستانت دمیده است جنین همواره در زایش است و پوستواره‌ی زهدان درد زمانه‌ات را پوشانده است                                  برآر که گردش چشمی                        ظلمات غار را به روشنائی همواره با پیوسته‌ست. محمد مختاری

مجموعه اشعار محمد مختاری (1).pdf76.15 MB

Голосовое сообщение03:11

مادرانگی خورشید غمگینانه لباسی آهنین می‌پوشم و می‌آیم دم پنجره روبروی طلوع می‌نشینم تا جلوی آمدنش را بگیرم ناقلا نرمانرم گرمم می‌کند و از کنارم می‌گذرد تا چشم می‌گشایم می‌بینم رودست خوردم و روزی دیگر آغازید. کمی بعد دستم را می‌گیرد طلوع را می‌گویم قلمی به دستم می‌دهد و می‌گوید بنویس گرمایش در تنم می‌رقصد آن‌وقت شعری به دنیا می‌آید دوباره کتابی به دستم می‌دهد بخان نمی‌دانم چرا امر ونهی طلوع را دوست دارم شاید چون دختر خورشید‌ است طلوع خانم می‌شود دختر نداشته‌م. کمی بعد می‌رود برایم آب‌جوشی می‌ریزد لبالب می‌نوشم طلوع چه دختر زیبای‌ست گیسوانش را شانه می‌زنم نورش می‌پاشد بر صورتم تارهای موهایش عطر بهار می‌دهند. غمم کجاست؟ آن کنار نشسته وقتی من و طلوع را می‌بیند، فراموش می‌کند که غم است. طلوع دختر خوبی‌ست همه را دوست دارد حتا غم را رو به غم می‌گوید موهایم را شانه می‌زنی؟ غم می‌آید دست‌هایش تا به آن تارها می‌رسد رنگش سرخ، نه نارنجی، نه زرد می‌شود می‌شود طلوع انگار خاهرهای دوقلویند. با هم می‌آیند و لباس آهنینم را در می‌آورند طلوع‌ها با هم شعر می‌خانند غم      و         شادی                زندگی را                           می‌سازند طلوع‌ها       را به خاطر بسپار                  آن‌ها دختران خورشیدن. ✍️گلی موعودی #پنج‌شنبه #چکامه

