معشوقه جناب پاریس.
Открыть в Telegram
ایستاده روی سن، بی هیچ تماشاگری مونولوگی شاعرانه، شاهکاری مبتذل را اجرا می کند.
Больше265
Подписчики
+124 часа
+47 дней
+5130 дней
Архив постов
شمع ها
شب را روشن نمی کنند
فقط تزئین می کنند
ای بادی که بر بام و در می کوبی!
کمی آرام تر
کمی آرام تر
ای گربه ای که روی کلاویه ها می دوی!
من از تاریکی می ترسم.
روز ها
در کافه ها جمع می شویم و شعر می خوانیم
تا حوصله مان سر نرود اما می رود
شب ها نیز
شهر را
مثل ماه دیوانه
کوچه به کوچه
ویرانه به ویرانه می گردیم
تا بلکه جایی
در گوشه خوابی آرام بگیریم
اما مضطرب تر از آنیم
که پلک هایمان روی هم بیفتد
زندگی بعد از تو ادامه نداشت
ما به سختی ادامه دادیم!
-یونان
از دست دادنت سخت بود، انگار که گلوم رو بریده باشن
انگار که چشم هامو در آورده باشن انگار که تمام استخوان هام رو شکسته باشن انگار که نفس کشیدن رو یادم رفته باشه
اما بالاخره زمان گذشت و من رو با زخم هام تنها گذاشت.
کلماتم هم دم دستی شدند، تا دست دراز می کنم که جایگزینی بیابم می بینم که صفحات پر شده اند.
حرف هایی که طعم تلخشان را در دهان حل می کنیم و به شیرینی هرچه تمام تر بالا می آوریم.
این حوالی ساعت ها عجیب سخت می گذرد، دلتنگی احاطه ام می کند، افکار پوچ و مسخره مغزم را می جوند و من در مسیری ایستاده ام که در آن پایی برای رفتن ندارم.
