مَکبِث
Открыть в Telegram
1 338
Подписчики
Нет данных24 часа
-27 дней
-230 дней
Архив постов
1 338
صحنهای در مکبث (محبوبترین نمایشنامهام) هست: همسر و پسرِ کوچک مکداف و کسانش را کشتهاند. خبر را فردی برای مکداف میآورد. قاصد از پیامی که میآورد خجالتزده است و میترسد زبانش بخاطر بیان اینهمه زشتی (صرفا بیان!)، تا ابد نفرین شود. مکداف حیرتزده از خبر، میگويد: "همه؟ همه را کشتند؟! گفتید همه را؟ آسمان مینگریست و در پناهشان نگرفت؟!" واکنش اول او، نه غصه و ماتم، که تعجب بود، که اصلا چطور ممکن است اینهمه پلیدی وجود داشته باشد و زمین دهن باز نکند و آسمان هم کاری نکند؟ اما ممکن شد و دنیا همینطور بوده و هست. هزار سال بعد از ما هم چنین خواهد بود و هیچ حدی برای سیاهی و بدی، وجود ندارد.
#معین_دهاز
1 338
وقتی به یکی میگم اگه فقط یکبار کاری کنه دوباره اون حسو تجربه کنم میکشمش و میخنده، نمیخندم.