عطر سوختن دلت را به چه بویی شبیه می‌دانی؟ به تن ناسورش می‌نگرم. به عضلاتی که روزی اگر روی سنگ می‌خابید، آخ نمی‌گفت. این‌روزها برای این‌که بتواند کمی بخابد زیرش تشک موّاج می‌گذارند تا استخان‌هایش زمین را نبوسد، چه بوسه‌های دردناکی. روی صندلی ناکوک بیمارستان نشسته‌ام. دیگر این روزها اشکم دم مشکم‌ست. به هر بهانه‌یی می‌گریم. او که می‌خابد به سراغ اتاق‌های دیگر می‌روم. تخت‌های قدیمی، تشک‌های ناموزون، بالابر تخت انگار صد سال‌ست که تنش با روغن ماساژ ندیده، وقتی حرکت می‌کند، انگار تریلی دارد رد می‌شود، همه را بیدار می‌کند. پتوهای کهنه، بخش پنج شش تا پرستار دارد، با دنیایی پر از مریض. به حجم مریض‌ها که نگاه می‌کنم، به آه و ناله‌شان، دوباره چشم‌های پر فروغ، پر از زندگی، پر از شور، پر از عشق، پر از پروانگی کشته شده‌ها جلوی چشمانم رژه می‌روند. قلبم ضربانش این روزها خوش، ساز نمی‌‌زند. بیمارت را  که می‌بینی، چشمانش، زندگی را از تو طلب می‌کند و تو می‌مانی که چگونه به او هدیه بدهی. آن‌طرف، جان‌های زیبا  را می‌بینی که هی می‌روند و می‌روند... آدم‌ها، صد گونه‌اند و یا شاید هزارهزار گونه. هر کدام‌شان با غم مخصوص خودشان رفتار می‌کنند. خلاصه نمی‌دانم هر چه هست این روزها حتا شکوفه‌ی گول خورده‌ی بهار که تا هوا را خوش می‌بیند، گل از گلش می‌شکفد باز هم مرا می‌گریاند. یاد بهار بدون گل‌های زیبای کشته شده می‌افتم، دلم را می‌لرزاند. برایش حلوا پختم، از آن مادر‌پز. نرم و گرم و راحت‌الحلقوم‌ست دوست دارد. آرام می‌جود. بیمارستان بزرگی‌ست. تنها بیمارستان شهر ما که در همه‌ی زمان‌ها مریض می‌پذیرد. تخت ندارد، پرستار ندارد، پتو ندارد، شیر آبش داغون است. قانونی در آن نیست. می‌آیند و می‌روند در هر ساعت، پر از سر و صدا. با خود می‌گویم«برادرم اگر پول نداشت چه بر سرش می‌آمد؟» دارو نیست. چیزهای اولیه و مهم این بیماری گران است. چرا ما به این روز افتادیم؟ چرا ما گدا شدیم؟ پول که نداشته باشی باید بمیری و اگر ماندی باید دارو ندارت را بفروشی. در داروخانه نشسته بودم که پیرمرد خمیده‌یی وارد شد. پول دارویش۹۷۰ هزار تومان شده بود، آن هم برای چند قلم داروی سلده. جیب‌هایش را گشت و کارتی در آورد، در کارت ۴۵۰ هزارتومان بود، ۱۵۰ هزارتومان هم در جیب کتش یافت. دیگر پولی نداشت، به مسئول داروخانه گفت «به اندازه‌ی پولم بده.» خانم کناری آن مرد سال‌دار اشاره‌یی به مسئول دارو کرد که بقیه‌ش را من می‌دهم. فروشنده به پیرمرد گفت «درست شد برو جان» پیرمرد آخر هم ندانست که کسی پولش را داده است. آن جا هم دلم می‌رود پیش آن کسانی رفت که زندگی می‌خاستند، که راحتی می‌خاستند، که می‌خاستند با شرف و عزت زندگی کنند، نه این‌که پول داروی‌شان را دیگری حساب کند، ولی گلوله نصیب‌شان شد. پتوی روی برادرم آلوده شده بود‌. به بخش رفتم تا پتویی تازه بگیرم.  پرستارگفت «نداریم. دو تا داریم که اگر مریضی بیاید به آن‌ها بدهیم.» گفتم «منظورتان را نمی‌فهمم، الان نمی‌دهید برای آن‌کسی که هنوز نیامده؟» گفت«نداریم دیگه، فردا، فردا.» صدایم بالا رفت و گفتم «تا فردا صبر کنم، بیمارم که در کثیفی مریض‌تر می‌شود، خب پتوهای در سطل مانده را بشوید.» فریادم را که شنید به بزرگترش گفت «این خانم چه می‌گوید، متوجه حرفم نمی‌شود؟» سرپرستار گفت«برو یک پتو به او بده.» پتو را که گرفتم، به خانه زنگ زدم تا پتویی دیگر بیاورند، چون برادرم این روزها تنش گرم نمی‌افتد، باید دوتا پتو بکشد. نمی‌دانم این اشک‌دانم چگونه کار می‌کند؟ دوستش دارم، چون اگر نبود و این مرواریدهای ارزشمند را به روی صورتم نمی‌ریخت، دلم می‌ترکید. آیا شما می‌توانید بوی سوختن کاغذ را تصور کنید؟ آیا شما می‌توانید بوی سوختن چوب را تصور کنید؟ آیا شما می‌توانید بوی سوختن درخت را تصور کنید؟ حالا شما بگویید دلی که می‌سوزد چه بویی دارد؟ ✍️گلی موعودی #پاره‌نویسی

