ru
Feedback
مَکبِث

مَکبِث

Открыть в Telegram

روزی خیال می کردم فوجی نهنگ خواهم شد @whominbot

Больше
1 333
Подписчики
Нет данных24 часа
-37 дней
-630 дней
Архив постов
شکم و سینه‌هاش افتادن رو سرم

رفتم سرمو گذاشتم رو پاش

گفتم نه گفت ببین دوستت بیاد ببینه تو کج نشستی ناراحت میشه بیا

رفت دستشویی من پا شدم زیدیش با صدای مردونه و مشتی و پرطرفدارش گفت هومن بیا سرتو بذار رو پای من

بعد دوستم او سی دی شدید داره

بعد من یه جا هوشیار نبودم سرم رو پای دوستم بود اشکم همینجوری میریخت

گوجه‌ی خیلی بزرگ

دوستم ویر و لاغر زیدیش پیر و چاق موهای خیلی بلند و بلوندی هم داره بالای سرش بزرگ جمع میکنه

دوست من یه زیدی پیر داره البته دوستمم پیره

بعد تو فرودگاه یه اتفاق خیلی خنده دار افتاد

ولی کیرم تو کون بیماری ها.

همیشه منت دار جدایی ها خواهم بود

وقتایی که حالم خیلی بده و دارم بالا میارم در حالیکه گریه میکنم و تمام وجودم از درد میلرزه مواقعیه که خودمو خیلی خوب میشناسم.

بعد هیچی الکل نخورده بودم ولی یه حالی بودم انگار دارم اوردوز میکنم

انقدر بالا اوردم روح از بدنم داشت جدا میشد

یه جا دوستم گفت لابلاش آب بخور با این وضع از بی‌ابی میمیری

دیشب فکر کنم سه ساعت بی‌وقفه گریه کردم

خیلی وقت بود جوب ندیده بودم

انقد عصبانی شدم با فکر کردن بهش پا شدم لباس پوشیدم برم فرودگاه به پرواز برسم