درختنشین
Открыть в Telegram
گذرگاه پیره جادوگری کلاغ بر دوش که با دایناسور شخصی خویش تردد میکرد. در پی نجات ستارگان. اینجا، برای من آیندست. @GrandmotherWillow_bot https://t.me/harfmanrobot?start=5502300261
БольшеИран232 375Категория не указана
183
Подписчики
Нет данных24 часа
-27 дней
-1230 дней
Архив постов
183
حالا من و پیرمرد درونم چای نبات به دست، به سوز ساز آقای بنان گوش میدیم درحالی که به تماشای کودکیمون که داره با بچههای کوچه فوتبال بازی میکنه نشستیم.
آخرین تصویر، تصویر اونه که زمزمه میکنه:«ز هستی نصیبم بود درد بینهایت
چنان نی، ندارم سر شکوه و شکایت» و به شمعدونیها آب میده.
183
مبنای آثار سعیدی درختان هستند. دید سعیدی به درختان رویکردی نو و انتزاعی بوده که این تاثیر هنر غرب را بر آثارش مشخص می کند. سعیدی از دوستان قدیمی سهراب سپهری بوده است.
در آثار سعیدی مفهوم عارفانه باغ ایرانی، روح لطیف شعر و ادب فارسی و صحنه های بزم نگارگری ایران در جای جای نقاشی هایش واضح و مبرهن است، نمایش رقص شاخ و برگ درختان و رنگ گذاری انبوه برگ ها به شکل دایره ،پس زمینه های تک رنگ حسی آشنا در آدمی را از خواب بیدار می کند ،گویی که او میراث دیدار هنر کهن نگارگری ایران است و بدون شک این سعیدی بود که پس از دویست سال خاموشی نگارگری در ایران با قلم سحر آمیز خود جان تازه ای به این هنر ناب، ظریف و سرشار از احساس داد.
نقاشی های ابوالقاسم سعیدی مولود تمدن شرق و غرب است؛ الهام او از هنرمندانی چون گوستاو کلمیت در ریتم حرکت و رقص شاخ و برگ درختانش در فضا ملموس است.
داریوش شایگان، متفکر برجسته ایرانی:«ترکیببندی نقاشیهای سعیدی، با آنکه به استحالههای مکرر مزیناند، به فضای ظهور صور، حالوهوای بیوزنی میبخشند؛ نوعی سبکی سحرآمیز که در آن همه چیز تجسم جادویی بهشت هستی میشود. در آثار او، پرهیز از سایهپردازی و غیاب تاریخ از همین جا نشأت میگیرد. همچنین است تاکید بر ضیافت صور که بوم نقاش را چنان با بیزمانی بارور میسازد که همه چیزش گویی از گزند فرسودگی و ساییدگی زمان در امان است و دست آخر اینکه در آثار سعیدی نقوش چیزی نیستند مگر نشانههایی مرئی از عالمی نامرئی»
وقتى از خواهر سهراب درباره نزدیکترین دوستان برادرش میپرسند، او از دو نفر بیشتر نام نمیبرد که یکى «ابوالقاسم سعیدى» است. از طرفى وقتى در شعرهاى سپهرى دنبال مفهوم درست و دقیق دوست میگردیم، بلافاصله به شعر «خانه دوست کجاست» برمیخوریم که آن را به سعیدى نقاش تقدیم کرده است.
شعرى که دایره واژگان آن نیز یکجورهایی به دایره واژگانى سعیدى در نقاشى نزدیک است و با مقدارى رمزگشایى یک سرى مناسبات ژرف ساختى میان آن دو میتوان پیدا کرد.
سعیدى را تا آنجا که بوده و کارهایش در ایران به چشم آمده، ما با درختهای او میشناسیم. درختهایی که شاخ و برگ آنها بیشتر در ترکیببندیهای نقاش آمده است تا تنههای آنها. اینجا هم میتوان باز به یک ارتباط طنز میان سپهرى و سعیدى اشاره کرد و آن اینکه اگر سپهرى تنههای درخت را با آن خلوت و خلوص ناب به تصویر میکشید، سعیدى شاخههای همان درخت را با «صمیمیت سیال»ى در فضا نقش میزد و بر پسزمینههای گرم و روشن و خالى میآورد و جالب اینکه در نگرش هر دو دوست و هر دو نقاش هم گوشه چشمى به واپسین جنبشهای هنرى قرن بیستم دیده میشود و به چشم میآید.
ابوالقاسم سعیدی، نگاهی به غرب،آمیزهای از شرق
183
البته ارتباطم با اونایی که همچین حسایی بهم میدادن رو تقریبا قطع کردم و عذابوجدانیم بابتش ندارم.
183
آدمهایی که براشون از سوراخ دیواری که در طول روز دیدم هم تعریف میکنم و بعدش حس نادیده گرفته شدن و ناامنی نمیکنم رو خیلی دوست دارم.
183
اگر تو یه روستای جنوب اروپا زندگی میکردم، میتونستم صبحها پیرهن و دامن بپوشم و به امید ماجراجویی بزنم به طبیعت اطراف خونم، بعد از سلام و احوالپرسی با دوستهای درختیم و خوندن شعری که تازه یاد گرفتم براشون، به راهم ادامه بدم و گل بچینم و برگردم خونه تا روی میزم بذارمشون، بعدش پردهها رو میدادم کنار و کیک و شیرینی میپختم اون مابین هم بهاحتمال زیاد یه گربه داشتم که مزاحمم میشد، برای عصر هم با چای و کتابم بیرون مینشستم تا نسیم عصرگاهی منو در بر بگیره.
اما الان محکومم به ایران نه همچین امنیت فکری و جانیای دارم که روزم اینطوری بگذره نه آزادیای که بتونم رقص موهام رو تو باد بچشم.
183
آقای فرهاد بسیار عزیزم، دوشنبه که نه، اما شنبهست.
و اما چشم من، تو نخ ابرِ که برف بزنه، یا باران اسیدی. بهرحال طوری نیست، با صدای شما دوام میآوریم این روز ها را هم.
183
جادوییترین اتفاقی که این مدت دیدم، بارش برف تو سیاهی شب، با نور چراغ، درخششهای طلایی در حال سقوط.
حس کردم یه آدمک چرخان تو یه گویام، کسی چه میدونه شاید یه شاهدخت طلسم شده با پیراهن بلند طلاییش، اما باید با گفتن این حرف اون جادوگری که طلسمم کرده رو ناامید کنم، من از تا ابد بودن در اون حالت، ناراحت نیستم، چون اون آدمک هر بار با بارش برفها با شگفتی نگاه میکنه و میچرخه، و تا وقتی نعمت شگفتزده شدن از چیزهای کوچیک رو داشته باشم، شادم.
البته یادم رفت بگم که در اون گوی آهنگ آناستازیا هم پخش میشه.
183
دقیقا همون روزی که مکس برای لورلای، این گلها رو فرستاد که اون هم بین مردم پخش میکنه، شباش مامان هم با این گلها اومد خونه. ممنونم لورلای عزیزم!
183
ای کاش میتونستم سرت داد بزنم "ای آدم احمق اگه میدونستی وقتی اون نباشه چه حجم بزرگی از غم و دلتنگی رو قراره تجربه کنی، هیچوقت آرزوی مرگش رو نمیکردی" :))