Dar hazar (1).pdf4.57 MB

ارنست_نولته_اسلام_گرایی؛_سومین_جنبش_مقاومت_رادیکال_1.pdf41.42 MB

توتالیتاریسم؛_حکومت_ارعاب،_کشتار،_خفقان_هانا_آرنت_1.pdf79.83 MB

من می‌خاهم به زبان یک مادر دردم را بگویم همیشه می‌گویند«پشتِ پرده جریانی هست که تو نمی‌دانی.» از شنیدن این جمله کهیر می‌زنم. آخر من به عنوان یک شهروند نباید بدانم که چگونه حکومتی دارم؟ خبرهای جورواجور و ناهمگون مرا به جنون می‌کشند. مرز درستی و نادرستی را گم می‌کنم. ما در این سال‌ها به نام شهید، جان‌فدا و هزاران نام ارزشمند دیگر جوانان و غیورانی را از دست دادیم. برایم نبود هرکدام‌شان رنج‌آورست. انسان‌هایی که باید بودند و با حق زندگی‌شان جهان ما را زیباتر می‌کردند. راستش این‌بار برایم همه چیز فرق می‌کند. می‌دانی چرا؟ چون کارد به استخان همه می‌رسد. من مادری خانه‌دارم، از چشم‌های فرزندانم که هر روز بی‌فروغ‌تر می‌شوند، می‌فهمم که اوضاع خوب نیست. آخر حق ما نبود که یک عده بالانشین شوند و اختلاس‌گر و بمانند و ما حق یک زندگی معمولی و ساده را نداشته باشیم. هر دو پسرم کار می‌کنند. اما حاصل تلاش‌شان تنها می‌شود که گلیم شخصی خود را از آب در بیاورند. در آرزوی زندگی مستقل تلاش می‌کنند. هر چه می‌دوند، رویاهای‌شان تندتر از آن‌ها می‌رود. دیگر وقتی به این نقطه می‌رسی، دست در دست هم می‌دهی، جوان و کودک و میان‌سال و سال‌دار تا مطالبه‌ی حق کنی. حقی که سال‌هاست از تو دریغ شده است. این‌بار برایم فرق می‌کند. می‌دانی چرا؟ شاید به کارم بخندی، اشکالی ندارد. درددلی‌ست که با شما می‌کنم. من هر روز صبح با طلوع حرف می‌زنم. از او که چنان گرم و زیبا می‌آید و می‌بخشد، امید می‌طلبم. او به من انرژی می‌دهد تا زندگی کنم. تا ادامه دهم. اما این روزها طلوع می‌داند که امیددانم پاره شده و به دنبال علتم و حال و حوصله ندارم. می‌خاهم بدانم دلیل بدبختی ما کدام است؟ چرا خودمان با همین حکومت نمی‌توانیم به جایی برسیم که دیگران برای ما تصمیم می‌گیرند؟ چرا نمی‌توانیم بین دو انتخاب گذر کنیم، بد یا خوب؟ چرا بیشتر اوقات در هیاهوی انتخاب‌ها می‌مانیم؟ خوب، بد، بد و بدتر. تنها چیزی‌ که این سال‌ها به دست‌مان بود، اشک‌هایی بود که از چشم‌مان می‌آمد. زیاد اهل گفتن کلمه‌های قلمبه سلمبه نیستم. دنبال یسم‌ها هم نیستم، ولی چه کنم که چاره‌یی ندارم که از این یسم‌ها سر در بیاورم. دیشب در کانال ریحانه هم‌نویس جوان و خوش‌قلمم یادداشتی دیدم که چند تا کتاب را معرفی می‌کند. چشمم را می‌گیرد. انگار تنها من نیستم که به دنبال دلیلم. علتی که مرا آرام کند. مگر می‌شود آدم‌ها در خوردن، پوشیدن، در دانش آن‌قدر پیشرفت کنند که دیگر سوار اسب نشوند و چای زغالی نخورند و هزاران کار و ترقی داشته باشند، اما تاریخ بدبختی‌شان همان باشد که سال‌های سال پیش بود؟ آیا ما خودمان نمی‌خاهیم بدانیم و به خاب مصنوعی می‌رویم؟ آیا بیرون آمدن از دایره‌ی امن‌مان سخت و دهشتناک می‌شود؟ آیا خاندن و دانستن می‌تواند تکان‌مان دهد؟ بدون مکث به سراغ گوگل می‌روم. خاندن یادداشت ریحانه مرا با کلمه‌ی توتالیتریسم آشنا کرد. توتالیتریسم چه معنایی دارد؟ آن را مو به مو برایتان می‌گذارم. «توتالیتاریسم (به انگلیسی: Totalitarianism ) یا تمامیت‌خواهی شکلی از حکومت و نظام سیاسی است که با استفاده از قدرت و با اصل ایجاد وحشت در جامعه، در همهٔ امور اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و آموزشی به شکلی انحصاری و با ایجاد فضای خفقان، دخالت می‌کند. این رژیم‌ها توتالیتر یا تمامیت‌خواه نامیده می‌شوند.» به دنبالش سوال دیگری ذهنم را مشغول می‌کند. آیا حکومت ایران توتالیتریسم است؟ این‌بار پاسخ گوگل این‌گونه بود: «در میان رژیم‌های توتالیتر، توتالیتاریسم دینی خطرناک‌ترین نوع حکومت است. چنین نظامی با استفاده از دین رفتار سرکوبگرانهٔ خود را مشروع جلوه داده و از اعتقادات مردم جهت پیشبرد منافع خود استفاده می‌کند. نظام جمهوری اسلامی ایران در این دسته از حکومت‌ها قرار می‌گیرد.» می‌خاهم این کتاب‌ را بخانم تا ببینم هانا آرنت نویسنده‌ی این کتاب چه می‌گوید. اگر شما خاندید و یادداشتی نوشتید برایم بفرستید تا به اشتراک بگذارم. در جستجوی کتابخانه‌های آنلاین pdf دو کتاب معرفی شده در یادداشت را  برایتان می‌گذارم. اسلام می‌گوید «یک پنجم سرمایه‌ی‌تان را که خمس نام دارد را باید ببخشی.» حالا که پول و پله‌یی ندارم. شاید اگر پک پنجم مغزم را به کار بیندازم و کتابی بخانم. دردی دوا شود و مغزمان هم خمسش را ادا کند. از کتاب‌ها بیشتر برایتان می‌نویسم. ✍️گلی موعودی #پاره‌نویسی

