﹟ 𝗌’ı𝗅𝗅𝖺𝗀ꤕ
Открыть в Telegram
🔛 𝗒𝗈𝗎 𝖽𝗈𝗇'𝗍 𝗐𝖺𝗇𝗍 𝗍𝗈’ 𝖻𝗎𝗍 𝗒𝗈𝗎 𝖿𝗈𝗅𝗅𝗈𝖾𝗐 𝗆𝖾 𝗎𝗇ı𝗇𝗍𝖾𝗇𝗍ı𝗈𝗇𝖺𝗅𝗅𝗒! @X1N0AH
Больше364
Подписчики
Нет данных24 часа
-237 дней
-7630 дней
Архив постов
Repost from 𝗩𝗲𝗹𝘃𝗲𝘁 𝗻𝗶𝗴𝗵𝘁
پرستاران میگفتند او نمیخندد، نمیگرید، و تنها شبها، در تاریکی مطلق، آوازهایی میخواند به زبانی که هیچکس نمیشناخت. مردم دهکده میگفتند او نفرینشده است؛ نه انسان، بلکه تجسمی از ظلمت که پوست انسان به تن کرده.Tap here to read.
Repost from ındelıble
« میتونم یه بوسه ازت بگیرم؟ نه برای لبهام، برای دلم. برای وقتایی که اونجا، وسط آتیش و دود، چیزی برای نفس کشیدن نیست جز خاطرات. و تو میتونی ادامهش بدی؟ نه با حضورت، با صبوریت… با وفاداریت. با همون حس لعنتیای که همیشه توی چشمات بود وقتی نگام میکردی. اون آرامش عجیب، اون امنیت بیصدا. من دارم میرم مرواریدآبی، دارم میرم به جنگ جایی که برگشتنش معلوم نیست. جایی که شب و روزش فرقی نداره، ولی من فرق تو رو، توی تمام تاریکیها حس میکنم. اگه برگشتم، با یه قلب زخمی ولی زنده، قول میدی باز هم همون لبخند زیبات رو برام بزنی؟ و اگه برنگشتم .. قول بده که وقتی بارون میباره، سرتو رو به آسمون بگیری و بذاری بوسهم با قطرهها برگرده پیشت .. همون بوسهای که گذاشتی رو لبام، برای آخرین بار.»ᅠ 𝖤︎𝗌𝗍𝗋𝖺𝗍𝗍𝗈ー𝖽𝖺𝗅︎𝗅︎𝖺 ル 𝗅︎𝖾𝗍𝗍𝖾𝗋𝖺 𝖽𝖾𝗅︎𝗅︎'𝖺𝗎𝗍𝗈𝗋𝖾
حضور پر رنگ و گرمتون رو احساس کنه دایموندز “