وقتی نمی‌دانم چرا بنویسم؟ چند ماهِ پیش لنگ لنگان فهرستی برای سیاست‌پژوهی دست و پا کردم. آن‌موقع دیدم هیچ نمی‌دانم از سیاست. دستم به نوشتن نمی‌رفت. دوست داشتم نظر بدهم اما حس می‌کردم ناقص می‌نویسم. آن فهرست سبب شد بیشتر به خوانده‌هایم بیاندیشم. ناخودآگاه کشیده شدم به سمتِ سیاست و حالا نه اینکه تفاوتی زمین تا آسمانی آفریده باشم، فقط حالا می‌توانم راحت‌تر فهرستِ سیاست بسازم و از آن‌ها با امثال‌شان آشنا شوم. چند کتابی که کمکم کرد: ابتدا توتالیتاریسم* در فهمِ شر و چرایی و چگونگیِ حکومت‌های توتالیتر یاری‌ام کرد. اینکه چگونه طرفداران‌شان را کنترل می‌کنند و چگونه در عینِ بی‌منطقیِ تصمیمات‌شان، می‌دانند چه کنند تا به بیشترین میزانِ کنترل برسند. آزارشان به مورچه نمی‌رسید اسلاونکا دراکولیچ در ادامه با آزارشان به مورچه نمی‌رسید بیشتر به آدم‌های معمولی و شری که می‌زایند پی بردم. به اینکه آن‌ها شاخ و دم ندارند. آن‌ها می‌توانند ما باشند. سخت‌ترین مفهومی که با آن در کشمشی‌. چگونه ما آن‌ها می‌شوند؟ قدرت و فساد تا حدی جوابم را داد. قدرت و فساد برایان کلاس با داستات، آزمایش و مصاحبه به فساد و چگونگی‌اش می‌پردازد. چگونه اگر هم افراد فسادناپذیر باشند دستگاهِ مفسد رویشان اثر می‌گذارد و برای اینکه نگذارد باید دستگاه اصلاح شود. نمی‌شود به تنهایی گفت قدرت فاسد می‌کند و نمی‌شود هم ردش کرد، چون این گذاره، فقط بخشی از حقیقت را پوشش می‌دهد. در حضر مهشید امیرشاهی باید از این کتاب متنی مفصل بنویسم اما کوتاه از ویژگی‌ِ تأثیرگذارش می‌گویم: مواجهه. شخصیت اصلی با انقلاب مواجه می‌شود و درمیانش تمامِ نظرات خودش، دوستانش و مخالفینش را بیان می‌کند. از مقایسه‌ی نظراتِ کتاب و تأثیرگذاریِ جمع می‌توان به همان شاخص‌هایی رسید که غیرداستانی‌ها می‌گویند‌شان. اسلام‌گرایی ارنست نولته-نشر پارسه و حالا دارم اسلام‌گرایی را می‌خوانم. بررسیِ قرن ۱۹ و چگونگیِ شکل‌گیری جنبش‌های اسلامی. اینکه تأثیرِ کشورها برهم و مختصری از تاریخ‌شان را بدانی بهت کمک می‌کند تا به ذهنیتی منسجم برسی. آن‌روزها می‌خواستم از نوشتنِ فهرست بگذرم. چون وقتی زبانم گنگ بود چرا الکی می‌نوشتم؟ وقتی یاد نداشتم چگونه می‌نوشتم؟ اما امروز و با فاصله می‌گویم که آن فهرست و خلأ‌زایی‌اش چقدر به پیگیریِ ضعفم کمک کرد. پ‌ن: این لیست مدام بیشتر می‌شود.(چون اینو گفتم دو روز دیگر متوقف خواهد شد. نچ نچ.) *هانا آرنت نشرِ پارسه ✍ریحانه سادات ربانی #کتاب_جات

سوگ فرزند - صبا یوسفی صدر.pdf1.16 MB

جنازه وقتی از خودت نباشه، حلوا شیرینه* از میدان باغ فردوس تا چهار راه شهربانی مسیر خانه‌ی ما، طوری‌ست که وقتی دلت می‌گیرد کافی‌ست در آن‌جا قدم بزنی. پر است از دخترها و پسرهایی که شور زندگی‌ند، با هم می‌خندند، با هم حرف می‌زنند و با هم قدم می‌زنند. این میدان هم محل قرارهای عشقولانه‌ست و هم جای فراخان‌های سیاسی و جشن‌های ورزشی و مناسبتی. تولد که می‌شود آسمان از فش‌فشه‌ها، رنگین می‌گردد. تیم ملی که گل می‌زند، صدای شیپور طرف‌دارهایش گوش را می‌نوازد. جنبش سبز آن‌جا غوغا می‌شود. زمان دولت تدبیر با نوار بنفش آذین می‌شود. خلاصه این میدان محل استراژیک شهرمان می‌شود در هر موقعیتی. این‌بار زمان فراخان هم همین‌طور می‌شود، طبق روال همیشگی. چوب بر زمین نمیاید، بس‌که شلوغ می‌شود. برایم عجیب بود که این‌بار کودک و جوان و سال‌دار و میان‌سال همه بودند. در آرامشی وصف‌ناپذیر راه می‌رفتند. بچه‌ها را می‌دیدم که با شیطنت دست مادرشان را دارند و می‌روند. مادرهای مسن با واکر در دست‌شان آمده بودند. کمی بعد باغ فردوس خونین شد. فش‌فشه‌یی در آن‌جا به هوا نرفت. فریاد درد بود که به آسمان می‌رفت. حالا بعد چند وقت روبروی میدان می‌ایستم. با خود می‌گویم«اگر من میدان بودم حالا چه حرف‌هایی برای گفتن داشتم؟» وقتی در سوگی، چشمانت جور دیگری می‌بیند. گل‌های فروشگاه همان شاخه‌های همیشگی هستند ولی تو آن‌ها را طور دیگری می‌بینی. شهر غمگین می‌شود. غمی روی آن پاشیده می‌شود که انگار تو می‌بینی. وقتی اشک بازمانده‌ها را می‌بینی، دلت می‌سوزد می‌مانی چه بگویی. Pdf کتاب «سوگ فرزند» نوشته‌ی صبا یوسفی را می‌خاندم. او هم مادری بود که دخترش را در پنج ماهگی از دست داد و تجربه‌ی سوگش را به قلم آورد. آن‌قدر این نوشته صمیمی و با احساس است که تو را واژه‌ به واژه همراه می‌کند. همیشه در مواجه با این داغداران دلت می‌خاهد همدلی کنی، ولی مهم است چه نوع همدلی. او از مرحله به مرحله‌ی سوگ می‌گوید. تکه‌‌هایی از کتاب: «سوگ را نمی‌توان در قالبی ریخت. چهره‌ش در هر دلی رنگی دارد. در یکی فریادی است شکسته در دیگری سکوتی است سنگین در برخی به صورت انکار می‌آید در بعضی با خشم و در جمعی با بی‌حسی که هیچ‌کدام‌شان خطا نبوده و اشتباه نیست.» «سوگ پذیرفتن غیاب کسی یا چیزی که هستیِ ما با معنا می‌گرفت.» «برای سوگوار زندگی به دو تشکیل می‌شود قسمت  پیش از آن نبودن و بعد از نبودن.» «سوگ، مثل یک اتاق پنهانی‌ست که در دل ساخته می‌شوذ، اتاقی که همیشه چراغش خاموش است، اما کسی آن‌جا زندگی می‌کند.» «هر دلی گنجایشی داره، هر اشکی علتی درد را نمی‌شود با خط‌کش اندازه گرفت.» در نگرم برای تمام این جمله‌ها می‌شود یادداشت مفصلی نوشت بس‌که در دلش حرف‌ها نهفته‌ست. این روزها  و شاید نه، تمام سوگواران ما احساس گناه می‌کنند که چرا هستند و زنده‌اند. تنها راهی که می‌شود که به آن‌ها کمک کرد. تایید عاطفی‌شان است. در کتاب آمده : «من فقط می‌خاستم کسی بغلم کند و تنها بگویید می‌فهمم که چقدر درد داری. من این‌جا هستم تا گوش کنم.» این روزها به  مراسم‌شان،  به رقص‌شان، به سماع‌‌شان به بادکنک هوا کردشان، به کیک‌آوردن‌شان خورده می‌گیرند. باور کنید تنها سکوت و به آغوش کشیدن‌شان وظیفه‌ی ماست. ✍️گلی موعودی *ضرب‌المثلی در کتاب

بازتاب این روزها تنها با یادآوری‌ دل‌خوشی‌هایم، آن‌ها که به زندگیم معنا می‌دهند؛ زنده‌ام. همین لبخند زدن به کودکی و بازتاب لبخندم را در لبخندش به تماشا نشستن. ✍ آسمان زنده #ایران

فاطمه‌ یاوری عزیزم معنای بودنشو این‌جوری نوشتن

Голосовое сообщение05:54

ایکیگای.pdf4.43 MB